تبلیغات
کافه‌ها و روزها - مریخیها در کافه
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

مریخیها در کافه

یکشنبه 21 خرداد 1396

نوع مطلب :قصه نوشت، 

مرا در کافه دید همراه بقیه بود و نمیدانم از کدام خیابان بی نشان تهران راه افتاده بود و رسیده بود اینجا که بنشینم در کافه ای تا جلویم لیوان چای و نبات بگذارد و یواشکی بگوید:


سلام خوب هستید؟

من  شما را دیدم و فکر کردم چرا عجیب باشد که یکی قیافه اش شبیه مریخیها بشود
    به هر حال آنها هم در این کهکشان باید جایی داشته باشند
    چقدر ما خود خواه هستیم و بیشعور اگر از دیدنشان تعجب کنیم

صدایش بین کوک کردن ساز کوله به دوشها گم میشد لبخند زدم که گم شدنش را جدی نگیرد....
میگفت روزها کافه چی را کمک میکند و شبها همانجا بین میزها میخوابد

امیر و علی و سنجان هم هستن اما اونا فقط ساز میزنن دو ماهه که با هم سفر میکنیم ....

ساکت شد وقتی که سنجان در آن ساز شیپوری درازش دمید صدای بم ساز از در و دیوار کافه بالا رفت ما را گرفت چایم را فراموش کردم زل زده بودیم به دهانش که باد کرده بود و میخواست همه ما را یکجا بدمد آن تو




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها