تبلیغات
کافه‌ها و روزها - گلولگی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

گلولگی

دوشنبه 9 مرداد 1396

نوع مطلب :روز نوشت، 

بدتر از همه همین درگیر شدن و آمیختن با آن دیگرانیست که بیرون نشسته‌اند و میبینند که تو چطور در خودت میپیچی و گلوله میشوی و میروی و میایی... بدتر از همه اینطور همرنگ شدن در بیرون است و پوچی گریزناپذیر از آن دیگران... من که حالا چند ماه است تبدیل به مجسمه فضاحت شده‌ام و دیگر اصلن حالیم نیست چطور دارم با آن دیگران بیرون از خودم تا میکنم... یکجور هوس است شاید مثل هوس رفتن بالای یک ساختمان بلند، بلند، بلند...

هوس رفتن روی پشت‌بام آنجا هوس رفتن به لبه‌های پشت‌بام هوس پریدن روی لبه نازک‌کاری شده هوس... همینطور هی هر روز دارم از خواب بیدار میشوم که هی بفهمم امروز دوباره از خواب بیدار شده‌ام... دوباره قهوه و بیسکوییت کاکائویی یک دانه و سیگار آن هم یک دانه... دخترها هیچ فرقی ندارند مثل هم می‌آیند چند وقتی اینجا و میروند... اول چند روزی در هال جلویی بعد هم اتاق عقبی یک خورده روی تخت یک خورده روی مبل با هم ور میرویم یک خورده توی آشپزخانه ادا و اطوار در می‌آورند بعدش یک چیزی کوفت میکنیم که قبل از آن دو پیکی عرق سگی بالا انداخته باشیم غذا و سیگار و بعد هم مست و سیر توی هال ول میشویم مصرف عرق سگی این خانه از مصرف نانش بیشتر شده حتی از مصرف سیگارش همه هم عرق‌خور و سگ مست گاهی یکی استفراغ میکند و کمی معده‌اش زیر و رو میشود گاهی روی فرش بالا می‌آورند فرش بو می‌گیرد بعدش تمییز کاری دوباره شروع میشود صبح روز بعدش بعد از یک فنجان قهوه و یک بیسکوییت و یک نخ سیگار... خوب است همه‌شان به یک شکل احمقند همه‌شان به یک اندازه عاشق و نفهم... همه‌شان به یک شکل سرخاب میزنند و دهنشان را وقت رنگ کردن مژه‌ها باز میکنند همه‌شان یک رنگ میشوند بعد از مالیدن رژ و باز کردن دهان و نشان دادن دندانها بهش میگویند لبخند... بهش میگویند وقت تلف کردن به عشقبازی من و کتابهایم همه‌شان میدانند که باید اول زندگینامه اما گلدمن را روی میز پرت کنند بعد که دستم رها شد خودشان را ول میکنند توی بغلم... چه توصیف مبتذلی... همه چیز این دور و بر مبتذل شده همه حرفهایی که میشنوم همه این دوستت دارمها همه این قرارها و دورهمی‌ها.... من مبتذلتر از همه همینطور خودم را ول میکنم با یک صندل کوهنوردی و یک شلوار ترکینگ توی خیابان دنبال کار میگردم مثلن هنوز سفر نرفته‌ام مثل یک عادت مضحک یک هوس قدیمی افتاده‌ام دنبال کار مثل همه این رجاله‌ها... خیلی غم‌انگیز است که چنان ظاهرت فریب‌خورده باشد که دیگران برایت حد و حدود بگذارند که دیگران بخواهند نجاتت دهند این دیگران تا بن دندان فاسد تا همه جای وجودشان از بین رفته به من نصیحت کردند و بعد هم به شکل خودشان محدودم کردند... حالا من یک موجود سالم به حساب می‌آیم یک فلک‌زده کنترل شده یک مبتذل دست و پا بسته...هاهاها...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها