کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

مسافرخانه ارزان

پنجشنبه 30 بهمن 1393

بالاخره سر و کله چند نفر در کتابفروشی پیدا شد دو زن چادری و یک مرد ریش پرفسوری. حتمن فرشاد از

دست‌شور آنتی باکتریالش دوباره روی دستهایش ریخته بود و ازشان فاصله گرفته بود و با پارچه‌ای الکلی

مشغول تمییز کردن بساطش شده بود تا آنقدر بوی الکل دربیاورد که بوی دهانش گم شود بعد هم سریع

آدامسی بالا انداخته... از مغازه بیرون می‌آیند یک آدامس دیگر میخورم مرد به طرف من می‌آید... ببخشید این

دور و برها مسافر خونه ارزون سراغ دارید... کمی سرم را بر میگردانم فرشاد از پشت شیشه مغازه‌اش با دست

اشاره میکند نه، زنها میبینندش... به مرد نگاه میکنم یک چشمش چپ است عینک هم زده اما باز هم با من که

حرف میزند دارد یک جای دیگر را نگاه میکند اولین بار هم که داوود را دیدم به بچه‌ها گفتم این چرا یه جای

دیگرو نگاه میکنه ما که این طرفیم خندیدند بابا صمد خوب چشمش چپه دیگه چقدر گیجی... با دست اشاره

کردم.... مستقیم برو هم تو انوری هم تو داریوش میتونی پیدا کنی اگه نشد برو شهرداری از سمت راست برو به

طرف سه راه نمازی دور و بر شاهچراغ حتمن پیدا میشه... همش مستقیم برم؟... آره اولین خیابون فرعی سمت

راستت میشه انوری بعدیش داریوش که همون چهارراه زنده باز هم مستقیم بری میرسی به یه میدون سمت

راست میره طرف شاهچراغ با تاکسی هم از اینجا تا خود شاهچراغ دو کورس بیشتر نمیشه قیمت هر کورس هم

سیصد و پنجاه تومنه، حله؟... حل آقا فقط تاکسی گیر نمیاد که الان... چرا گیر میاد گاهی هم اتوبوس میاد با

خط یک باید بری...


ادامه مطلب

ویزیتوری آب‌میوه گازدار

یکشنبه 19 بهمن 1393

قوطی آب‌میوه و آگهی تدریس را روی میز فرشاد گذاشتم.... به‌به تدریس میفرمایید جناب استاد معظم... نه این آگهی رو سوپری داد... تدریس ریاضیات، حساب دیفرانسیل و انتگرال توسط مدرس خانم... بطریت رو بده ببرم پر کنم... فرشاد بطری دلستر را دراز کرد به طرفم.... ایروزا دیگه کی دنبال مدرس خانم میگرده... کاغذ را مچاله کرد... صمد از ای کلاس خصوصیا بزار مشتریت با من... چی درس بدم.... همین دیفرانسیل میفرانسیل خوبه دیگه تو که استاد این چرندیاتی خداییش.... بی خیال من دلال نیستم... دلالیش با من... رفته بودم ته مغازه و داشتم قفسه کتابها را جابجا میکردم و صدای فرشاد همه جا را گرفته بود دلالیش با من... خوب چی میگی رییس حله؟ اینقدر مشتری دختر برات جور میکنم حالش رو ببر تو چیکار داری یه دو تا خط ریاضیم بنویس درصد ما رو هم خودت حساب کن... به فرشاد نگاه کردم هیچوقت اینطور چروکهای صورتش را ندیده بودم تمام خطهای صورتش جمع شده بودند انگار توی چشمانش، چشمان ریز شده و حریصی که انگار تن من را ورنداز میکردند تکه گوشتی آماده، فقط کافیسیت پرتش کنی، چشمانی که اگر خوب کار میکردند درصد خوبی نصیبشان میشد... تو چت شده صمد؟ بابا مردم اینروزا فکر کردی چه جوری نون در میارن ها؟ تازه خلاف هم که نمیخوای بکنی اصلن وایسا به همشون فقط درس بده ای چش غرنه رفتنت دیگه محضه چیه؟...


ادامه مطلب

چند رابطه مثلثاتی

پنجشنبه 16 بهمن 1393

از زمانی که با داوود هم اتاق شدم یک چیز خوب در مغزم جا باز کرد و آن هم ریاضیات بود... با داوود آنقدر معادلات دیفرانسیل حل کردیم که بعد از سه چهار ماه اصلن لازم نبود مسئله را روی کاغذ حل کنم تا بتوانم جواب معادله را بنویسم.... شکل معادله را که میدیدم تابع جواب جلوی چشمهایم شروع میکرد به بالا و پایین پریدن... فقط باید با نصفه مدادهایی که همیشه میشد در یکی از جیبهای داوود پیدا کرد چند تا ضرب و تقسیم انجام میدادم تا بتوانم ثابتهای مسئله را هم با شرایط مرزی به دست آورم... داوود با خرق عادتهایش با استعداد عجیبش در درک ریاضیات با یک چشم چپش که هرگز اصراری به معالجه آن نکرد و با یک نمره بیست از معادلات دیفرانسیل ادامه داد و رفت که دکترا بخواند و بشود منبع مقاله‌های نمیدانم چه معادله‌ای در حل مساله نمیدانم چه ذره‌هایی در نمیدانم چندمین بعد وجودی عالم که بیرون معادله‌ها اصلن کاری به ما ندارند.... من ماندم و یک چند روز عجیب فرجه‌های ترم سوم روزهای بهمن ماه با داوود و تابعهای مثلثاتی که دیگر دست از سر خواب و خیالم برنداشتند... حالا میبینم که زندگیم واقعن شده معادلات دیفرانسیل حالا که دیگر هیچ جور نمیشود داوود را پیدا کرد و از او پرسید که چرا تابعش پوشا نبوده و دیگر پیدایش نمیشود....


ادامه مطلب

نیمکت خیابان زند 2

چهارشنبه 24 دی 1393

وای اگر فرشاد میخواست همینطور پیش برود چه داشتم که بگویم!! باید هر طور شده بود سر و تهش را هم می‌آوردم... میگی بهش زنگ بزنم؟؟... تو اصن نم پس نمیدی! خو لامصب بگو چه مرگیت بود دخترو رو فراریش دادی؟... من کاریش نداشتم که!... خوب همی کارش نداشتی ولت کرده نه!... میدونم تقصیره منه!... صمد مردونه!؟ اذیتش کردی؟... نه به خدا بهش دست نزدم... خیلی خری... 


ادامه مطلب

نیمکت خیابان زند 1

چهارشنبه 24 دی 1393

یک لیوان از نوشیدنی آلوورا ریختم و دادم دست فرشاد... نوش قربان، حالا چرو تنایی... میرسم خدمتت رییس... یک راست رفتم ته مغازه قفسه را فشار دادم و راهی پستو شدم... یه قلپ از سرش بزن برات بریزم باز... نوش، آب حیات لامصب... بطری نیم لیتری را که لیوان از سرش خالی شده بود پر از عرق کرده بودم و یک بند انگشت از محتوی شیشه را برای فرشاد ریخته بودم با عجله سر کشیده بود و لیوانش را دوباره دراز کرده بود... یه قلپ دیگه صمد جونی... یک بند انگشت دیگر ریختم و در جواب قیافه شاکی و در همش نچ نچ کردم... همی، عامو ای که هیچی نمیشه... میخوای مشتری رد کنی، دهنت بو میگیره... حالا تو بریز آدامس هس در رو هم باز میزاریم... باشه تهش رو برات میارم... از مغازه زدم بیرون و در را نبستم، معمولن رسم عرق‌خوری اینطور نیست. جام و مزه و نوش و دو سه همپیاله‌ای پایه...


ادامه مطلب

پستو

شنبه 20 دی 1393

صبح هیچ چیز خاصی ندارد... چشمهایت میسوزد... سرت درد میکند... پشتت، کمرت، زانوهایت... اصلن صبح برایم شکل یک هاون بزرگ است که کوبیده می‌شود از آسمانی که هیچ امیدی دیگر به آن ندارند...... تا بعد از ظهر خانه را کمی سر و سامان دادم... کاری که تقریبن از من بعید است اما بالاخره انجام شد... باید همان وقت تلفن میکردم همان وقت که هنوز حواسم سر جا بود... اما این عادت مزخرف عقب انداختن هر کاری از شرکت به تمام زندگیم رسوخ کرده عادتی که از همکاران محترم و با سابقه‌ام به عاریت گرفته‌ام.... هر کار کوچکی را آنقدر تا آخرین لحظه کش میدهند که وقتی بالاخره انجام شد همه از جمله مدیر بخش یک نفس راحتی بکشند... من هم این نفس راحت را از خودم دریغ میکردم...


ادامه مطلب

و من خواب دیدم...

پنجشنبه 18 دی 1393

خوابم برد فقط سرما را حس میکردم و آنقدر خسته بودم که حتی کشیدن پتو و پیچیدنش به دور تنم هم نیاز به نیرویی داشت که من دیگر نداشتم... خزیده بودم گوشه تخت... شب دوباره همان تصویرهای متحرک زیر دوش را در خواب دیدم... و یک خواب وحشتناک دیگر که مدام تکرار میشود و من هر صبحی که این خواب را دیده‌ام تصمیم گرفته‌ام شب قبلش را یادداشت کنم تا بعدها به خاطر آورم کی و چطور این خواب را قبلن دیده‌ام...


ادامه مطلب

وقف

شنبه 13 دی 1393

نتوانستم سه روزم را وقف دره و دریا کنم... روز دوم آن چهار نفر دیگر و دو چادر و ماشینشان را گذاشتم و به

محض رسیدن به بوشهر که حدود هفت عصر بود به شیراز برگشتم... فکر میکردم که چقدر برای الهام زندگیم

کسل کننده بوده‌ام اگر با چنین دوستانی به گشت و گذار میرفته... کمی کمتر از دو روز کامل گذشته بود... پر از

صدا و هیجان... آن چهار نفر که اصلن نمیشناختمشان و خنده‌های مدامشان به یادم می‌آورد که چقدر به جمعشان

وصله شده‌ام... شب خوابیدن تو چادر خیلی سخته؟؟؟....نه اما می‌خوام برم شیراز... چرا، خسته شدید؟؟؟... نه ولی

بهتره دیگه برم دو روز هم برای من زیادیه... فردا رو هم میریم دریا شنا میکنیم، خوش میگذرونیم، بعد از ظهر راه

میفتیم شیراز.... به التماس افتاده بودم که خانم دکتر را راضی کنم، نمیتوانستم ادامه دهم و میدانستم این جماعت

نسوان تا دلیل چیزی را نفهمد دست بر دار نیست...


ادامه مطلب

جناب 2 A. J. Hoge

پنجشنبه 4 دی 1393

چقدر جای جناب A. J. Hoge خالیست که بگوید تا کی میخواهی اینطور زندگی کنی... تا کی میخواهی جلوی موجهای زندگیت را

بگیری موج که میرسد کمی بپر و بعد سبک شو و با موج حرکت کن اینطور دریا ساده‌ترین جای جهان است برای شنا

کردن... آب شور را بخور و لذت را فرو بده و تندی و شوریش را تف کن... سوم شخص تا همین سه روز پیش شنا نکرده بود

و در آب هم نشاشیده بود(البته او هرگز نمیتوانست اینکار را بکند به شکلی کاملن سخیف به توالت از نوع ایرانی و فرنگی و

نشسته شاشیدن شرطی شده بود)... فقط پاهایش را هر بار با ترس در آب فرو میکرد و آنقدر در دریا فرو نمیرفت که تا یک

وجب بالای زانویش خیس شود.... سوم شخص خوب میدانست شنا کردن در دریا استعاره از چیست!!!.... گور پدر استعاره...

اصلن دل فرو رفتن در سبز آبی لجنی را نداشت.... تا همین سه روز پیش ساحلها برایش مسخره‌ترین جای دنیا بودند.... مردمی

که جایی جمع میشوند و کمترین مقدار ممکن لباس را میپوشند.... آخرین مقصد سفرش میتوانست شهری ساحلی باشد تا وقتی

جنگل هست...


ادامه مطلب

جناب 1 A. J. Hoge

پنجشنبه 4 دی 1393

 فقط حالا که شب بالاخره به خانه میرسم.... نه!!! حرف شخصی زدن ممنوع...
یک نفر آمد و دو نفر رفتند و حالا نفر سوم باقی‌مانده است... یک نفر سوم لجباز که میخواهد به همان روش خودش ادامه دهد... این روش خودش دیگر چه صیغه‌ایست
.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوم شخص را عصرها بالاخره از شرکت بیرون میکنند که برو یارو دنبال بقیه زندگیت چقدر میخواهی بمانی بدون هیچ اضافه‌کار

و پاداشی بدون حتی یک ساعت مرخصی اضافه.... سوم شخص راه میفتد و میرود در ایستگاه اتوبوس مینشیند تا بالاخره 

خط 148 میرسد و چه فرقی دارد که این اتوبوس کی برسد وقتی که سوم شخص تمام راه را قرار است به پادکستهای جناب
A. J. Hoge گوش کند تا چند ساعتی از شر زبان شیرین و پر از دروغ فارسی در امان بماند...


ادامه مطلب

گاز زدن موز با پوست

چهارشنبه 3 دی 1393

در فیلم Immigrant سکانسی هست که در یک حمام زنانه گرفته شده...حمام کردن زنان آمریکایی در ابتدای سومین دهه از 

قرن بیستم در ایالات متحده
، هاهاها... جالب است که هرگز این سکانس را فراموش نخواهم کرد حتی اگر بعد از چند ماه داستان

کلی فیلم را دیگر به خاطر نیاورم....
 


Immigrant movie 2013


ادامه مطلب

حرفهای مردانه

شنبه 29 آذر 1393

عمه‌ام بالاخره رفت بعد از اینکه نتوانست راضیم کند تا الهام زندگانیم را برگردانم.... بعد از اینکه هر چه با کتابها و کاغذهایم

ور رفت نتوانست نظمی بهشان بدهد.... رفت... فقط دو تا لنگه النگوی چکش خورده‌اش را گذاشت تا بکنم دست عروسم.... و من

همینطور تمام وقت سرم توی لپ تاپم بود تا بالاخره راضی شد که برود و مرا با دود و عرق و کاغذ باطله‌ها و کامپیوترم خلوت

بدهد.... راسی اسم ای دختره مرضین هی نگو الهام الهام دلش میشکنی فکر میکنه یه زنی چیزی تو زندگیت بوده حالا یادش

افتادی.... نمیدانستم عمه‌ام چند بار دلش با شنیدن اسم دخترها شکسته است... شوهرش هنوز هم گاهی که تنها باشیم و بخواهد

حرفهای مردانه
بزند اسم زنهای دیگر را می‌آورد....


ادامه مطلب

قلیان با طعم بلوبری

جمعه 28 آذر 1393

حالا دیگر عمه‌ام همه چیز را فهمیده از آن سر دیلم آمده و کیسه و بقچه‌اش را توی همان هال جلویی گذاشته در بیمارستان

دکتر خدادوست به چشمش قطره ریختند و تزریق کردند...حالا دیگر درد خودش را فراموش کرده می‌خواهد از عروس آینده‌ام

پرستاری کند گرچه پیرزن دل‌نگرانست که این خانه امن شیراز که حرف و حدیث هیچ زنی در آن نیست را از دست

بدهد...عروس آینده هم گذاشته و رفته و من میترسم از اینکه مطمئن شوم که او کجاست... حوصله غریبه‌ها را ندارد و فکر

نمیکنم حتی دیگر هوس الهام بودن هم به سرش بزند... سه روز من بازداشت بودم و او هم بستری بود تا بالاخره عمه‌ام آمد و

سه بار قسم دروغ خورد که ما محرم شده‌ایم... من هم که از اول گفته بودم همینها را ولی واقعن نمیدانستم یک نوعش هم هست

که اصلن نیاز به ثبت شناسنامه‌ای ندارد.... گفته که برمیگردد چون اجاره سه ماهش را داده برمیگردد.... نمیتوانم عمه‌ام را بیرون

کنم خودش میگوید که دروغ نگفته که قسم دروغ هم نخورده دختره با پای خودش آمده به اسم کس دیگه‌ای هم که نیست...

(البته من اینها را فارسی ساده مینویسم وگرنه خودم هم بعضی حرفها و اصطلاحهای عمه‌ام را نمیفهمیدم اما آخرش فهمیدم به

یک همچین چیزهایی فکر میکرده وقتی قسم میخورده به کربلا و مشهدو قم و جمکران و بقیه جاهایی که رفته بوده...) لپ‌تاپم

را زیر و رو کرده بودند... با نوشته‌های کاغذیم کاری نداشتند با آن خرچنگ قورباغه‌ها... میپرسیدند الهام دیگر کیست یعنی

چی الحام....تمام مدت توضیح میدادم که به خدا اینها همه قصه است قصه یک آدم بی‌کار درمانده.... عمه‌ام را که آورده بودند

همان اول همه چیز را درهم و برهم برایش توضیح داده بودند و عمه‌ام بنای آه و ناله گذاشته بود که ما سید هستیم و به این

پسر ظلم شده و .... طفلک نمیدانست به کدام زبان حرف بزند لهجه عربیش و کلمه‌های فارسیش آش در هم جوش بود بعد هم

با قسم و به میان کشیدن پای خواهر و مادر افسر بازجو مرا ملاقات کرد (اینها را طوری برایم گفت که انگار یک سردار بسیجی دارد ماجرای فتح خرمشهر را تعریف میکند...)  بعد  من هم از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم و البته کمی هم

بیشتر گفتم اصلن نمیشد به عمه ام  بگویم که ما همینطوری بدون گفتن هیچ کلام عربی در دواتاق جلویی و عقبی زندگی

میکنیم....



ادامه مطلب

روزها

پنجشنبه 27 آذر 1393

این روزها که الهام زندگانیم نیست فقط میتوان به خاطره های کوچک گذشته چنگ زد....


این روزها که الهام زندگانیم نیست فقط میتوان به خاطره های کوچک گذشته چنگ زد....


این روزها که الهام زندگانیم نیست فقط میتوان به خاطره های کوچک گذشته چنگ زد....


این روزها که الهام زندگانیم نیست فقط میتوان به خاطره های کوچک گذشته چنگ زد....


چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد....چنگ زد.........................................................


ادامه مطلب

Blue Baby

سه شنبه 25 آذر 1393

اینبار دیگر آرام میمانم... همانطور که اوضاع مملکت به من مربوط نیست همانطور هم شلوغ‌بازی و

رجزخوانی مخالفانش به من ربطی ندارد... هاهاها می‌دانم که اگر   میم   اینها را بخواند دیگر اسم مرا هم

فراموش میکند.... عصبانیم کرده بود و من داد زده بودم... هیچ‌کس باور نمیکند که من سر   میم   داد بزنم...

منظورم همان سه پنج شش نفریست که من و او را می‌شناسند یا اصلن همین چند صد دانشجویی که شش سال

در یک کلاس بیست و چند متر مربعی روبرویشان سر کردم.... در شش سال فقط دو بار داد زدم... ...یک بار


ادامه مطلب
تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو