کافه‌ها و روزها وقتی این وبلاگ را شروع کردم که دیگر وبلاگ نویسی از مد افتاده بود حتی دیگر دکان فیس بوک هم چنان رونقی نداشت نمیدانم مردم کجا مینوشتند شاید آنها دیگر نمینوشتند دیگر نوشتن را به سر رسانده بودند شاید آنها راه دیگری برای ثبت روزهایشان پیدا کرده اند... اما من اینجا شروع کردم... شروع کردم به سر و سامان دادن نوشته هایم به اینکه تمرین کنم و تمرینم را جایی ثبت کنم که مگر این شیوه نظم بدهد به نوشتن هر از گاهیم... همیشه که مینوشتم در کاغذپاره ها و سالنامه ها انگار کسی بالای سرم ایستاده بود و میگفت الان که بلند شوی و بروی میخوانمشان... همه شان را میخوانم... ترسناک است که کسی بفهمد تو کی هستی و چه نوشته ای... این فوبیای من است اینکه دیگران از نوشته هایم سر در بیاورم فکر میکنم این از بچگی ماند که یاد گرفتیم هر چه در خانه میشنویم در مدرسه پنهان کنیم و هر کاری در مدرسه میکنیم در خانه بروز ندهیم.... اما دو سال دومی که به شرکت می آمدم یک جای مخفی در کامپیوترم درست کردم با فایل وردی که اسمش غلط انداز بود و شروع کردم به نوشتن تایپ هم یاد گرفتم و نوشتم و سعی کردم تند بنویسم و کمتر فکر کنم... قصه اینجا اول با الهام شروع شد که آمد و این صفحه ها را آورد و همزادم را از من در عوض گرفت بعد که تب الهام کمی خوابید و کمی دلخوری پیش آمد بین ما همزادم دوباره سر کرد که بیا و مثل آدم از بقیه کارهایت هم بنویس و ای بدبخت خود باخته مگر قبل از این خانم تو کسان دیگری را نمیشناختی؟ که جوابش دادم چرا میشناختم و سعی کردم به خاطر بیاورمشان فهمیدم که حافظه ام نقصان ندارد اما حذف دلبخواهی کرده و من بعضی سالها را خوب به یاد نمی آورم که چه کسانی را دیده ام و ... بعد همزادم دم گرفت پس آن همه کوهها و سفرها چه؟... واقعن آن همه کوهها و سفرها چه؟ دیدم ای وای که چه حافظه باحالی شده این کله من نه این بدن من... خلاصه فکر کردم بهتر است از این روزهایم که الهام هست و نیست و گاهی قهر میکند و گاهی سفر میرود و گاهی... باید مینوشتم وگرنه ممکن بود همه این نشستنها و نوازشها را پس فردا فراموش کنم و فکر کنم که در عمرم هرگز عاشق نشده ام ... بعد پای آدمهای دیگر هم به نوشته ها باز شد پای کتابها و فیلمها هم آنها که با هم دیده بودیم هم آنها که تنها دیده بودم و این وسط همزادم هم خودش را وسط انداخت و او هم شروع کرد به نوشتن از دیده هایش و خوانده هایش.... حالا دیگر نمیدانم آنهایی را که او میگذارد خودش نوشته یا از جایی کش رفته... tag:http://cafeanddays.mihanblog.com 2019-10-17T01:05:28+01:00 mihanblog.com گلولگی 2017-07-31T18:55:29+01:00 2017-07-31T18:55:29+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/72 Samad M بدتر از همه همین درگیر شدن و آمیختن با آن دیگرانیست که بیرون نشسته‌اند و میبینند که تو چطور در خودت میپیچی و گلوله میشوی و میروی و میایی... بدتر از همه اینطور همرنگ شدن در بیرون است و پوچی گریزناپذیر از آن دیگران... من که حالا چند ماه است تبدیل به مجسمه فضاحت شده‌ام و دیگر اصلن حالیم نیست چطور دارم با آن دیگران بیرون از خودم تا میکنم... یکجور هوس است شاید مثل هوس رفتن بالای یک ساختمان بلند، بلند، بلند... بدتر از همه همین درگیر شدن و آمیختن با آن دیگرانیست که بیرون نشسته‌اند و میبینند که تو چطور در خودت میپیچی و گلوله میشوی و میروی و میایی... بدتر از همه اینطور همرنگ شدن در بیرون است و پوچی گریزناپذیر از آن دیگران... من که حالا چند ماه است تبدیل به مجسمه فضاحت شده‌ام و دیگر اصلن حالیم نیست چطور دارم با آن دیگران بیرون از خودم تا میکنم... یکجور هوس است شاید مثل هوس رفتن بالای یک ساختمان بلند، بلند، بلند... ]]> هجدهم تیر کذایی 2017-07-10T07:07:31+01:00 2017-07-10T07:07:31+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/71 Samad M دیروز هجدهم تیر بود تیرماه که میشود اصلن دوست ندارم سراغ تقویم بروم یک جور سرخورده ام انگار وجود نداشتم انگار هنوز هم فکر میکنم یک سال شاید  یک ماه یا فقط پنج شش روز در این دنیا نبوده ام انکار شده ام ... تیر که میشود میخواهم زود بساطم را جمع کنم و بروم یک ماه دیگر یک جور فرار است این میدانم دوست دارم از تیر فرار کنم تیر همان ماهیست که من امیدوار شدم نا امید شدم عاشق شدم ترک شدم شروع کردم بعد دوباره رها شدم آخرش میخواستم ساخته شوم اما هنوز رها ماندم... دیروز هجدهم تیر بود تیرماه که میشود اصلن دوست ندارم سراغ تقویم بروم یک جور سرخورده ام انگار وجود نداشتم انگار هنوز هم فکر میکنم یک سال شاید  یک ماه یا فقط پنج شش روز در این دنیا نبوده ام انکار شده ام ... تیر که میشود میخواهم زود بساطم را جمع کنم و بروم یک ماه دیگر یک جور فرار است این میدانم دوست دارم از تیر فرار کنم تیر همان ماهیست که من امیدوار شدم نا امید شدم عاشق شدم ترک شدم شروع کردم بعد دوباره رها شدم آخرش میخواستم ساخته شوم اما هنوز رها ماندم... ]]> مریخیها در کافه 2017-06-11T12:40:32+01:00 2017-06-11T12:40:32+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/70 Samad M مرا در کافه دید همراه بقیه بود و نمیدانم از کدام خیابان بی نشان تهران راه افتاده بود و رسیده بود اینجا که بنشینم در کافه ای تا جلویم لیوان چای و نبات بگذارد و یواشکی بگوید:سلام خوب هستید؟ مرا در کافه دید همراه بقیه بود و نمیدانم از کدام خیابان بی نشان تهران راه افتاده بود و رسیده بود اینجا که بنشینم در کافه ای تا جلویم لیوان چای و نبات بگذارد و یواشکی بگوید:


سلام خوب هستید؟

]]>
صبحانه با سانسورچی 2017-05-28T07:29:33+01:00 2017-05-28T07:29:33+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/69 Samad M سانسورچی‌ها یک هدف درازمدت دارند که به آنهم رسیده‌اند آنها توانسته‌اند چهارچوب زندگی ما را پی بریزند فکر ما تخیل ما را در قاب مشخصی قرار دهند وقتی فکر و تخیلت حد و حدودی داشته باشد زندگیت آینده‌ات آرزوهایت و خلاصه همه چیزت محدود میشود خودت میشوی پاسپان خطهای قرمزی که آنها برایت کشیده‌اند.... سانسورچی‌ها یک هدف درازمدت دارند که به آنهم رسیده‌اند آنها توانسته‌اند چهارچوب زندگی ما را پی بریزند فکر ما تخیل ما را در قاب مشخصی قرار دهند وقتی فکر و تخیلت حد و حدودی داشته باشد زندگیت آینده‌ات آرزوهایت و خلاصه همه چیزت محدود میشود خودت میشوی پاسپان خطهای قرمزی که آنها برایت کشیده‌اند.... ]]> لهستانیهای لعنتی 2017-05-20T11:02:33+01:00 2017-05-20T11:02:33+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/68 Samad M فکر میکنم وحشتناکترین اتفاق زندگی این است که بلند شوی از جایت و فکر کنی چه وحشتناک است که در کتابی از موراکامی زندگی میکنم حتی از عقب افتادن پریود دختری هم

فکر میکنم وحشتناکترین اتفاق زندگی این است که بلند شوی از جایت و فکر کنی چه وحشتناک است که در کتابی از موراکامی زندگی میکنم حتی از عقب افتادن پریود دختری هم

]]>
زندگی در موقت 2016-10-17T07:02:59+01:00 2016-10-17T07:02:59+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/67 Samad M حالا که ماهاست از رفتن الهام میگذرد بعد از این که او با زمین زدن چیزی در درون من یک مرد تقریبن ویران در این خانه به جا گذاشت و رفت.... حالا که من کلی جان کندم تا بعد از ساختن چیزی در درونم هنوز هم باشم... چیزی که نمیدانستم دقیقن چیست اما باید باشد.... من حالا... این عجیب است که هنوز من هستم هنوز همان صمد باقیست صمد یک غریبه بود یک مهندس منظم شرکت رو بی‌صدا و بی خم ابرو... یک صبح ساعت شش از خواب بیدار شو سر ساعت انگشت بزن اداره‌ای... حالا بعد از این همه بعدها فکر میکنم چقدر غریبه است

حالا که ماهاست از رفتن الهام میگذرد بعد از این که او با زمین زدن چیزی در درون من یک مرد تقریبن ویران در این خانه به جا گذاشت و رفت.... حالا که من کلی جان کندم تا بعد از ساختن چیزی در درونم هنوز هم باشم... چیزی که نمیدانستم دقیقن چیست اما باید باشد.... من حالا... این عجیب است که هنوز من هستم هنوز همان صمد باقیست صمد یک غریبه بود یک مهندس منظم شرکت رو بی‌صدا و بی خم ابرو... یک صبح ساعت شش از خواب بیدار شو سر ساعت انگشت بزن اداره‌ای... حالا بعد از این همه بعدها فکر میکنم چقدر غریبه است این مرد برایم....

]]>
منگی 2016-04-04T06:13:59+01:00 2016-04-04T06:13:59+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/66 Samad M کشتارگاهی در یک نا کجا آباد همیشه ابری که آسمانش همیشه گرفته و راه آفتاب اگر چند دقیقه‌ای باز شود می‌ارزد که بدوی و دوستت را از عمق دل و روده جانورها بیرون بکشی و بدوانیش که بیا و تماشا کن که شاید سالی فقط چند دقیقه این چند شعاع نور رخصت دیدار دهند....

کشتارگاهی در یک نا کجا آباد همیشه ابری که آسمانش همیشه گرفته و راه آفتاب اگر چند دقیقه‌ای باز شود

می‌ارزد که بدوی و دوستت را از عمق دل و روده جانورها بیرون بکشی و بدوانیش که بیا و تماشا کن که شاید سالی

فقط چند دقیقه این چند شعاع نور رخصت دیدار دهند....

]]>
هشتم مارس 2016-03-08T08:38:10+01:00 2016-03-08T08:38:10+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/65 Samad M هی روز زن و مرد درست میکنند و هی کادو میدهند و تبریک میفرستند بعد روز عشق روز آشنایی روز.... اینها کم کم میشود هفته برای هر قشری یک روزی یا هفته‌ای توی تقویم علم میشود که هی یاد هم بیافتند و اصلن هم یاد هم نیستند شب قبل از ولنتاین دعواست هفته بعدش جدایی ولی ولنتاین مبارک این هم بوس و کادویش.... روز زن هم همینطور که شده حالا هفته زن یک تاریخ عربی را از خشتک تاریخ در می‌آورند به اسم روز زن و روز مرد و میکنند در حلق ملت.... مردم همیشه در صحنه هم کم نمی‌آورند هی خودشان و زن و مردشان هی روز زن و مرد درست میکنند و هی کادو میدهند و تبریک میفرستند بعد روز عشق روز آشنایی روز.... اینها کم کم میشود هفته برای هر قشری یک روزی یا هفته‌ای توی تقویم علم میشود که هی یاد هم بیافتند و اصلن هم یاد هم نیستند شب قبل از ولنتاین دعواست هفته بعدش جدایی ولی ولنتاین مبارک این هم بوس و کادویش.... روز زن هم همینطور که شده حالا هفته زن یک تاریخ عربی را از خشتک تاریخ در می‌آورند به اسم روز زن و روز مرد و میکنند در حلق ملت.... مردم همیشه در صحنه هم کم نمی‌آورند هی خودشان و زن و مردشان را گول میزنند که مثلن ما به فکر شما هستیم و گل و هدیه میگیرند و پیام تبریک میفرستند ملتی که معلوم نیست مسلمانند یا ایرانی نژاده یا مثلن فمنیست... حالا شده قضیه هشتم مارس که همه بزرگش میدارند و تبریکش میگویند و از آن طرف دم و دستگاه کنترل که آخ و اوخش به هواست که این یعنی فمنیست و این غربزدگیست.... خوب البته این دم و دستگاه کنترل از چه چیزی اینقدر نگران است که این ملت همیشه در صحنه به سادگی گه میزنند به هشت مارس و جنبش برابری خواهی... ]]> بچه‌های نیمه‌شب 2016-03-06T07:53:46+01:00 2016-03-06T07:53:46+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/64 Samad M باز میشوند ترکهای سلیم سینایی که قصه هند و تاریخ معاصرش را بازگویی کنند اما خونی نیست... سلیم خشک شده شیره وجودش به هدر تاریخ رفته از بالا تا پایین زهکشیش کرده‌اند بینی خیاریش به هیچ کار نمی‌آید مقطوع النسل شده تخمهایش را کشیده‌اند که خیالش را راحت کنند که دیگر تکثیر نمیشود که باید پسر همزادش را که فرزند حرامزاده زنش هست پدری کند... نسل عزیز به دست ماری پیررا پرورده میشود مسیحیتی که مسلمان‌زاده بزرگ میکند و نسلی که از تودرتوی حلال و حرام‌زادگی سر برآورده و عشقهای مم باز میشوند ترکهای سلیم سینایی که قصه هند و تاریخ معاصرش را بازگویی کنند اما خونی نیست... سلیم خشک شده شیره وجودش به هدر تاریخ رفته از بالا تا پایین زهکشیش کرده‌اند بینی خیاریش به هیچ کار نمی‌آید مقطوع النسل شده تخمهایش را کشیده‌اند که خیالش را راحت کنند که دیگر تکثیر نمیشود که باید پسر همزادش را که فرزند حرامزاده زنش هست پدری کند... نسل عزیز به دست ماری پیررا پرورده میشود مسیحیتی که مسلمان‌زاده بزرگ میکند و نسلی که از تودرتوی حلال و حرام‌زادگی سر برآورده و عشقهای ممنوع را از سر گذرانده.... نسلی که بیوه نتوانست ریشه‌کنش کند... نسل آدم.... آدم عزیز... به واسطه از پشت سرگرد شیوا... شیوای مرگ‌آور که هم مرگ و نابودی میدهد و هم بارور میکند.... این سلیم نیست که پاواراتی را بارور میکند بلکه این شیواست که پدری به سلیم میدهد و هم او که شیره جانش را میکشد و ترکها بر پیکرش مینشاند.... سلیم قصه هند را از سال 1947 میگوید... نه از سال 1915... هندی که اساطیریست حتی زمانی که اربابان ویلاهایشان را مفت بفروشند و در یک نیمه شب سندش را به اسم مستعمراتیها بزنند حتی وقتی که بیوه(ایندیرا گاندی) برنامه منع ازدیاد نفوس را پیش گیرد.... ]]> پرسه زدن 2016-02-20T10:33:51+01:00 2016-02-20T10:33:51+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/63 Samad M حالا وقتی   ر   زنگ میزند و اسمش میفتد روی صفحه سونی زد وانم ضربان قلبم تند میزند و دلهره میگیرم نمیدانم چه بر سر آن دوستی قدیمی آمده است که هر بار میگویم این آخرین بار است و دیگر باید دورش را خط بکشم... بعد کمی حرف میزنیم و کمی از روزگار آه و ناله میکنیم و گوشی را قطع میکنم و باز با خودم میگویم این آخرین بار است... وعده دیدنش را عقب می‌اندازم و با خودم میگویم این آخرین بار است.... حتمن این دفعه دیگر تمام میشود.... گاهی کمی فکر میکنم کمی زیر و بالایش میکنم و به خ حالا وقتی   ر   زنگ میزند و اسمش میفتد روی صفحه سونی زد وانم ضربان قلبم تند میزند و دلهره میگیرم نمیدانم چه بر سر آن دوستی قدیمی آمده است که هر بار میگویم این آخرین بار است و دیگر باید دورش را خط بکشم... بعد کمی حرف میزنیم و کمی از روزگار آه و ناله میکنیم و گوشی را قطع میکنم و باز با خودم میگویم این آخرین بار است... وعده دیدنش را عقب می‌اندازم و با خودم میگویم این آخرین بار است.... حتمن این دفعه دیگر تمام میشود.... گاهی کمی فکر میکنم کمی زیر و بالایش میکنم و به خودم میگویم چرا آخرین بار باشد.... ]]> زهر مار نسوخته 2016-02-15T05:48:36+01:00 2016-02-15T05:48:36+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/62 Samad M حالا که الهام زندگیم دوباره رفته تلویزیون را فروخته‌ام و دوباره من هم در همان لاک قدیمیم فرو رفته‌ام الهام رفته که یا پدرش را راضی کند و از این مملکت برود یا پدرش او را راضی کند و شوهرش بدهد... سرنوشت محتوم هر دختری در ایران.... من هم گفتم که مسلمان نیستم و نمیتوانم در این مملکت عروسی برایش بگیرم باید یک جایی باشیم که من موقع عقد مجری سنت هیچ پیغمبری نباشم کمی اخ و اوخ کرد و کمی فحش داد و بعدش هم گذاشت و رفت... واکنش قطعی هر دختری در ایران.... حالا من دوباره می‌روم شرکت و مینویسم یا مین حالا که الهام زندگیم دوباره رفته تلویزیون را فروخته‌ام و دوباره من هم در همان لاک قدیمیم فرو رفته‌ام الهام رفته که یا پدرش را راضی کند و از این مملکت برود یا پدرش او را راضی کند و شوهرش بدهد... سرنوشت محتوم هر دختری در ایران.... من هم گفتم که مسلمان نیستم و نمیتوانم در این مملکت عروسی برایش بگیرم باید یک جایی باشیم که من موقع عقد مجری سنت هیچ پیغمبری نباشم کمی اخ و اوخ کرد و کمی فحش داد و بعدش هم گذاشت و رفت... واکنش قطعی هر دختری در ایران.... حالا من دوباره می‌روم شرکت و مینویسم یا مینشینم خانه و کتاب میخوانم.... یکی از دوستانش پیشنهاد سفری داده بود به جنوب... کجا؟... هر جا که اینجا نیست.... ]]> انبان گه 2016-01-30T09:12:51+01:00 2016-01-30T09:12:51+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/61 Samad M اینکه به قول هدایت زندگی ما انبانه پر از گهیست که باید قاشق قاشق بخوریم از هفتاد سال پیش تا حالا صدق میکند نمی‌شود هدایت را نویسنده‌ای فراتر از زمانه‌اش توصیف کرد گرچه یک نویسنده باید فراتر از جامعه‌اش باشد و این فرق میکند با جلوتر بودن از زمانه... اما زمانه هدایت که از دهه ابتدایی قرن چهاردهم شمسی شروع میشود خیلی تفاوتی نکرده تا ما که در سالهای آخر همین قرن روزها را یکی بعد از دیگری قتل عام میکنیم (به تعبیر هدایت)... اینکه به قول هدایت زندگی ما انبانه پر از گهیست که باید قاشق قاشق بخوریم از هفتاد سال پیش تا حالا صدق میکند نمی‌شود هدایت را نویسنده‌ای فراتر از زمانه‌اش توصیف کرد گرچه یک نویسنده باید فراتر از جامعه‌اش باشد و این فرق میکند با جلوتر بودن از زمانه... اما زمانه هدایت که از دهه ابتدایی قرن چهاردهم شمسی شروع میشود خیلی تفاوتی نکرده تا ما که در سالهای آخر همین قرن روزها را یکی بعد از دیگری قتل عام میکنیم (به تعبیر هدایت)... ]]> زمامداران 2016-01-23T07:52:58+01:00 2016-01-23T07:52:58+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/59 Samad M هدایت در توصیف مقاله یکی از نویسنده‌های وطنی (این مقاله در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شده بود باهمکاری کیوانی وسرکیسیان و دخالت صبحی ) به شهید نورایی در 18 مهر 1326 مینویسد: به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود وضمنا صورت حق به جانب به خود گرفته بود که لایق بود زمامدارِ آینده مملکت بشود.... در این محیط بوگندوی بی شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملاً به جانب آنهاست. هرچه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاّله ها و مادر قحبه ها افتاد و با آن ها هماهنگی در

هدایت در توصیف مقاله یکی از نویسنده‌های وطنی (این مقاله در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شده بود باهمکاری کیوانی وسرکیسیان و دخالت صبحی ) به شهید نورایی در 18 مهر 1326 مینویسد:

به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود وضمنا صورت حق به جانب به خود گرفته بود که لایق بود زمامدارِ آینده مملکت بشود....

در این محیط بوگندوی بی شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملاً به جانب آنهاست. هرچه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاّله ها و مادر قحبه ها افتاد و با آن ها هماهنگی در دزدی و سالوس و تقلب و چاپلوسی و بی شرمی نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود.

]]>
دیوارنگاره‌ها.... مجسمه‌ها 2016-01-19T06:52:35+01:00 2016-01-19T06:52:35+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/56 Samad M دیوارها دوباره رنگ شدند گاهی نقشهای انتزاعی گاهی هم عکسهایی چاپ شده انگار، عکسهایی که میخواستند نوستالوژی باشند نوستالوژی سالهای اول انقلاب بدتر از آن نوستالوژی سالهای جنگ... روی چند تا دیوار هم میتوانید نقاشیهای قدیمی‌تر را ببینید از دوران پهلوی که انگار اصلن وجود نداشت، پریده‌اند نقاشها و سر کرده‌اند به درشکه‌ها و زنهای روبنده‌دار و سیاه‌پوش قاجار... رانندگی نمیکنم راه میروم و مردم را نگاه میکنم دیوارها را مجسمه‌ها را، اتوبوس سواری که میکنم از شمال غربی شهر تا جنوب شرقی آن که به قبر س دیوارها دوباره رنگ شدند گاهی نقشهای انتزاعی گاهی هم عکسهایی چاپ شده انگار، عکسهایی که میخواستند نوستالوژی باشند نوستالوژی سالهای اول انقلاب بدتر از آن نوستالوژی سالهای جنگ... روی چند تا دیوار هم میتوانید نقاشیهای قدیمی‌تر را ببینید از دوران پهلوی که انگار اصلن وجود نداشت، پریده‌اند نقاشها و سر کرده‌اند به درشکه‌ها و زنهای روبنده‌دار و سیاه‌پوش قاجار... رانندگی نمیکنم راه میروم و مردم را نگاه میکنم دیوارها را مجسمه‌ها را، اتوبوس سواری که میکنم از شمال غربی شهر تا جنوب شرقی آن که به قبر سعدی میرسد دیوارها را گز میکنم و میدانها را و مجسمه‌ها را... ]]> زنانی که از دیوارهای شهر من پاک شدند 2016-01-19T06:25:06+01:00 2016-01-19T06:25:06+01:00 tag:http://cafeanddays.mihanblog.com/post/55 Samad M حالا چند سالیست که در و دیوار شهرها را نقاشی میکنند عوض شعار نویسی و زنده باد و مرده باد... عوض عکس خ... و نوشتن اینکه بی‌حجاب ننگت باد مرگ حقت باد اولها گل میکشیدند و گاهی زنی که چهره‌اش معلوم نبود ولی گلهای چاردش به دقت در هم رفته بودند و دور و برش تمییز و سفید و نورانی بود یک چیزهایی هم مینوشتند مثل اینکه حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است... حالا چند سالیست که در و دیوار شهرها را نقاشی میکنند عوض شعار نویسی و زنده باد و مرده باد... عوض عکس خ... و نوشتن اینکه بی‌حجاب ننگت باد مرگ حقت باد اولها گل میکشیدند و گاهی زنی که چهره‌اش معلوم نبود ولی گلهای چاردش به دقت در هم رفته بودند و دور و برش تمییز و سفید و نورانی بود یک چیزهایی هم مینوشتند مثل اینکه حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است... ]]>