کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

تانسورها

پنجشنبه 7 اسفند 1393

مرد دوباره برگشت زنها را گذاشته بود در ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان و با تکه کاغذی آمده بود تا به قول خودش من نقشه خیابانها را برایش بکشم... این چه کتابیه بچه بازیه ما اصل جنس رو لازم داریم اینرو که هممون بالاخره باید بخونیم... داوود رفته بود و چند کتاب از کتابخانه گرفته بود تا در تعطیلات بهمن بنشینیم و با تانسورهایی که قرار بود ترم بعدی فقط قسمتی از سه واحد ریاضی فیزیکمان باشد حال کنیم و میگفت که ما نمیتوانیم به همان چند صفحه از کتاب منبع ترم بعد برای دست وپنجه نرم کردن با تانسورها اکتفا کنیم... اینرو میخونیم تمرینهای اینرو هم حل میکنیم حل تمرین هم نمیخواد خودش جواب آخر رو تو پیوست داره همون بسمونه... اگه تمرینهای ترم بعد رو حل کنیم اونوقت میشه من هم ترم دیگه حل تمرین بگیرم... هاهاها تو فکر کردی شیرازی به تو کلاس حل تمرین میده؟؟!!... مگه شرط خاصی داره برداشتن کلاس حل تمرینش؟؟... میتونی بری حل تمرین ریاضی فیزیک دو رو با روحانی‌نژاد برداری اون عین خیالش هم نیست که تو ترم چندی!!... نه نمیشه من نمیتونم... و میخندید و من هم با تکان خوردن موهای لخت و سیاهش میخندیدم طوری میخندید که انگار تمام بدنش در این خنده شریکند...


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها