تبلیغات
کافه‌ها و روزها - دوباره سراغ کوله‌پشتیم رفتم...
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

دوباره سراغ کوله‌پشتیم رفتم...

سه شنبه 6 مرداد 1394

هم‌خانه من دوباره هوس کرده بود بزند به کوه و خوب مرا هم از این قاعده مستثنی نکرد اصلن هم مهم نبود که بیست سالیست سیگار میکشم و از دو طبقه آپارتمانم با هن و هن بالا می‌آیم... یک جمله فقط گفت که اگر تو نیایی بالاخره یک کوهنورد پیدا میکنم... وه که چقدر از این قشر شریف بیزارم... از این ادعا و مردانگیشان... گفتم نه صبر کن یک کاری میکنم گفت تازه میتوانم به جای یه کوهنورد یه گله‌ش رو پیدا کنم.... حالم به هم خورد فقط یک گله ادعا را تصور کرده بودم که باد به غبغب می‌اندازند و از سنگها بالا میروند و نه تنها سنگها بلکه هر چه گل وحشی و حشره و بوته هست را هم لگد میکنند... بعد یکهو میاستند و به کوچکترین و تنهاترین گلی که ممکن است در ارتفاع چند صد متری پیدا شود افتخار نگاه کردن میدهند... گاهی هم یک تکه سنگ بر میدارند و وادارت میکنند که به انتخابشان به چشم تیزبین و حواس جمعشان آفرین بگویی... خوب همه سنگها قشنگ هستند همه گلهای کوچک و نحیف وحشی را باید تک به تک نگاه کرد همه تکه ابرهای توی آسمان میتوانند سرمان را بالا نگه دارند همه...

گفتم نه یک فکری میکنم... حالا کی میخوای بری... تو تیر و مرداد خوبه دیگه باید یه بار هم شده سبلان رو ببینم

مخصوصن اون دریاچه‌ش رو... میدانستم که هم‌خانه‌ام وقتی روی زمین صاف راه میرود هیچ درکی از نفس نفس

زدن و بالا رفتن ندارد و مخصوصن حالا که چند سالی میشد حتی همین دراک مشرف به شیراز را هم بالا نرفته

بود... تمرین میکنیم دیگه تو که مردی مشکلی نداری زود راه میفتی... از معدود دفعه‌هایی بود که به مرد بودنم

اشاره میکرد... گاهی هم که دستش خسته میشد میگفت بگیرش اصلن معلوم نیست برای چی با یه مرد اومدم

خرید... من میخندیدم. برنامه فقط با پیاد‌ه‌روی شروع شد بعد ترک سیگار بود کم کم کارمان به دویدن رسید

خودش زودتر از من خسته میشد سرش گیج می‌رفت نفسش طوری میگرفت که از ترسم می‌‌ایستادم من هم نفس

نفس میزدم بطری آب را دهان میزدیم به قدری که لبهایمان خیس شود بعد دوباره... سیگار نکشیدن سخت بود

اینقدر سخت که   ر   دلش برایم میسوخت و گاهی دزدکی یک نخ با هم میکشیدیم به   ر   سفارش کرده بود که

اصلن شما هم جلوی صمد سیگار نکشید... اولش با یک اه اه خالی شروع شده بود... اه اه چه بویی میدی نیا طرف

من... از سیگار من هم دلزده بودم وقتی که میگفت اه اه... حرفمان که میشد (که تعدادش خیلی هم کم نبود) هوس

سیگار میکردم اما نه... از بویش دیگر بدم می‌آمد... بعد که دویدن هر روز عصر جدی شد دیگر کلن دور دود را

خط کشیدم حتی در همان چند دقیقه‌های تنها ماندن با   ر   هم هیچکداممان فندک نمیزدیم... بعد از کار میرفتم

بلوار چمران که بدویم... بعد دوش میگرفتیم شام میخوردیم پای تلویزیون ولو میشدیم و عوض کتاب خواندن یا

فیلم و سریال دیدن او شروع میکرد به خیالبافی. اولها میگفتم که خیالپردازی کند نه خیالبافی... اصرار داشتم که

یک رشته منطق حرفهایش را به هم وصل کند... صحبت سبلان و ارتفاع 4811 متر که شد بی‌خیال منطق شدم با

کدام منطق میخواستم اینقدر از زمین فاصله بگیرم؟؟؟ الهام کم نمی‌آورد در جزئیات، کوره راه‌ها را هم وصف

میکرد.... من اصلن خوشم نمیاد تقلب کنیم و با لندرور تا پناهگاه بریم... مگه با ماشین هم میرند به پناهگاه؟؟...

آره نمیدونستی؟؟... خوب عزیز من چه اشکال داره با ماشین بریم تازه انرژیمون هم ذخیره میشه!!!... تو میری

سبلان که انرژی ذخیره کنی؟؟... نه برای قله میگم یعنی بد نیست که حواسمون باشه.... فکرش رو نکن پیاده میریم

بدنمون هم آماده میشه. از فردا بیا با کوله بریم برای دویدن... باشه بد فکری نیست تو کوله چی بگذاریم؟؟... الهام

نگاه کرد به اتاق به من یک جور نگاه کرد که انگار چرا از پرسیدن سوالهای احمقانه لذت میبری... خوراکی

میگذاریم و خوب معلومه دیگه چند تا کتاب هم میبریم، خیلی واسه روز اول سنگینش نمیکنیم... بد نبود بعد از

سیزده ماه که به این خانه آمد و شد کرده بود و از جلوی قفسه‌های کتاب هال جلویی و اتاق عقبی گذشته بود

بالاخره کتابها را دیده بود کتابهایی که حالا میتوانست ازشان استفاده کند... کتابهای من فقط به یه شرط میرن توی

کوله‌پشتی...شرط؟؟؟ صمد تو واقعن میخوای برای من شرط بگذاری؟؟؟... من؟ نه من هیچ شرطی برات نمیگذارم.

کتابهام برات یعنی در واقع برامون شرط میگذارند... صمد ببین من میخوایم بریم سبلان چند تا کتاب زفرتی تو هم

نمیتونه جلوی تمرین کردنم رو بگیره... خوب برو آجر بردار بزار تو کوله‌ت... نخیر کتاب میخوام.... خوب هر

روز که میبریمشون باید یه خوردشون رو بخونیم از هر کتابی که استفاده میکنیم باید یه خورده بخونیم... آجر

کثیف کاری میشه تازه باید خوردش کنیم وزن کوله رو باید یواش یواش زیاد کرد... هر کتابی که با خودت حمل

میکنی باید یه خوردش رو بخونی این قانون حمل کتابهای اینجاست... یه قانون مزخرف... بلند شدم و به آشپزخانه

رفتم خودم را سرگرم کردم و بعد چپیدم توی اتاق... ییهو غیبت میزنه!! یه خورده بیا اینجا کارت دارم.... در مورد

کتابها دیگه بحثی ندارم میتونیم همینطوری بدون کتاب بدوییم یا یه چیز دیگه بزاریم تو کوله.... باشه حالا تو بیا...

کار دارم فکرات رو بکن... اغلب به همین ترتیب حرفهایمان به بحث کشیده میشود او سر حرفش می‌ایستد و من

بی‌حوصله به چاک میزنم، چند ساعتی حرف نمیزنیم و بعدش جفتمان مثل سگ پشیمان میشویم. درام مضحکی که

من هیچوقت نمیتوانم پیش از موعد مقرر فیصله‌اش بدهم. روی تخت یک بر می‌افتم و سلاخ‌خانه شماره پنج را

میخوانم، چرت میزنم و میخوانم... قبوله ولی من انتخاب میکنم... از خواب میپرم آرزو میکردم کمی فکر کردنش

طول بکشد هم‌خانه داشتن و الهام به زندگیت وارد شدن واقعن طاقت‌فرسا شده، حالا کوه رفتن و دویدن هر روز

عصر بعد از ساعت اداری را هم حساب نمیکنم اما این چند دقیقه چرت روی کتاب را هی پراندن و فریاد کشیدن...

ترازو رو کجا گذاشتی؟ کوله‌هات کجا هستند بده من وسایل فردا رو آماده کنم تو بخواب خسته‌‌ای.... آدرس

چیزهایی را که خواسته بود دادم جمله‌های ونه‌گات جلوی چشمانم بالا و پایین میرفتند نشستم دوباره از اول صفحه

شروع کردم فایده نداشت برگشتم صفحه قبل باز هم قبلتر بالاخره جایی را پبدا کردم که برایم آشنا بود.


نایس بای
سه شنبه 6 مرداد 1394 11:35 ق.ظ
قدر جیز هایی که دارید رو بدونید،
قبل از اینکه تبدیل بشن به چیز هایی که داشتید!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها