تبلیغات
کافه‌ها و روزها - زندگی در موقت
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

زندگی در موقت

دوشنبه 26 مهر 1395

نوع مطلب :روز نوشت، 

حالا که ماهاست از رفتن الهام میگذرد بعد از این که او با زمین زدن چیزی در درون من یک مرد تقریبن ویران در این خانه به جا گذاشت و رفت.... حالا که من کلی جان کندم تا بعد از ساختن چیزی در درونم هنوز هم باشم... چیزی که نمیدانستم دقیقن چیست اما باید باشد.... من حالا... این عجیب است که هنوز من هستم هنوز همان صمد باقیست صمد یک غریبه بود یک مهندس منظم شرکت رو بی‌صدا و بی خم ابرو... یک صبح ساعت شش از خواب بیدار شو سر ساعت انگشت بزن اداره‌ای... حالا بعد از این همه بعدها فکر میکنم چقدر غریبه است این مرد برایم....

مردی که میخواست گاهی آخر هفته‌ها خوش بگذراند و سری به صحرا بزند و در بیابانها بچرد.... مردی که یک کار اصلیش نشستن و زل زدن بود به خطوط منظم چاپ شده مردی که حالا دیگر خیلی قدیمی شده برایم.... خاطرات ولگردها را که میخواند مثل کرواک میدانست که ولگردی از او دور است همینطور که خودفروشی برایش کار یکی دیگر بود نه زن همسایه طبقه پایین.... مردی که بعد از اولین تجربه سکسش وقتی به خود آمد با نگاه منتظر فاحشه‌ای روبرو شد که خوب نمیدانست باید چقدر به او بپردازد... مردی که بعد از لمس شدن بدنش با آن نگاه نتوانست کثافت ذاتی خود را تاب آورد و به حمام خانه زن طبقه پایین پناه برد و خود را شست ... شست آنچنان که سر زانوانش زخم شد پشت دستانش بر سر قوزک انگشتان پوست رفت و... مردی که روزی وجه‌ای داشت و از مدیر ساختمان تا رئیس شرکت با خطاب جناب مهندس، مهندس، آقای مهندس انگار چند صد هزار تومان کسری مخارج هر ماهش را جبران میکردند...

حالا همین صمد که به گذشته من چسبیده بود انگار کمی سبک شده کمی فقط کمی به اندازه یک پر وزن دارد و دیگر نمیتواند بچسباندم به آن زندگی.... فرصت خواست که افسار بزند به این تن بی الهام بی دلیل بی هدف... امانش دادم که بکن هر چه میخواهی... چند روز چند ماه شاید هم یکسال دیگر یادم نمی‌آید بار آخر چطور الهامم را خطاب کرده بودم چطور بدرقه‌اش کردم ذهنم را تکاند خاطره‌اش را از تک تک سلولهایش را زدود از آن همه بودن و شدن و رفتن... خوب همه جای این پیچ در پیچ حیله کار را دستمالی کرد و هر چه به آن دختر مربوط میشد را دور ریخت نه دیگر حسی از لمس لبانش ماند و نه یاد نگاهش و نرمی پوست روشن کشیده بر سرتاسر اندامش....

حالا خلاصه بگویم یک ذهن لخت باقی مانده که به بی‌پناهی جاده پناه میبرد و یک دربه‌در درست حسابی درست شده از جادوی الهام و لجاجت مغز غایت اندیش....

یک زندگی موقت شروع شده که با رسیدن به خانه از هر سفر به نقشه بزرگ اتاق پناه میبرد و یک ایستگاه چند روزه دیگر را جستجو میکند یعنی خیلی ساده بگویم که جناب مهندس صمد حالا دیگر نمیتواند در خانه در شهر در یک جمع ثابت جا شود و دوباره همانطور ساده و بی‌صدا به زندگی یکنواخت و ارضا شدنهای گاه به گاه ادامه دهد و دل خوش دو روز تعطیلی آخر هفته و جمع دوستان و ناهار خانوادگی شود... حالا یک بی سر و سامان است او که در موقت زندگی میکند...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها