کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

زهر مار نسوخته

دوشنبه 26 بهمن 1394

حالا که الهام زندگیم دوباره رفته تلویزیون را فروخته‌ام و دوباره من هم در همان لاک قدیمیم فرو رفته‌ام الهام رفته که یا پدرش را راضی کند و از این مملکت برود یا پدرش او را راضی کند و شوهرش بدهد... سرنوشت محتوم هر دختری در ایران.... من هم گفتم که مسلمان نیستم و نمیتوانم در این مملکت عروسی برایش بگیرم باید یک جایی باشیم که من موقع عقد مجری سنت هیچ پیغمبری نباشم کمی اخ و اوخ کرد و کمی فحش داد و بعدش هم گذاشت و رفت... واکنش قطعی هر دختری در ایران.... حالا من دوباره می‌روم شرکت و مینویسم یا مینشینم خانه و کتاب میخوانم.... یکی از دوستانش پیشنهاد سفری داده بود به جنوب... کجا؟... هر جا که اینجا نیست....


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها