تبلیغات
کافه‌ها و روزها - سنگهای نک تیز را دور زدیم2
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

سنگهای نک تیز را دور زدیم2

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

ساعت شش صبح از پناهگاه راه افتادیم تا خودمان راهمان را پیدا کنیم و بدون هیچ سرگروه و عقبداری مسیری را که
شب قبل برای هم‌هوایی رفته بودیم دوباره طی کنیم و از آن هم بگذریم... پناهگاه تقریبن در ارتفاع سه هزار و سیصد
متری است و ما تا سه هزار و نهصد متری برای هم‌هوایی رفته بودیم... صبح بیدار شدیم که قبل از پنج حرکت کنیم
اما تاریکی... چرا باید از لذت دیدن منظره‌های سه هزار و سیصد متری در مه صبحگاهی محروم میشدیم چرا باید با هدلایت شروع میکردیم؟؟

 البته چند ساعت بعد که میرسیدیم قله دلیلش را میفهمیدم سبلان هیچ رخ نشانمان نداد تا رفتیم بالا و از چند گروه رد شدیم و یال شمال شرقی را طی کردیم... سربالایی نفس‌گیر بعد مسیری هموار دوباره سربالایی دوباره همواری زمین تا قله را ببینی و بفهمی که واااااای هنوز چقدر راه مانده است.... سعی میکردیم تند برویم میخواستیم آن شروع شش صبح را جبران کنیم یک کوله را امانت گذاشته بودیم در پناهگاه و با یکی دیگر راه افتاده بودیم الهام تند میرفت و با فاصله‌های زیاد می‌ایستاد من آرام میرفتم و زیادتر توقف میکردم کمی کج خلق شده بود کمی شانه‌ام درد میکرد و زیاد نفسم می‌گرفت یادم آمد که میدویدم آرزو کردم کاش بیشتر دویده بودم از اینکه تنها برود فقط بابت این نگران بودم که اگر بیفتد یا.... اصلن تحمل نداشتم... من هم کمی کم حوصله و رنجیده بودم و نمیدانستم چرا رنجیده‌ام... میدیدم که‌ آخرین سر بالایی تند است و مسیریست برای آنکه در شیب شصت هفتاد درجه یا شاید هم بیشتر بروی که برسی به سنگ محراب و همین شیب بود که به جانکندنم انداخت شاید هم شیب اینقدر زیاد نبود اما من از خستگی راه و نفس نفس زدنهای بیشمارم دیگر نتوانستم این آخری را صبوری کنم به الهام گفتم برو من میام نشست گفت نمیشه با هم میریم میلرزید اما روی برفها نشسته بود بلندش کردم راه افتادیم احساس میکردم جانم واضحن دارد از چند نقطه بدنم خارج میشود که یکی از آنها مقعدم بود و من انگار تمام تمرکزم به این ناحیه بود و میفهمیدم که راهی بین دماغ و مقعدم باز شده و همه چیز به همین دو نقطه مربوط میشود و بعد که بالاتر میرفتیم احساس کردم که جانم از این دو نقطه در حال خارج شدن است و فقط چند ثانیه شاید هم یک دقیقه این احساس را داشتم و مرگ یک چیز سیال شده بود در هوا من اصلن حالت تهوع و سردرد و سرگیجه نداشتم فقط میفهمیدم که جانم از دو نقطه بدنم دوست دارد که بیرون شود و تمام حواسم روی همین دو نقطه بود پاهایم به سنگها میخوردند یا مثلن چند نفر که بر میگشتند و خسته نباشید میگفتند اما من حواسم بود که نمیرم حواسم بود که نفس بکشم و جانم را نگه دارم البته تمام روزنه‌‌های بدنم حساس شده بودند اما به خصوص این دو نقطه بود که مرا به زمین وصل میکرد... چند دقیقه مانده بود که با قدم‌های آرام من که از سر احتیاط برای در نرفتن جانم برمیداشتم به سنگ محراب برسیم که بوران شد... این سنگ محراب در قصه‌های اسطوره‌ای سبلان به زرتشت و موبدانش وصل میشود و البته که من کلی قصه جسته گریخته خوانده بودیم و چندتای دیگر هم شنیدم... بی‌شک آتش موجود مقدسی میشود وقتی در این بوران و برف بخواهی روزه بگیری و ریاضت بکشی و مصلح اجتماع باشی....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها