کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

پستو

شنبه 20 دی 1393

صبح هیچ چیز خاصی ندارد... چشمهایت میسوزد... سرت درد میکند... پشتت، کمرت، زانوهایت... اصلن صبح برایم شکل یک هاون بزرگ است که کوبیده می‌شود از آسمانی که هیچ امیدی دیگر به آن ندارند...... تا بعد از ظهر خانه را کمی سر و سامان دادم... کاری که تقریبن از من بعید است اما بالاخره انجام شد... باید همان وقت تلفن میکردم همان وقت که هنوز حواسم سر جا بود... اما این عادت مزخرف عقب انداختن هر کاری از شرکت به تمام زندگیم رسوخ کرده عادتی که از همکاران محترم و با سابقه‌ام به عاریت گرفته‌ام.... هر کار کوچکی را آنقدر تا آخرین لحظه کش میدهند که وقتی بالاخره انجام شد همه از جمله مدیر بخش یک نفس راحتی بکشند... من هم این نفس راحت را از خودم دریغ میکردم...


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها