کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

زهر مار نسوخته

دوشنبه 26 بهمن 1394

حالا که الهام زندگیم دوباره رفته تلویزیون را فروخته‌ام و دوباره من هم در همان لاک قدیمیم فرو رفته‌ام الهام رفته که یا پدرش را راضی کند و از این مملکت برود یا پدرش او را راضی کند و شوهرش بدهد... سرنوشت محتوم هر دختری در ایران.... من هم گفتم که مسلمان نیستم و نمیتوانم در این مملکت عروسی برایش بگیرم باید یک جایی باشیم که من موقع عقد مجری سنت هیچ پیغمبری نباشم کمی اخ و اوخ کرد و کمی فحش داد و بعدش هم گذاشت و رفت... واکنش قطعی هر دختری در ایران.... حالا من دوباره می‌روم شرکت و مینویسم یا مینشینم خانه و کتاب میخوانم.... یکی از دوستانش پیشنهاد سفری داده بود به جنوب... کجا؟... هر جا که اینجا نیست....


ادامه مطلب

پیژامه پوش

سه شنبه 18 آذر 1393

 سه سال پیش راه حل   میم   او را کشانده بود جاده کفترک تا دزدکی وارد آلونکت شود زندان رفته بود   میم    و تو اصلن

نمیفهمیدی در زندان چه بلایی سرش آمده که شاعرانگیش را استفراغ کرده... حالا تلخ بود فقط، یک دختر تلخ پیژامه پوش...

یک شب که بطری شراب انگور یک ساله‌ات را باز کردی همانطور نگاهت کرد که به عکس
شکارچیان نگاه میکنند پای راست

خم شده روی سر حیوان، تفنگ بر پشت... شراب را ریختی، جامهایتان دو شیشه مربا بودند که کاغذشان را زیر آب فتیله کرده

بودی تا برای انعکاس نور از میان شرابت خوب شفاف شوند... شراب خرما را ترجیح میداد... اینجا که خوب میتونی شیره خرما

پیدا کنی... شیره خرما، چگالی سنج، دما سنج و... آن همه ادا و اصول و فرمول برای چند لیتر شراب که تازه اگر دوستان همدلت

بفهمند که به خودت زحمت شراب خرما را داده‌ای اصلن ناشکریت را نمیکنند و دلی از عزا درمی‌آورند. از بین این رفیقان همراه

فقط   ر   تا کنون با تو هم‌پیاله نشده است و ... حتی آن پیر خرفت حیرت هم بدش نمی‌آمد گاهی با هم لبی تر کنید و آن

شاعر شهرتان نوروزی که شیشه‌اش همیشه در جایخی یخچالش بود...


ادامه مطلب

فاجعه‌های آخرالزمانی

دوشنبه 3 آذر 1393

امروز الهام زندگانیم به همراه   ر   به جنوب سفر خواهد کرد... دیشب دوباره همراه   ر   رفتیم و دور زدیم، از بین دوستان نه چندان رنگارنگم   ر   رابطهاش با خانمها از همه بهتر است... خوش و بش میکند و کم هم نمیآورد... همیشه هم به مقدار کافی فاجعه دارد که بین حرفها و خندههاشان چاشنی کند... عقب ماندههای ذهنی و یا بچههای خانوادههای معتاد که... دیشب حرف پسری شد که خودفروشی میکند...پول یا مواد... و برادر کوچکش که گفته بود برایش کتاب از نمایشگاه بخرم... پسرک یازده ساله مرا به دلشوره انداخت... تصور اینکه مشتریهای برادرش به او تجاوز کنند و بعد پدرش او را هم وسیله نان درآوردنش... ببخشید وسیله نان و مواد درآوردنش بکند اینقدر دلم را مالش داد که بالا آوردم... بستنی خورده بودیم از بابا بستنی تپه تلویزیون و الهام زندگی و ر مدام سر اینکه چه کسی حساب کند چانه میزدند... ر پسر بدی نیست فاجعههایش همیشه رنگ آخرالزمانی دارد... کمی قدم زدیم... در این چند ماهی که الهام زندگانی من با من زندگی میکند   ر   هم بیشتر سر و کلهاش شیراز پیدا میشود....


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها