تبلیغات
کافه‌ها و روزها - سنگهای نک تیز را دور زدیم1
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

سنگهای نک تیز را دور زدیم1

سه شنبه 24 شهریور 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

به تبریز که رسیدیم با دو تا کوله پشتی و خستگی چندین ساعت اتوبوس نشینی دور افتادیم در شهر تا همین چند

ساعتی مانده به شب را به دیدن ایلگلی و بازار بگذرانیم که البته بازار به اتفاق آرا که من بودم و الهام منتفی شد و

یک

راهی تا همان پارک معروف پیدا کردیم و منتظر شدیم تا دوست الهام همانجا پیدایمان کند... در اصفهان هر

دوشان

به فاصله یکی دو اتاق ساکن خوابگاه دانشجویی بودند لیلا بعد از درس خواندن و همینطور در جا زدن در یک

وضعیت

به تبریز برگشته و الهام من نقش الهام شدن را انتخاب کرده... لیلا ما را اینطور معرفی کرد مرضیه و شوهرش...

پدرش

به ما خوش آمد گفت و اصلن شناسنامه‌هایمان را نگاه نکرد، البته ما هم هیچ حلقه و نشانی نداشتیم.... کمی به لهجه

ترکی و کلمات فارسی پدر و برادر و چند مرد دیگر که آنجا بودند گوش دادم سوالهای معمولی را جواب دادم و

همینطور که همه محو تماشای مسابقه تراکتور و استقلال بودند کمی هم چرت زدم برایم عادی بود که کمی

هیجان و

داد و چند کلمه نامفهوم بشنوم و باز هم چرت بزنم... صمد ... الهام بود که سقلمه می‌زد و میخواست که من کمی

آبرو داری کنم...

از آبگرم شابیل پیاده راه افتادیم به سمت پناهگاه... برادر لیلا آدرس کامل داده بود با تمام جزئیات و من که بین

خواب و بیداری گوش میدادم مدام به الهام میگفتم همه چیز را بنویسد... یکی از کوله‌پشتیها را سنگین کردیم و به

چند نفر لندرور رو سپردیم با یکی دیگرش راه افتادیم مسیر دکلهای تله‌کابین را با آن سربالایی تند اولش پیش

گرفتیم خوب به نفس نفس و عرق کردن افتادیم که بعدش جاده هموار شد دوباره سربالایی و بعد دکلها نیمه کاره

رها شده بودند از چند نفر دیگر که در همان مسیر بودند و البته این مسیری بسیار خلوت بود کمی پرس و جو

کردیم و دوباره زدیم به راه یک جای راه را هم کمی کج کردیم که چند چادر کوچنشینان را ببینیم همانها که

نفیسه گفته بود.... به تنها کسی که دوست داشتم بگویم نفیسه بود البته بعدن رییس و بقیه همکارانم هم فهمیدند که

برای چه مرخصی میگیرم و کجا میروم ولی فقط به نفیسه میخواستم از آن شوق قدیمی سبلان و دریاچه‌اش بگویم...

الهام که خانه نبود زنگ زدم شوهرش خانه بود حرف نزد بعد رفته بودند خانه مادر شوهر که تماس گرفت... با کی

میخوای بری؟ با همین دختر دیوونه همین الهامه... آره دیگه اینقدر رفتیم دوییدیم... کاش با ما اومده بودی... با

اونهمه زن و بچه و مرد یزدی؟... حالا تنها میرید؟... و وقتی گفته بودم آره کمی صدایش عوض شد و گفت که

خوب است که بالاخره یک نفر مرا راه انداخته.... الهام نفیسه را میشناخت و هر وقت که گوشی را برمیداشت و

صدایش را میشنید تلفن را قطع میکرد من هم اصراری نداشتم او که خانه بود با این دوست قدیمی بگو مگو کنم با

این دوست دوران کوهنوردی‌های دانشجویی... خوب همون موقع باید میگرفتیش... کی به دانشجو زن میده؟...

بعدش؟... بعدش شوهر کرد مامانش میخواست بدتش به یه آخوند ولی به این پسر حزب‌اللهی راضی شد... تو رو

اصلن نمیشناخت مادرش؟... نه اگه میشناخت که نفیس رو میکشت.... همون کاش میشناختت ما الان کارمون یه

سره بود.... تو چت شده؟.... هیچی موجود مزخرفیه دیگه چند وقتی یه بار سر وکلش پیدا میشه... حالا در زیر و

بالای سنگها بودم که نفیسه جلویم راه افتاده بود و یک کله میرفت و من به گردش هم نمیرسیدم گاهی می‌ایستاد و

صدایم میکرد اما بیشتر خودش بود و واکمن و صدای هایده‌اش... شاید مرا میخواست که از شر مزاحمهای

کوهنورد راحت شود... شاید مرا میخواست که با هم سنگهای نوک تیز را دور بزنیم بعد در یک دنجی بین دو

بلندی لم دهیم و او آواز بخواند و من هم سیگاری بگیرانم... با نفیسه نشد که یک شب تا صبح در بلندی سر کنیم

باید زود برمیگشتیم میخواست به خوابگاه دانشجوییش برگردد و باید زود میرسیدیم... صمد یه جا وایسیم یه چیزی

بخوریم... باشه حتمن یه جایی که یه خورده سایه باشه... تو چرا اصلن دیگه حرف نمیزنی چی شده؟؟... من ؟؟

نفسم رو نگه میدارم دیگه، حالا که حرف میزنیم ببین بعدش به چه نفس نفسی بیفتیم.... گفتم شاید تو فکری!!!... نه

بابا بیا بریم چه فکری دیگه با تو چه فکری دارم.... و دروغ میگفتم میدانستم که این دروغم را دوست دارد و دروغ

میگفتم که دیگر سوال نکند که دیگر پی‌اش را نگیرد، تمام مدت حواسم جمع بود که اشتباهی نفیسه صدایش نکنم

اینقدر که اسم این دختر آشنای سربالاییها و نفس نفس زدنهای من است....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها