کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

فاجعه‌های آخرالزمانی

دوشنبه 3 آذر 1393

امروز الهام زندگانیم به همراه   ر   به جنوب سفر خواهد کرد... دیشب دوباره همراه   ر   رفتیم و دور زدیم، از بین دوستان نه چندان رنگارنگم   ر   رابطهاش با خانمها از همه بهتر است... خوش و بش میکند و کم هم نمیآورد... همیشه هم به مقدار کافی فاجعه دارد که بین حرفها و خندههاشان چاشنی کند... عقب ماندههای ذهنی و یا بچههای خانوادههای معتاد که... دیشب حرف پسری شد که خودفروشی میکند...پول یا مواد... و برادر کوچکش که گفته بود برایش کتاب از نمایشگاه بخرم... پسرک یازده ساله مرا به دلشوره انداخت... تصور اینکه مشتریهای برادرش به او تجاوز کنند و بعد پدرش او را هم وسیله نان درآوردنش... ببخشید وسیله نان و مواد درآوردنش بکند اینقدر دلم را مالش داد که بالا آوردم... بستنی خورده بودیم از بابا بستنی تپه تلویزیون و الهام زندگی و ر مدام سر اینکه چه کسی حساب کند چانه میزدند... ر پسر بدی نیست فاجعههایش همیشه رنگ آخرالزمانی دارد... کمی قدم زدیم... در این چند ماهی که الهام زندگانی من با من زندگی میکند   ر   هم بیشتر سر و کلهاش شیراز پیدا میشود....


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها