تبلیغات
کافه‌ها و روزها - فاجعه‌های آخرالزمانی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

فاجعه‌های آخرالزمانی

دوشنبه 3 آذر 1393

امروز الهام زندگانیم به همراه   ر   به جنوب سفر خواهد کرد... دیشب دوباره همراه   ر   رفتیم و دور زدیم، از بین دوستان نه چندان رنگارنگم   ر   رابطهاش با خانمها از همه بهتر است... خوش و بش میکند و کم هم نمیآورد... همیشه هم به مقدار کافی فاجعه دارد که بین حرفها و خندههاشان چاشنی کند... عقب ماندههای ذهنی و یا بچههای خانوادههای معتاد که... دیشب حرف پسری شد که خودفروشی میکند...پول یا مواد... و برادر کوچکش که گفته بود برایش کتاب از نمایشگاه بخرم... پسرک یازده ساله مرا به دلشوره انداخت... تصور اینکه مشتریهای برادرش به او تجاوز کنند و بعد پدرش او را هم وسیله نان درآوردنش... ببخشید وسیله نان و مواد درآوردنش بکند اینقدر دلم را مالش داد که بالا آوردم... بستنی خورده بودیم از بابا بستنی تپه تلویزیون و الهام زندگی و ر مدام سر اینکه چه کسی حساب کند چانه میزدند... ر پسر بدی نیست فاجعههایش همیشه رنگ آخرالزمانی دارد... کمی قدم زدیم... در این چند ماهی که الهام زندگانی من با من زندگی میکند   ر   هم بیشتر سر و کلهاش شیراز پیدا میشود....

ر  معلم است در روستاهای اطراف بوشهر و بیست و شش هفت سالی میشود که در دو واحد ورزش در جا میزند... الهام که من چون اسم واقعیش را نفهمیدم و همینطور شوخی شوخی اینطور صدایش کردم و اینطور اسمش شد الهام و حتمن فامیلش هم بعد میشود زندگانی... و البته با هم کلی حرف زدیم که بالاخره راضی شد که اگر یک زمانی عجله داشتم و زبانم نچرخید و زندگانیش را نگفتم هم جوابم را بدهد... راست و دروغ قصهای از آشناییمان به هم بافته بود و به   ر   تحویل داده بود... بعد هم به من گفته بود که اگر از من پرسید بگویم از خودش بپرس....   ر   هیچوقت این چیزها را خیلی نمیپرسد اصلن برایش مهم نیست برای من هم مهم نیست که مثلن فلان کس با فلان کسک چطور آشنا شدند و چند وقت هست که با هم میچرخند...برای من و    ر    همه آدمها مثل همند مردها که جفت تخمهای معلق در فضا هستند و زنها که.... اما الهام اصرار داشت. دیشب بعد از اینکه من نرسیده به میدان دانشجو بالا آوردم،    ر   او را فرستاد  یک بطری آب بخرد که معمولن اینکار را نمیکند. بعد سر فرصت پرسید راستی تو این دختره رو از کجا پیدا کردی؟؟.... با یک نصفه دستمالی که او از جیب داخلی کاپشن یک لایهاش در اورده بود و معلوم نبود از پاییز چه سالی در آنجا مانده، دور دهنم را پاک کردم و آخ و تف کردم که ترشی استفراغ از پس گلویم پاک شود(کار بیهودهای بود ترشی استفراغ آن ته ماند تا الهام و شیشه آب و لیوان کاغذیش پیدایشان شد...) جواب دادم که خودش بهت چی گفت؟...میتوانستم کمی بیشتر آخ و تفها را کش بدهم تا دخترک سر برسد و جواب   ر   بماند برای وقتی که همت کند و من را تنها ببیند...میدانستم که او نمیتواند از خیر دیدن همخانهام بگذرد....




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها