کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

قانونهای مهم

یکشنبه 3 آبان 1394

نوع مطلب :روی همین زمین، 

آرژانتین یک گوشه دنیاست که کلی فقیر و بدبخت بیچاره، گوشه و کنارش در هم چپیده‌اند یک عده‌‌ای هم برای خالی نبودن جای آدمهای فاسد این نقش را در همان پهلوی بدبخت و بیچاره‌ها دارند ظاهرن خیلی هم مهم نیست که بدبختها چقدر جا میگیرند و آدمهای فاسد چقدر زمین میخورند... یک عده قانون‌گذار مادر مرده ابله هم گویا در این کشور وجود دارند و دور از گوشتان یک ضعیفه‌‌ای هم رییس جمهورش است که بر و رویی دارد و مثل تاچر آدم را از هر چه زن است نمیرماند اما  معلوم نیست چرا در آرژانتین که دومین کشور بزرگ آمریکای لاتین است و کلی فقیر و بیچاره دارد قانون‌گذارهای مادر مرده قانونی درباره کودکان مریض و سرطانی تصویب کرده‌اند که به هر حال مردنی هستند و نبودنشان هم هیچ کجای دنیا را تکان نمیدهد.


ادامه مطلب

زندگی های ما

چهارشنبه 29 مهر 1394

نوع مطلب :دیگران چه می گویند، 

فرناندو پسوآ در یكی از كتاب هایش اشاره می كند: «همه ما دو زندگی داریم: زندگی واقعی مان همان است كه در كودكی رویایش را بافته ایم، رویایی كه در جوانی و میانسالی توی ابرها همچنان به پرداختنش ادامه می دهیم: زندگی جعلی مان همینی است كه در روابط مان با دیگران از سر گرفته ایم، رفتاری كاربردی كه به نفع مان است، زندگی ای كه با خوابیدن توی تابوت تمام می شود.»


ادامه مطلب

شیراز یا نیویورک

دوشنبه 30 شهریور 1394

نوع مطلب :دیوارهای شهر، 

او از زنانه‌ترین وظیفه‌اش معاف شده و اصلن پس‌انداز نمیکند حالا پروژه میگیرم و وقتهای بیکاری در شرکت کار

میکنم عوض کتاب خواندن یا نوشتن یک کار مردانه‌تر میکنم یعنی نان در می‌آورم راست میگفت با این ماهی یک

میلیون و خرده‌ای نمیشود زندگی کرد...


ادامه مطلب

سنگهای نک تیز را دور زدیم2

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

ساعت شش صبح از پناهگاه راه افتادیم تا خودمان راهمان را پیدا کنیم و بدون هیچ سرگروه و عقبداری مسیری را که
شب قبل برای هم‌هوایی رفته بودیم دوباره طی کنیم و از آن هم بگذریم... پناهگاه تقریبن در ارتفاع سه هزار و سیصد
متری است و ما تا سه هزار و نهصد متری برای هم‌هوایی رفته بودیم... صبح بیدار شدیم که قبل از پنج حرکت کنیم
اما تاریکی... چرا باید از لذت دیدن منظره‌های سه هزار و سیصد متری در مه صبحگاهی محروم میشدیم چرا باید با هدلایت شروع میکردیم؟؟


ادامه مطلب

سنگهای نک تیز را دور زدیم1

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

به تبریز که رسیدیم با دو تا کوله پشتی و خستگی چندین ساعت اتوبوس نشینی دور افتادیم در شهر تا همین چند

ساعتی مانده به شب را به دیدن ایلگلی و بازار بگذرانیم که البته بازار به اتفاق آرا که من بودم و الهام منتفی شد و

یک

راهی تا همان پارک معروف پیدا کردیم و منتظر شدیم تا دوست الهام همانجا پیدایمان کند... در اصفهان هر

دوشان

به فاصله یکی دو اتاق ساکن خوابگاه دانشجویی بودند لیلا بعد از درس خواندن و همینطور در جا زدن در یک

وضعیت

به تبریز برگشته و الهام من نقش الهام شدن را انتخاب کرده... لیلا ما را اینطور معرفی کرد مرضیه و شوهرش...

پدرش

به ما خوش آمد گفت و اصلن شناسنامه‌هایمان را نگاه نکرد، البته ما هم هیچ حلقه و نشانی نداشتیم.... کمی به لهجه

ترکی و کلمات فارسی پدر و برادر و چند مرد دیگر که آنجا بودند گوش دادم سوالهای معمولی را جواب دادم و

همینطور که همه محو تماشای مسابقه تراکتور و استقلال بودند کمی هم چرت زدم برایم عادی بود که کمی

هیجان و

داد و چند کلمه نامفهوم بشنوم و باز هم چرت بزنم... صمد ... الهام بود که سقلمه می‌زد و میخواست که من کمی

آبرو داری کنم...


ادامه مطلب

خوابیده بود انگار جنینی در شکم...

چهارشنبه 14 مرداد 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

از شر کلمه‌‌ها و واژه‌های تخصصی راحتی وقتی که کوهنوردی کنی و کوهنورد تخصصی نباشی چند روزی نفس میکشی بدون اینکه متخصص کاری باشی و بخواهی خودت را در جمع عده‌ای جا بزنی... شاید این چند روزه را برای همین چند نفس قبول کردم که مدتها بدوم و کوله‌پشتی روی کولم بیندازم... با الهام بودنش همین یک مزیت را هم داشته باشد کافیست اینکه نمیخواهد خودت را آدم خاصی نشان دهی اینکه همانطور که هستی خوب است همانطور که حرف میزنی خوب است همانطور که اشیا را میبینی در دنیایت و با آنها رابطه میگیری همانطور هم بیانشان کنی خوب است...


ادامه مطلب

جناس ریشه‌شناسان اسطوره‌های یونان باستان با هیچهایکرها

یکشنبه 11 مرداد 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

هیچهایک کنیم؟...سرم را زیر انداختم چیزی نگفتم... حدس میزدم که اصلن از این کلمه خوشت نمیاد... نمیشه با اتوبوس بریم؟ همینطوری هم حداقل هیجده ساعت تو راهیم... ولی اونطوری حوصلمون سر نمیره... همش باید یکی حرف بزنه تازه شب هم که نمیتونیم راه بیفتیم حتمن باید روز ماشین بگیریم... چیزی نگفت بلند شد و رفت توی آشپزخانه میخواست چای درست کند یا شاید هم یک دمنوش من درآوردی با هر چه از دستش میرسد. میدانستم که بحث چطور برویم را خودش زودتر از آنچه وقتش است پیش خواهد کشید برایش سفر فقط رفتن و رسیدن نبود چطور رفتنش هم مهم بود در واقع برایش این مهم بود که کولی‌وار رفتنمان را زودتر به اطلاع من برساند نمیتوانستم و خودش میدانست که هر چه زودتر بگوید ذهنم بیشتر فرصت هماهنگ شدن با وضعیت را دارد. فکر میکرد کمی میگوید و اصرار میکند و من که از اول سکوت کردم باز هم با سکوت قبول میکنم. راستش را بخواهید دوست داشتم همینکار را هم بکنم کمی سکوت کنم و کمی فکر کنم و بالاخره بگویم باشه مشکلی نیست ولی نتوانستم یک ترس موهوم از این مفتی سواری به جانم افتاده بود که دعا میکردم به جان خودش هم بیافتد... فقط نمیدانستم چرا با من که میخواست حرکت کند همان یک ذره احتیاط معمولش را هم فراموش میکرد انگار یک جور به من تکیه کرده که خودش هم فراموش کرده من انسانم و بالاخره یک چیزهایی را نمیتوانم انجام دهم از هر هفته دوتایی دراک رفتن که بگذریم از شب در میان پسکوچه‌های سعدی و سنگ سیاه پرسه زدن که بگذریم یکبار هم که گفت مرا ببر گلکوه معتادها را ببینم شانه خالی کردم و یکبار دیگر هم یک شب کارتن خوابی را قبول نکردم این جریان مسافرت بیتی که برمیگشت به سالهای 1960 آمریکا از دور هیجان‌انگیز و ماجراجویانه مینماید اما تصورش برای من که از حرف زدن یومیه هم دل‌خوشی ندارم اصلن هوس‌انگیز نیست...


ادامه مطلب

عکسهایی که هنوز در آرشیوم دارم...

جمعه 9 مرداد 1394

نوع مطلب :روی همین زمین، 

مدتهاست که غائله کوبانی ختم به تک تیراندازانی شد که تن به جهاد نکاح مسلمان‌پیشگان ندادند... این عکسها از
آرشیو من هنوز پاک نشده‌اند گرچه در خبرها دیگر ردی از آن تیراندازان نباشد.... سطح ذهن گندیده عامه را با
خبرهای داغ تازه نگه میدارند اما مجموعه عکسهای من هنوز نشان زندگی نبودن در کوبانی را دارند... من این
عکسها را به اشتراک میگذارم و خوشحالم که همخانه‌ام نگران پر کردن تفنگ نیست گرچه او هم به وضوح
میداند که به واسطه زن بودنش همیشه در خطر توجه بیش از اندازه مسلمانان است و چه خوب است که در این دو
اتاق من نگران مسلمانی و مسلمان‌زادگی نیست... خوب است که در آرشیو عکسهایم شریک نیست... خوب است
که اینجا هر کس تابلوهای خودش را دارد.... خوب است که نمیداند چقدر آزادیش قیمت دارد....


ادامه مطلب

دوباره سراغ کوله‌پشتیم رفتم...

سه شنبه 6 مرداد 1394

هم‌خانه من دوباره هوس کرده بود بزند به کوه و خوب مرا هم از این قاعده مستثنی نکرد اصلن هم مهم نبود که بیست سالیست سیگار میکشم و از دو طبقه آپارتمانم با هن و هن بالا می‌آیم... یک جمله فقط گفت که اگر تو نیایی بالاخره یک کوهنورد پیدا میکنم... وه که چقدر از این قشر شریف بیزارم... از این ادعا و مردانگیشان... گفتم نه صبر کن یک کاری میکنم گفت تازه میتوانم به جای یه کوهنورد یه گله‌ش رو پیدا کنم.... حالم به هم خورد فقط یک گله ادعا را تصور کرده بودم که باد به غبغب می‌اندازند و از سنگها بالا میروند و نه تنها سنگها بلکه هر چه گل وحشی و حشره و بوته هست را هم لگد میکنند... بعد یکهو میاستند و به کوچکترین و تنهاترین گلی که ممکن است در ارتفاع چند صد متری پیدا شود افتخار نگاه کردن میدهند... گاهی هم یک تکه سنگ بر میدارند و وادارت میکنند که به انتخابشان به چشم تیزبین و حواس جمعشان آفرین بگویی... خوب همه سنگها قشنگ هستند همه گلهای کوچک و نحیف وحشی را باید تک به تک نگاه کرد همه تکه ابرهای توی آسمان میتوانند سرمان را بالا نگه دارند همه...


ادامه مطلب

ویتا سکویل وست

شنبه 3 مرداد 1394

مسافر تهران 1926


پیشتر به همنیشنی و صمیمت بسیارش با ویرجینیا ولف برایم آشنا بود یک دوستی روانی و عمیق که آنچنان تحت

تاثیرت قرار دهد که الهام بگیری و یک شاهکار خلق کنی همان اورلاندوی معروف را میگویم... و بعد چند بار هم

که روی ترش میکند و با هم حرفتان میشود بیمار شوی و روانت ترک بخورد و کم کم شروع به ریختن کند....

 



ادامه مطلب

قبرستون قدیمی

یکشنبه 10 خرداد 1394

نمیفهمم مردم چطور شش هفت ساعت پشت میز مینشینند و زل میزنند به مانیتور روبرویشان؟ چطور هی دستشان موس را نوازش میکند و آنقدر به این آمیزش خو میگیرند که حتی کمر راست نمیکنند ببینند پشت پنجره برف میبارد... نمیفهمم... هی مهندس به نظرت خوندن یادداشتاش درسته؟...


ادامه مطلب

دیو

سه شنبه 8 اردیبهشت 1394

باز همه چیز در خانه به سامان شده بود... باز همه چیز در خانه نا به سامان شده بود... باز دلهره‌های من شروع شده بود حالا که دیگر الهامم اینجا بود چه بهانه‌ای داشتم که بی‌‌خواب شوم... حالا دیگر بهانه نمیخواست مایه بی‌خوابی و بی‌خوراکیم راست فرود آمده بود در خانه در اتاق جلویی... دوست داشتم دوباره یکی از همان دوستهایش سر میرسید یکی از همانها که بهانه خوبی میشدند تا ما تنها نباشیم... از این تنهایی اینبار میترسیدم از این تنهایی با او... اینقدر دوری کشیده بودم که نقشه‌های وحشتناک و عجیب در سرم رشد کنند... داشتم تبدیل به یک دیو میشدم که میخواست دلبری را زندانی کند و مدام میجنگیدم... مدام... نه، نمیتوانستم دوباره پرش بدهم برود... نمیتوانستم بگیرم و در قفس بیندازمش اینجور بدتر میرفت...


ادامه مطلب

متلک

سه شنبه 8 اردیبهشت 1394

بالاخره برگشت... تقریبن ده روز بعد از آن تلفن کذایی ده روزی که خالی خالی بود و بعد که ناگهان خانه پر شد از تعریف و خاطره و عکسهای سفرش علت رفتن و ترک خانه به سکوت برگزار شد و من هیچ گلایه‌ای نکردم یک چیزی اما درونش عوض شده بود یک جور انگار دلتنگ بوده که برگشته میگفت میتوانسته باز هم بماند باز هم کار کند.... اصلن نپرسیدم چه کاری... آن هم به سکوت برگزار شد ... بعداز دو شب خودش آمد و فلشی را به لپ‌تاپم وصل کرد تصویرهای او بود که گلی در دست داشت یا به ماشینی تکیه داده بود و مردی که روی تصویرها آواز میخواند گاهی مرد با ماشینی از کنار ساحل میگذشت و الهام همانجا رو به دریا در دست باد می‌ماند... شعرها هم بیشتر از دوری میگفت گاهی هم واژه‌ای مرتب تکرار میشد و موسیقی همیشه همان موسیقی تکراری بود ریتمی مخصوص این حال و هوای جوانانه ... پس کار هنری میکنی؟!!... متلک میگی؟!... یه خورده... اول که رفتم یه مشتری تور داشتم برای اصفهان و بعدش هم مرنجاب بعد که برگشتم شیراز قبل از اینکه پام برسه خونه یکی از دوستام گفت یه نفر رو سراغ داره که کلیپ میسازه... کار خطرناکیه!!!...آره ولی عوضش پول خوبی توش هست تا چند وقتی میتونم بگردم... سفر میری؟... آره ...


ادامه مطلب

یک فنجان قهوه ترک

شنبه 15 فروردین 1394

نمیشود در ذهنت را باز کنی و با چند آجر و یک ماله و کمی ملات دیواری بین خاطره‌های قبلی و زندگی الانت بکشی... نمیشود به خودت بگویی حالا که الهامی در زندگیت هست برو و بی‌خیال داوود و آن ماچ ناگهانیش شو... هر بار که آدم چشم چپی را میبینی یاد داوود می‌افتی حتی اگر بدانی که اصلن مقصر نبودی و فقط غافلگیرشدی باز هم خودت را سرزنش خواهی کرد برای چند ثانیه که لذت بردی خودت را تا ابد سرزنش خواهی کردحتی اگر به هیچکس نگویی صدایت درنیاید و فرشاد و شیشه عرقش را هم یکطور دست به سر کنی که مبادا
از دهانت حرفی بیرون بریزد وقتی که جرعه جرعه عرق به درونت میریزی...


ادامه مطلب

تانسورها

پنجشنبه 7 اسفند 1393

مرد دوباره برگشت زنها را گذاشته بود در ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان و با تکه کاغذی آمده بود تا به قول خودش من نقشه خیابانها را برایش بکشم... این چه کتابیه بچه بازیه ما اصل جنس رو لازم داریم اینرو که هممون بالاخره باید بخونیم... داوود رفته بود و چند کتاب از کتابخانه گرفته بود تا در تعطیلات بهمن بنشینیم و با تانسورهایی که قرار بود ترم بعدی فقط قسمتی از سه واحد ریاضی فیزیکمان باشد حال کنیم و میگفت که ما نمیتوانیم به همان چند صفحه از کتاب منبع ترم بعد برای دست وپنجه نرم کردن با تانسورها اکتفا کنیم... اینرو میخونیم تمرینهای اینرو هم حل میکنیم حل تمرین هم نمیخواد خودش جواب آخر رو تو پیوست داره همون بسمونه... اگه تمرینهای ترم بعد رو حل کنیم اونوقت میشه من هم ترم دیگه حل تمرین بگیرم... هاهاها تو فکر کردی شیرازی به تو کلاس حل تمرین میده؟؟!!... مگه شرط خاصی داره برداشتن کلاس حل تمرینش؟؟... میتونی بری حل تمرین ریاضی فیزیک دو رو با روحانی‌نژاد برداری اون عین خیالش هم نیست که تو ترم چندی!!... نه نمیشه من نمیتونم... و میخندید و من هم با تکان خوردن موهای لخت و سیاهش میخندیدم طوری میخندید که انگار تمام بدنش در این خنده شریکند...


ادامه مطلب
تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو