کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

گلولگی

دوشنبه 9 مرداد 1396

نوع مطلب :روز نوشت، 

بدتر از همه همین درگیر شدن و آمیختن با آن دیگرانیست که بیرون نشسته‌اند و میبینند که تو چطور در خودت میپیچی و گلوله میشوی و میروی و میایی... بدتر از همه اینطور همرنگ شدن در بیرون است و پوچی گریزناپذیر از آن دیگران... من که حالا چند ماه است تبدیل به مجسمه فضاحت شده‌ام و دیگر اصلن حالیم نیست چطور دارم با آن دیگران بیرون از خودم تا میکنم... یکجور هوس است شاید مثل هوس رفتن بالای یک ساختمان بلند، بلند، بلند...


ادامه مطلب

هجدهم تیر کذایی

دوشنبه 19 تیر 1396

نوع مطلب :روز نوشت، روی همین زمین، 

دیروز هجدهم تیر بود تیرماه که میشود اصلن دوست ندارم سراغ تقویم بروم یک جور سرخورده ام انگار وجود نداشتم انگار هنوز هم فکر میکنم یک سال شاید  یک ماه یا فقط پنج شش روز در این دنیا نبوده ام انکار شده ام ... تیر که میشود میخواهم زود بساطم را جمع کنم و بروم یک ماه دیگر یک جور فرار است این میدانم دوست دارم از تیر فرار کنم تیر همان ماهیست که من امیدوار شدم نا امید شدم عاشق شدم ترک شدم شروع کردم بعد دوباره رها شدم آخرش میخواستم ساخته شوم اما هنوز رها ماندم...


ادامه مطلب

صبحانه با سانسورچی

یکشنبه 7 خرداد 1396

نوع مطلب :روز نوشت، کتاب نوشت، 

سانسورچی‌ها یک هدف درازمدت دارند که به آنهم رسیده‌اند آنها توانسته‌اند چهارچوب زندگی ما را پی بریزند فکر ما تخیل ما را در قاب مشخصی قرار دهند وقتی فکر و تخیلت حد و حدودی داشته باشد زندگیت آینده‌ات آرزوهایت و خلاصه همه چیزت محدود میشود خودت میشوی پاسپان خطهای قرمزی که آنها برایت کشیده‌اند....


ادامه مطلب

لهستانیهای لعنتی

شنبه 30 اردیبهشت 1396

نوع مطلب :روز نوشت، کتاب نوشت، 

فکر میکنم وحشتناکترین اتفاق زندگی این است که بلند شوی از جایت و فکر کنی چه وحشتناک است که در کتابی از موراکامی زندگی میکنم حتی از عقب افتادن پریود دختری هم


ادامه مطلب

زندگی در موقت

دوشنبه 26 مهر 1395

نوع مطلب :روز نوشت، 

حالا که ماهاست از رفتن الهام میگذرد بعد از این که او با زمین زدن چیزی در درون من یک مرد تقریبن ویران در این خانه به جا گذاشت و رفت.... حالا که من کلی جان کندم تا بعد از ساختن چیزی در درونم هنوز هم باشم... چیزی که نمیدانستم دقیقن چیست اما باید باشد.... من حالا... این عجیب است که هنوز من هستم هنوز همان صمد باقیست صمد یک غریبه بود یک مهندس منظم شرکت رو بی‌صدا و بی خم ابرو... یک صبح ساعت شش از خواب بیدار شو سر ساعت انگشت بزن اداره‌ای... حالا بعد از این همه بعدها فکر میکنم چقدر غریبه است این مرد برایم....


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها