تبلیغات
کافه‌ها و روزها - مطالب ابر سبلان
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

شیراز یا نیویورک

دوشنبه 30 شهریور 1394

نوع مطلب :دیوارهای شهر، 

او از زنانه‌ترین وظیفه‌اش معاف شده و اصلن پس‌انداز نمیکند حالا پروژه میگیرم و وقتهای بیکاری در شرکت کار

میکنم عوض کتاب خواندن یا نوشتن یک کار مردانه‌تر میکنم یعنی نان در می‌آورم راست میگفت با این ماهی یک

میلیون و خرده‌ای نمیشود زندگی کرد...


ادامه مطلب

سنگهای نک تیز را دور زدیم2

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

ساعت شش صبح از پناهگاه راه افتادیم تا خودمان راهمان را پیدا کنیم و بدون هیچ سرگروه و عقبداری مسیری را که
شب قبل برای هم‌هوایی رفته بودیم دوباره طی کنیم و از آن هم بگذریم... پناهگاه تقریبن در ارتفاع سه هزار و سیصد
متری است و ما تا سه هزار و نهصد متری برای هم‌هوایی رفته بودیم... صبح بیدار شدیم که قبل از پنج حرکت کنیم
اما تاریکی... چرا باید از لذت دیدن منظره‌های سه هزار و سیصد متری در مه صبحگاهی محروم میشدیم چرا باید با هدلایت شروع میکردیم؟؟


ادامه مطلب

سنگهای نک تیز را دور زدیم1

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

به تبریز که رسیدیم با دو تا کوله پشتی و خستگی چندین ساعت اتوبوس نشینی دور افتادیم در شهر تا همین چند

ساعتی مانده به شب را به دیدن ایلگلی و بازار بگذرانیم که البته بازار به اتفاق آرا که من بودم و الهام منتفی شد و

یک

راهی تا همان پارک معروف پیدا کردیم و منتظر شدیم تا دوست الهام همانجا پیدایمان کند... در اصفهان هر

دوشان

به فاصله یکی دو اتاق ساکن خوابگاه دانشجویی بودند لیلا بعد از درس خواندن و همینطور در جا زدن در یک

وضعیت

به تبریز برگشته و الهام من نقش الهام شدن را انتخاب کرده... لیلا ما را اینطور معرفی کرد مرضیه و شوهرش...

پدرش

به ما خوش آمد گفت و اصلن شناسنامه‌هایمان را نگاه نکرد، البته ما هم هیچ حلقه و نشانی نداشتیم.... کمی به لهجه

ترکی و کلمات فارسی پدر و برادر و چند مرد دیگر که آنجا بودند گوش دادم سوالهای معمولی را جواب دادم و

همینطور که همه محو تماشای مسابقه تراکتور و استقلال بودند کمی هم چرت زدم برایم عادی بود که کمی

هیجان و

داد و چند کلمه نامفهوم بشنوم و باز هم چرت بزنم... صمد ... الهام بود که سقلمه می‌زد و میخواست که من کمی

آبرو داری کنم...


ادامه مطلب

خوابیده بود انگار جنینی در شکم...

چهارشنبه 14 مرداد 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

از شر کلمه‌‌ها و واژه‌های تخصصی راحتی وقتی که کوهنوردی کنی و کوهنورد تخصصی نباشی چند روزی نفس میکشی بدون اینکه متخصص کاری باشی و بخواهی خودت را در جمع عده‌ای جا بزنی... شاید این چند روزه را برای همین چند نفس قبول کردم که مدتها بدوم و کوله‌پشتی روی کولم بیندازم... با الهام بودنش همین یک مزیت را هم داشته باشد کافیست اینکه نمیخواهد خودت را آدم خاصی نشان دهی اینکه همانطور که هستی خوب است همانطور که حرف میزنی خوب است همانطور که اشیا را میبینی در دنیایت و با آنها رابطه میگیری همانطور هم بیانشان کنی خوب است...


ادامه مطلب

دوباره سراغ کوله‌پشتیم رفتم...

سه شنبه 6 مرداد 1394

هم‌خانه من دوباره هوس کرده بود بزند به کوه و خوب مرا هم از این قاعده مستثنی نکرد اصلن هم مهم نبود که بیست سالیست سیگار میکشم و از دو طبقه آپارتمانم با هن و هن بالا می‌آیم... یک جمله فقط گفت که اگر تو نیایی بالاخره یک کوهنورد پیدا میکنم... وه که چقدر از این قشر شریف بیزارم... از این ادعا و مردانگیشان... گفتم نه صبر کن یک کاری میکنم گفت تازه میتوانم به جای یه کوهنورد یه گله‌ش رو پیدا کنم.... حالم به هم خورد فقط یک گله ادعا را تصور کرده بودم که باد به غبغب می‌اندازند و از سنگها بالا میروند و نه تنها سنگها بلکه هر چه گل وحشی و حشره و بوته هست را هم لگد میکنند... بعد یکهو میاستند و به کوچکترین و تنهاترین گلی که ممکن است در ارتفاع چند صد متری پیدا شود افتخار نگاه کردن میدهند... گاهی هم یک تکه سنگ بر میدارند و وادارت میکنند که به انتخابشان به چشم تیزبین و حواس جمعشان آفرین بگویی... خوب همه سنگها قشنگ هستند همه گلهای کوچک و نحیف وحشی را باید تک به تک نگاه کرد همه تکه ابرهای توی آسمان میتوانند سرمان را بالا نگه دارند همه...


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها