تبلیغات
کافه‌ها و روزها - منگی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

منگی

دوشنبه 16 فروردین 1395

نوع مطلب :کتاب نوشت، دیگران چه می گویند، 

کشتارگاهی در یک نا کجا آباد همیشه ابری که آسمانش همیشه گرفته و راه آفتاب اگر چند دقیقه‌ای باز شود

می‌ارزد که بدوی و دوستت را از عمق دل و روده جانورها بیرون بکشی و بدوانیش که بیا و تماشا کن که شاید سالی

فقط چند دقیقه این چند شعاع نور رخصت دیدار دهند....

بعد یک روز صبح که از خانه درآمدی آنچنان مهی پایین آمده باشد که نتوانی مسیر کشتارگاه را پیدا کنی آن هم

مسیری که هر روز از سر بیخوابی با چشم بسته پشت دوچرخه‌ات میراندی در پیچ و خم کوچه‌هایش.... وقتی

دوستانت ماهی گیری میکنند یا روز تعطیلشان را قارچهای وحشی جمع میکنند تو باید حواست به جمع کردن

خودت باشد که یکهو از جلویت در نیایند و سبد قارچ یا ماهیشان را تقدیمت نکنند ... جسدهای تهوع‌‌آور ماهی‌ها

و قارچهایی که هرگز نمیپزند و انتقام خودرویی و وحشی‌گری دیگران را از معده تو و مادربزرگت میگیرند....

کافکا علیه الرحمه در یک قرن قبل در آلمان قضیه آدمی را نوشت که سوسک شد و آدمهایی که ترکش کردند

حالا من در قرن بیست و یکم از مردی فرانسوی میخوانم که ساکنان شهری در دالقوزآباد فرانسه که انگار همه‌شان

یا در کشتارگاه با دستگاه برش سر حیوانات را میزدند یا با تفنگ و داس و تبر به جان زبان‌نفهمها می‌افتند در یک

حال و هوای کافکایی منگ شده‌اند و تنها یک راویست که میفهمد و میخواهد بقیه را ترک کند که او هم بالاخره

منگ میشود و وا میدهد یعنی شما یک فضا و اتمسفر قصر کافکا را بگیر و در شهری داستان جناب کا را در راه

قصر واگو کن که همه مردمش منگ شده‌اند و دوست دارند در همان حال و هوایی که هستند یکجوری ادامه

بدهند.... راوی قصر که فکر میکنم به قصرش نرسید(داستان را دو سال پیش خواندم و اینقدر درگیر این مسیر و آن

زمستان ده بودم که یادم نیست راوی به قصر رسید یا نه فکر میکنم راوی اسم فامیلش کا بود...) راوی منگی هم

نمیتواند از وضعیت موجودش رهایی حاصل کند و آگاهیش یک دهنکجی است به اصل آگاهی که باید سرآغاز

نجات باشد... یعنی هم آگاه است به منگی دیگران هم خودش آنقدر منگ است که نمیتواند تکان بخورد و جالبتر

اینکه حتی جرات ابراز عقیده‌اش را ندارد اما دیگرانی که از وضعیت خود راضی هستند چرا رفتن را به او یادآواری

میکنند چرا او میتواند سودای رفتن داشته باشد اما بقیه نمیتوانند؟

پی نوشت: گروتسک کار واضح است اینقدر که با آبشارهای اسهال و استفراغهای فواره‌ای همانطور که میخندی مشمئز هم میشوی و وقتی چند نمای نه چندان عمیق از سر بریدن و سلاخی حیوان را میخوانی خوب معنی چندش را با آن چ اول و شین آخر لمس میکنی....

منگی/ ژوئل اگلوف/ ترجمه اصغر نوری


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها