تبلیغات
کافه‌ها و روزها - شیراز یا نیویورک
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

شیراز یا نیویورک

دوشنبه 30 شهریور 1394

نوع مطلب :دیوارهای شهر، 

او از زنانه‌ترین وظیفه‌اش معاف شده و اصلن پس‌انداز نمیکند حالا پروژه میگیرم و وقتهای بیکاری در شرکت کار

میکنم عوض کتاب خواندن یا نوشتن یک کار مردانه‌تر میکنم یعنی نان در می‌آورم راست میگفت با این ماهی یک

میلیون و خرده‌ای نمیشود زندگی کرد...

من کار میکردم و او کز کرده بود یک جور ساکت و غمگین که اصلن نمیتوانستی باور کنی هنوز خودش هست

هنوز خودش مانده کمی دیرتر میجنبیدم دوباره یکجایی سفر میرفت یا کاری پیدا میشد که حتمن هم شیراز نبود

سر حرف را باز کردن هم سخت شده بود سخت بود که آن همه سکوت را زیر سبیلی رد کنی و شروع کنی انگار

سکوت به لبانش ساکن شده بود بدشکلی همه چیز یخ زده بود همه چیز کبود شده بود خانه تمیز بود زیادی تمیز

خانه آرام بود یک آرامش زیادی کم کم دوباره داشتم همان میشدم که قبل از آمدنش بودم هر روز صبح بین

هفت‌وربع تا هفت‌ونیم از فلکه ستاد سوار خط صدوچهل‌‌وهشت میشدم و سر شهرک آرین مجهیدم پایین و دوباره

عصرها از سر شهرک تا فلکه نمازی با صدوچهل‌وهشت و بعد هم هفتادوسه تا کلبه و رد شدن از چند متری

مجسمه سعدی... دوباره وقتی برمیگشتم خانه چراغ خاموش بود و باید در ورودی را باز میگذاشتم یک لنگه پا

میپریدم و مهتابی زرد رنگ را روشن میکردم... برمیگشت دو ساعتی بعد نه حوصله قدم زدن داشت نه حرف زدن از

سبلان که برگشتیم نه حوصله دویدن...من که استعدادی ذاتی برای در خود فروشدن دارم گذاشتم که همه چیز

همانطور که بود باشد همانطور که میگذشت بگذرد.... گرچه هر بار جستن و لامپ را زدن این معنی را دارد که

دیگر برنگردد کمی به این موضوع عادت کرده بودم به این که باید با این فکر با این ترس کنار بیایم که برود...

پس اینها نبود که وادارم کرد راه بیافتم و دور بچرخم و از میان آشنا و دوستان دوران کتابفروشی مرحوم به قول  

ر    گروه تاتر و نمیدانم نمایشنامه‌خوان پیدا کنم که برود و سرش در همین شهر گرم شود همین دور و بر که

باشد ساده‌تر میشود صدایش کرد شیراز است نیویورک که نیست که آنسرش از این سرش بیخبر بماند و در هیاهو

بشود گم شد... سکوتش از اضطراب رفتنش هم سهمگینتر بود وقتی که چمباتمه میزد و به صفحه فسفری خیره

میشد وقتی که میفهمی دیگر به زور صدایت میکند... بعد از سبلان باید کاری میکردم یکهو همه چیز ساکت شده

بود دوباره باید کسی کاری میکرد میدانستم که بهترین چیز این دنیا سکوت و آرامش است اما این بار باید کفر

نعمت میکردم باید یک جور دیگر از پس این راهی که بین من و او هی دهن دره میکرد و بازتر و بازتر میشد

برمی‌آمدم....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها