تبلیغات
کافه‌ها و روزها - جناس ریشه‌شناسان اسطوره‌های یونان باستان با هیچهایکرها
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

جناس ریشه‌شناسان اسطوره‌های یونان باستان با هیچهایکرها

یکشنبه 11 مرداد 1394

نوع مطلب :سفر نوشت، 

هیچهایک کنیم؟...سرم را زیر انداختم چیزی نگفتم... حدس میزدم که اصلن از این کلمه خوشت نمیاد... نمیشه با اتوبوس بریم؟ همینطوری هم حداقل هیجده ساعت تو راهیم... ولی اونطوری حوصلمون سر نمیره... همش باید یکی حرف بزنه تازه شب هم که نمیتونیم راه بیفتیم حتمن باید روز ماشین بگیریم... چیزی نگفت بلند شد و رفت توی آشپزخانه میخواست چای درست کند یا شاید هم یک دمنوش من درآوردی با هر چه از دستش میرسد. میدانستم که بحث چطور برویم را خودش زودتر از آنچه وقتش است پیش خواهد کشید برایش سفر فقط رفتن و رسیدن نبود چطور رفتنش هم مهم بود در واقع برایش این مهم بود که کولی‌وار رفتنمان را زودتر به اطلاع من برساند نمیتوانستم و خودش میدانست که هر چه زودتر بگوید ذهنم بیشتر فرصت هماهنگ شدن با وضعیت را دارد. فکر میکرد کمی میگوید و اصرار میکند و من که از اول سکوت کردم باز هم با سکوت قبول میکنم. راستش را بخواهید دوست داشتم همینکار را هم بکنم کمی سکوت کنم و کمی فکر کنم و بالاخره بگویم باشه مشکلی نیست ولی نتوانستم یک ترس موهوم از این مفتی سواری به جانم افتاده بود که دعا میکردم به جان خودش هم بیافتد... فقط نمیدانستم چرا با من که میخواست حرکت کند همان یک ذره احتیاط معمولش را هم فراموش میکرد انگار یک جور به من تکیه کرده که خودش هم فراموش کرده من انسانم و بالاخره یک چیزهایی را نمیتوانم انجام دهم از هر هفته دوتایی دراک رفتن که بگذریم از شب در میان پسکوچه‌های سعدی و سنگ سیاه پرسه زدن که بگذریم یکبار هم که گفت مرا ببر گلکوه معتادها را ببینم شانه خالی کردم و یکبار دیگر هم یک شب کارتن خوابی را قبول نکردم این جریان مسافرت بیتی که برمیگشت به سالهای 1960 آمریکا از دور هیجان‌انگیز و ماجراجویانه مینماید اما تصورش برای من که از حرف زدن یومیه هم دل‌خوشی ندارم اصلن هوس‌انگیز نیست...

خودش همینطور که کنار جاده ایستاده بود با دوتا ساکش برایمان دست تکان داد و   ر   هم ایستاد از اصفهان برمیگشتیم. تنها بود و گفت که میخواهد به شیراز برود تا هر کجا که میشود همراهمان بیاید...   ر   نگاهم کرده بود برای من مهم نبود یک نفر دیگر هم صندلی پشت سوار شود... سوار شده بود و شروع کرده بود به تعریف کردن از سفرش من چیزی نمی‌پرسیدم.   ر   بیشتر حواسش بود که ناراحتش نکند گپ وگفتشان دونفره شده بود من گوش میدادم راستش هر چه را میخواستم بپرسم   ر   می‌پرسید... چطور اعتماد میکنید سوار ماشین غریبه بشید؟... همه غریبه هستند حتی اونی که داری باهاش زندگی میکنی... آره ولی خیلی خطرناکه... جواب این یکی سوالتون رو وقتی میدم که بخوام پیاده بشم ... هر طور راحتید... و بعدش نطق   ر   بسته شد الهام هم که آن موقع اسمش یک چیز دیگر بود ساکت شد... گاهی از آینه بغل نگاهش میکردم کز کرده بود گوشه سمت چپ ماشین پشت سر   ر   که داشت رانندگی میکرد و دستش در کیف کوچک مشکی بود که از روی شانه چپ حمایل کرده بود... از سفرهاتون خاطره هم مینویسید.... خیلی کم نوشتن وقت و حوصله میخواد... برای ناهار ایستادیم   ر   گفت مهمون ما باشید ناهار.... نه ممنون من یه خورده راه میرم همین دور و برها... ما ناهار خوردیم و او بیرون پرسه میزد و با موبایلش ور میرفت. گفتم حتمن شماره ماشین رو داره اس ام اس میکنه.... خوبه اگه اینقدر عقلش برسه... به!! نمیدونی که تمام مدت پشت سرت کز کرده بود و چهار چشمی میپاییدمون تازه فکر کنم تو کیفش چاقویی چیزی قایم کرده... خوب حق داره خیلی ریسکش زیاده تازه اگه یه چاقو به دردش بخوره... یعنی همینطور بی‌هوا سوار کامیون و تریلی هم میشه.... نه بابا باورت شد تو هم؟؟... و   ر   به سادگی و زودباوری من خندید...به شیراز رسیدیم و الهام این روزهای من بدون جواب دادن به   ر   از ماشینش پیاده شد و دو هفته بعد از این ماجرا با من تماس گرفت و سر و کله‌اش در خانه‌ام پیدا شد... بعدها همه چیز را درباره سفرهایش تعریف کرد درباره دوستانش همسفرانش و خلاصه اینقدر گفت که من میتوانستم یک ولگردهای دارمای دیگر بنویسم درست و حسابی... از نسل بیت و روش و شعرهایشان چیزی نمیدانست برایش خواندم، به نظرش لوس و خسته‌کننده بود گفت که سفر کردن و تجربه کردنش باحالتره...کمی ریسک میکرد کمی قیافه‌شناس شده بود کمی روانشناس کمی با حرف زدن سر راننده را گرم میکرد کمی سوالهای اساسی میپرسید ... هر وقت احساس خطر میکرد از خانواده و زن و بچه طرف میپرسید و هر چیز بی‌ربطی را یک جور به خانواده ربط میداد گاهی ماجراهای مهیجی از زندگیش خلق میکرد شغلش را همیشه طوری انتخاب میکرد که طرف نتواند سوالی تخصصی از او بپرسد بعد با آب و تاب از شغل خیالی میگفت و اینکه شرط بسته اینطور سفر کند و هیچهایک کردن در تمام دنیا مد است و خیلی از اروپاییها اینطور سفر میکنند خلاصه آنقدر حرف میزد که تمرکز راننده را روی هر فکری از بین میبرد و بعد میرفت سراغ ماشین و تجهیزات مکانیکیش و هی سوال میکرد و در جوابهایی که میگرفت دوباره سوال میکرد...

اصلن برات جالب نیست یه بار امتحانش کنی؟... از آشپزخانه با دو تا لیوان و یک فلاکس چای آمده بود بیرون... میخواستم دمنوش درست کنم ولی الان حسش نیست... برام جالب که هست میدونی چقدر؟... شرط میبندم برات ده تا هم جالب نیست... ده رو از کجا آوردی؟... همینطوری... همونقدر برام جالبه که برای تو ریشه شناسی اسطوره‌های یونان باستان جالبه... چه کار مزخرفی... مقایسه ریشه شناسی اسطوره‌های یونان باستان با هیچهایک کردن... نه همون ریشه‌شناسی کلن... کلن ریشه‌شناسی کار مزخرفیه؟... آره کلن دوزار هم نمی‌ارزه اگه البته نظر من رو بخوای... خوب پس بلیط اتوبوس رو برای کی بگیرم... خیلی زرنگی صمد... خودت گفتی کلن مزخرفه دیگه... ولی من کتابهایی که برده بودیم واسه دویدن رو خوندم... خوب شرط کتابهام این بود به من چه ربطی داره که میگی؟؟... چای ریخت و دیگر تا شب حرفی نزد، سه چهار روز بعد هم حرفی نزدیم، سر قرارمان ورودی بلوار چمران می‌آمد و دوتایی ساکت و کوله‌پشتی به دوش نرمش میکردیم و بدنمان که گرم میشد شروع میکردیم به دویدن...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها