تبلیغات
کافه‌ها و روزها - لهستانیهای لعنتی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

لهستانیهای لعنتی

شنبه 30 اردیبهشت 1396

نوع مطلب :روز نوشت، کتاب نوشت، 

فکر میکنم وحشتناکترین اتفاق زندگی این است که بلند شوی از جایت و فکر کنی چه وحشتناک است که در کتابی از موراکامی زندگی میکنم حتی از عقب افتادن پریود دختری هم

که تمام آخر هفته‌های سه ماه پیش را در بغل دوست پسرش بوده وحشتناکتر است حتی از لهستانی بودن در کنار میز قمارخانه داستایوفسکی در قمارباز هم بدبختانه‌تر است... تقریبن پنجاه روز پیش قمارباز را میخواندم و هنوز هم لهستانیها اذیتم میکنند آن لهستانیهای دزد کنار میزهای قمار... وقتی کسی از قمارباز چیزی میگوید اگر به احتمال یک هزارم درصد که در خزعبلات اطرافیانم عبارتی باشد که در آن قمارباز به کار رود فقط به یاد داستایوفسکی می‌افتم و بعد آن لهستانیهای لعنتی زنده میشوند.... یا اگر گزین گویه‌ای از داستایوفسکی بخوانم باز هم فقط به یاد قمارباز می‌افتم باز هم همان لهستانیها که جیب برنده‌ها را خالی میکردند اصلن نفهمیدم داستان چطور تمام شد حتی درست یادم نیست که آخر کتاب چقدر از تمام شدنش ناراحت بودم که معمولن آخر همه کتابها از بستن کتاب غصه میخورم و ترجیح میدهم کتاب را تمام نکنم مثل سفرنامه چگوارا که در سه صفحه آخر و خاطرات ونزئلا هنوز مانده تا بخوانمش یا طبل حلبی یا.... ولی قمارباز تمام شد و یادم نیست که دیگر چه شد بعد از اینکه قمارباز پولی نداشت تا پای میز برود و آن لهستانیها هم دیگر پیدایشان نشد ... انگار داستان جایی مانده جاییکه یک لهستانی دیگر میرسد و پول کلانی از برد آن پیرزن روس به جیب میزند.... کتابهای موراکامی بدتر هستند وقتی میگویم بروید و کافکا در کرانه را بخوانید واقعن یادم نیست آخرش چه شد فقط میگویم قصه یک پیرمرد مسافر است که هیچهایک میکند و سوار کامیونی میشود و بعد یک راننده کامیون که گوشش به موسیقی خوب میخورد و زندگیش.... فکر میکنم بعد از قصه آن راننده که موسیقی کلاسیک را در کافه شناخت دیگر چه اتفاقی در کتاب موراکامی می‌افتد.... یادم نیست گربه‌ها بودند و پسری که او هم مسافر بود و در یک کلبه جنگلی پناه گرفته بود.... نه اینها این قصه‌های از ناکجاآباد ذهن موراکامی یا آدمهای آنچنانی و پرحرف داستایوفسکی همه بهانه هستند که من اینجا نمانم سفر کنم.... حالا خوب که میخواهم به یاد بیاورم و معذب نباشم به جواب اینکه کجا رفته‌ام و این چند ماه چه کرده‌ام یادم می‌آید که ذهنم را گسترده‌ام سفر کرده‌ام و فهمیده‌ام که سخترین کار دنیا تحمل آدمهاست مخصوصن که نشانی از دوستی داشته باشند و امان از دخترها وقتی عاشقت میشوند یا پسرها وقتی رفیق‌بازند... یعنی این میشود مجوز از بین بردن تنها داراییت که تنهاییست که تصمیم‌گیری اینکه میخواهی در زندگی چه گهی بخوری و اینکه میخواهی به تنهایی گه بخوری و خوب هم میدانی که تنها ماندن یعنی چه و چقدر بیزاری از این همه توصیه ابلهانه که زندگی این نیست و آن است و باید رای بدهی و شاکی باشی و دوست داشته باشی و هم‌پیاله باشی و قاطی همه کثافتهایی بشوی که به تو امنیت و عشق و غذا و سرگرمی میدهند و خوب که ذله شدی مینشینند و برایت از قشنگی تهوع‌آور همزیستی مسالمت‌آمیز میگویند و تو اینقدر مضحک و خجالت‌آور با آنها آمیخته‌ای که نمیفهمی وقتی همه چیز داری چرا خودت را غیب کرده‌ای و دیگر نمیفهمی چرا لهستانی شدن کنار میز قمار داستایوفسکی ننگ است و یک بدوبیراه کثیف نژادپرستانه.... معلوم نیست چرا باید به همزادت راه بدهی که بنویسد و چرا باید از اینکه زن هستی حتی بابت نفس‌کشیدن هم یکخورده احساس دلتنگی کنی یعنی این دلتنگی از تنگی جا هست یا یک خورده از تنگی حافظه وقتی فکر میکنی آخرین بار که بدون احساس تهوع به آینده فکر کردی دقیقن داشتی به چه چیز فکر میکردی و میبینی یادت نیست که آینده برایت چه شکل کوفتی داشت و فقط میفهمی که یک چیز خوب ناخوشایند در همه آن فکرهای آینده نگرانه ذق ذق میکرد که حالا یک جوری خیلی شبیه آن درد و تورم شده کل زندگیت و لعنت میکنی که امیدواری و میدانی که بیهوده امیدواری و دوست داری امیدواریت را مثل یک کاندوم مصرف شده با رضایت بی‌حدی که ممکن است بخشیده باشد تو سطل بیندازی و پایت را از روی پدال سطل برداری تا درش بسته شود و....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها