تبلیغات
کافه‌ها و روزها - صبحانه با سانسورچی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

صبحانه با سانسورچی

یکشنبه 7 خرداد 1396

نوع مطلب :روز نوشت، کتاب نوشت، 

سانسورچی‌ها یک هدف درازمدت دارند که به آنهم رسیده‌اند آنها توانسته‌اند چهارچوب زندگی ما را پی بریزند فکر ما تخیل ما را در قاب مشخصی قرار دهند وقتی فکر و تخیلت حد و حدودی داشته باشد زندگیت آینده‌ات آرزوهایت و خلاصه همه چیزت محدود میشود خودت میشوی پاسپان خطهای قرمزی که آنها برایت کشیده‌اند....

جنگل نروژی را خواندم قصه‌ای از عشق و مرگ که تمهای اصلی ادبیاتند و بین همه انسانها مشترکند یعنی من ایرانی با ذهنی محدود و چرخش مدام که دایره‌ای تکراری را سی و هفت سال است طی میکند و دوباره طی میکند از حکایت عشق و مرگی که موراکامی بند گسسته میگوید لذت میبرم اما فقط لذت نیست بلکه شگفت‌زده میشوم گرچه شگفت‌زدگی در این روزگار هر ثانیه یک چیز جدید دیگر چندان مهم نیست در روزگار ارتباطهای جمعی آسان و گسترده که شگفتی ابزارکار تبلیغات است دیگر کسی کتاب نمیخواند که شگفت‌زده شود مردم کتاب میخوانند که....؟؟!! راستش نمیدانم مردم برای چه کتاب میخوانند یعنی من که نمیدانم خودشان هم نمیدانند شاید برای همین است که کتاب نمیخوانند برای اینکه شگفت‌زده شدن کاری بسیار ارزان و ساده شده با این صدها کانال تلویزیونی با این هزاران ساده باز شو صفحات اینترنتی با این دنیای مجزای آدمها هم ساده شگفت‌زده میشوند و هم آسان عاشق بعد دوباره فکر میکنند چقدر همه این چیزها ارزان و زود مصرف شده پس رها میکنند شگفتیها و عشقها را، میروند به دنبال یک لقمه نان و غذای ظهر بعد ... بعد از مدتی روزمرگی و روزمردگی دوباره به فکر شگفتی می‌افتند یا شاید هم فقط دکمه پاور تلویزیون را میزنند یا صفحه اینستاگرام را از سر عادت باز میکنند که ... آاااااخخخخخ یک شگفتی دیگر خودش هلفتی افتاد در دام چشمشان... میدانید دام چشم بسیار گسترده است و به سادگی میشود در آن افتاد و امروز هم همین یک دام بیشتر از همه روی کار است بیشتر از همه مد شده است....

ولی من هنوز به دنبال شگفتی در کتابها هستم هنوز دوست دارم تخیلم را غذا دهم یک غذای خوب و درست و حسابی هنوز هم نمیخواهم گرسنگی بکشد روزه بگیرد.... برای همین است که کتاب موراکامی را خواندم شاید برای همین است که هنوز کتاب میخرم حتی اگر مجبور باشم به جای غذا نان و سس بخورم ولی صبحها صبحانه کاملی برای ذهنم فراهم میکنم البته همیشه سر میز صبحانه تخیلم من هستم به همراه سانسورچی بی چهره‌ای که وقتی با قلم سرخ روی جمله‌های پرینت شده کتاب خط میکشید و داشت حد و حدود ذهن مرا مشخص میکرد استکان چایش سرد میشد و یکی دیگر دستور میداد حالا ما مینشینیم و من کتاب را میخوانم و معادلهایی را که روزی مترجم با زیرکی به جای کلمه‌ها و عبارتهای خط خورده گذاشته دوباره برمیگردانم و سانسورچی تایید میکند یا سرش را تکان میدهد و پوزخند میزند.... نمیتوانی از این جلوتر بروی نمیتوانی این یکی را بفهمی حتی وقتی اینجا نشسته‌ام و میخواهم چیزی بنویسم سانسورچی خمیازه میکشد و میگوید که چی انقدر مغزت رو شخم نزن یه جوری برات زه‌کشی کردیم که هر چی بنویسی خوبه.... "خوب است خوب " این خوب است یعنی گند زده‌ام یعنی مغزم ابتر مانده یعنی سانسور کار خودش را کرده من هرگز راه پیدا نمیکنم به آن دنیای بند بریده موراکامی و آن نویسندگی خلاق که نمیدانم اصلن چیست هرگز به این اتاق عقبی نمیرسد...

خوب این عجیب نیست وقتی درون چهارچوبها رمان میخوانی وقتی با چهارچوبها زندگی میکنی یعنی حتی چیزی غیر از این چهارچوبها را تصور هم نمیکنی چرا میخواهی خارج از آنها بنویسی سانسورچی یکجور در من زاده شده یکجور همزاد من شده من که حتی تصور جور دیگر بودن را هم ندارم....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها