تبلیغات
کافه‌ها و روزها - آگوتا کریستف 1
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

آگوتا کریستف 1

یکشنبه 2 آذر 1393

یک خانم مجار که در جنگ دوم جهانی خودش را به سویس میرساند تا پناه بگیرد... این زن شاعر است... شاعر؟!! شاعر که ابزارش زبان است و احساس....اما او که نه زبان میداند و نه دیگر حسی... البته که خشم هست و نمیدانم شاید به یک شکلی هنوز هم عشق پیدا شود... اما این زن کارگری میکند و نه شاعری.... کارخانهای و ابزاری متفاوت... غم نان است، و کلمه و خط و نوشته چارهاش نخواهد بود....

فرانسه هم نمیداند زن... همینطور که با کارگرها حرف میزند و حتمن از سرکارگرها لغز میشنود... فرانسه را میآموزد... فرانسه زیباترین زبان شعر و عشق را... نه دیگر به کار شاعرانگیش نمیخورد این زبان... زبر و خشن شده حالا.... زن اما مینویسد هنوز... قصه مینویسد... نمایشنامه... رمان... سرد خشن اروتیک.... اما وقتی دفتر بزرگ را میخوانی... محو تماشای فضایی میشوی که او در آن جولان میدهد او در آن دو روح کوچک دقولو... متنی که پیراسته شده و هیچ توضیح اضافه و شاعرانهای ندارد... قبل از این دفتر بزرگ آگوتا کریستف رمانی مینویسد به نام بیسواد که در فارسی گویا نامش را زبان مادری ترجمه کردهاند(آنرا نخوانده‌‌ام و نمیدانم این اسم چه مسمایی دارد!!!) خودش گفته که مهاجرانی بودهاند که با این کتاب فرانسه را آموختهاند... حتی عربهایی که به او هم نامه نوشته‌‌اند...(فرانسه، مهاجران عرب زبان الجزایری تبار دارد) و باز هم خودش میگوید که فقط برای خندیدن و خنداندن مینویسد.... من بیش از نیم از کتاب دفتر بزرگ را خواندهام و البته گاهی تا مرز لبخند زدن هم رفته‌‌ام لبخندی که تلخیش را به این زودی فراموش نخواهم کرد....

 




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها