تبلیغات
کافه‌ها و روزها - پرسه زدن
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

پرسه زدن

شنبه 1 اسفند 1394

حالا وقتی   ر   زنگ میزند و اسمش میفتد روی صفحه سونی زد وانم ضربان قلبم تند میزند و دلهره میگیرم نمیدانم چه بر سر آن دوستی قدیمی آمده است که هر بار میگویم این آخرین بار است و دیگر باید دورش را خط بکشم... بعد کمی حرف میزنیم و کمی از روزگار آه و ناله میکنیم و گوشی را قطع میکنم و باز با خودم میگویم این آخرین بار است... وعده دیدنش را عقب می‌اندازم و با خودم میگویم این آخرین بار است.... حتمن این دفعه دیگر تمام میشود.... گاهی کمی فکر میکنم کمی زیر و بالایش میکنم و به خودم میگویم چرا آخرین بار باشد....

میروم و دوباره مینشینیم با یکی دو نفر دیگر یا گاهی هم دوتایی مردم را نگاه میکنیم و سیگاری میگیرانیم و آه و ناله میکنیم و سر وقت همان بحثهای قدیمی میرویم و کمی او از الهام من میپرسد و کمی هم من از دخترهای این کتابفروشی و آن کتابفروشی او میپرسم و باز هم به این و آن چند تا بد و بیراه کاملن بیراه میگوییم و دو تا چایی ازعمو(در ورودی دروازه قرآن شیراز) میگیریم و همان دور و بر قدم میزنیم و دوباره کمی رویا میبافیم که چنان فیلم میسازیم و چنان کتاب مینویسیم و چنان سفر میرویم وقتی که پولی جمع کردیم و وقتی که او بازنشسته شد و من هم بالاخره بی خیال کتابهایم شدم و چوب حراج بهشان زدم.... از فریم عکسهایی که گرفته میگوید و من هم در هوا نگاه میکنم و فریمهایش را تخیل میکنم و میگویم که خوب است و کامپوزیشنش به جاست و باید کمی نورش را تنظیم کند و او هم پوزخند میزند و میگوید چوبکاری میکنی مهندس و چند تعارف دیگر تحویلم میدهد که خوب در هوا و همینطوری به عکس دیدنم ادامه دهم.... دور میزنیم و بالاخره یک باری هم از کنار سعدی رد میشویم و من همانجاها سر خیابان یا سر کوچه یا سر در مجتمع پیاده میشوم و با خودم میگویم که این آخرین بار است و فکر میکنم چرا؟؟... فکر میکنم این زمانی را که با   ر    هستم میشد یک کار دیگر کرد میشد همینطوری اصلن هیچ کاری نکرد و پرسه زد یا ... پرسه زدن هم میشود یک کاری.... این همه پرسه زن  مات و مبهوت به خیابان که بیکار نمیشوند.... دو روزی توی شرکت تنها بودم زدم به کار خواندن یک کار ابلهانه دیگر .... هارون و دریای قصه‌ها.... این هم از سلمان رشدیست .... فکر میکنم بعد از این جریان کشتن و فرار کردن که قصه‌های قرآنی و اسلامی برایش به ارمغان آورد طلسم شد و دیگر نتوانست قصه بنویسد بعد نشست و این ماجرای نتوانستنش را قصه کرد که شد همین کتاب هارون و ....

 بچه‌های نیمه شبش را در خانه میخوانم که اول از همه نوشته است یعنی قبل از شرم و آیه‌ها....
بچه‌های... را خوب توانسته چسبناک بنویسد یکجوری که باسنت را بچسباند به مبل و صندلی وچشمت را به خطهای کتاب... ولی از پس هارون برنیامده هری پاتر بهتر قصه این دنیای جادوگرها را میگوید این سرنوشت سوال برانگیز واقع گونه را....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها