تبلیغات
کافه‌ها و روزها - دیو
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

دیو

سه شنبه 8 اردیبهشت 1394

باز همه چیز در خانه به سامان شده بود... باز همه چیز در خانه نا به سامان شده بود... باز دلهره‌های من شروع شده بود حالا که دیگر الهامم اینجا بود چه بهانه‌ای داشتم که بی‌‌خواب شوم... حالا دیگر بهانه نمیخواست مایه بی‌خوابی و بی‌خوراکیم راست فرود آمده بود در خانه در اتاق جلویی... دوست داشتم دوباره یکی از همان دوستهایش سر میرسید یکی از همانها که بهانه خوبی میشدند تا ما تنها نباشیم... از این تنهایی اینبار میترسیدم از این تنهایی با او... اینقدر دوری کشیده بودم که نقشه‌های وحشتناک و عجیب در سرم رشد کنند... داشتم تبدیل به یک دیو میشدم که میخواست دلبری را زندانی کند و مدام میجنگیدم... مدام... نه، نمیتوانستم دوباره پرش بدهم برود... نمیتوانستم بگیرم و در قفس بیندازمش اینجور بدتر میرفت...

میرفت و اصلن معلوم نبود که دوباره دلش تنگ شود و برگردد یا نه... من نمیفهمیدم چرا به او که میرسم نقشه ها و رویاهای جنسی‌ام در هم میپیچیند و مثل لکه‌ای روی بوم نقاشی بی‌هویت میشوند لکه‌ای که چند رنگ اصلی در هم آنرا زاده‌اند... همه زنها شده بودند شکل الهام چادری کارمند دانشجو... گاهی الهام بچه‌ای در بغل داشت گاهی باردار بود گاهی دست پیرمردی را گرفته بود... منشی شرکتمان شده بود یک الهام زنده عشوه‌گر و طناز و من نمیدانستم که در روز چند بار به طرفش میچرخم و نگاهش میکنم... مدیر قسمت برق کمی چشم غرنه میرفت اولها بعد چند تا متلک گفت و من هنوز نمیفهمیدم که دخترک را با الهامم عوضی گرفته‌ام و دارم مزاحم اوقات خوش مدیر برق میشوم که دخترک دیگر خیلی محلش نمیگذاشت... الهامم که برگشت آدمها یکهو پریدند سرجایشان همان زنها دوباره در خیابان جلویم رژه رفتند جوانترهای بزک کرده و میانسالهای عجول... دوباره منشی‌مان شد همان خانم صفایی و دوباره مدیر برق هر روز صبح احوالی از ما میپرسید و چند دقیقه‌ای با او خوش و بش اختصاصی میکرد... الهامم که برگشت دوباره دیو درونم شروع کرد به هیاهو دیو که نه... خیلی ملایم است این مرد درونم که میخواهد فقط الهامی به فریادش برسد و نمیخواهد که چنگالهای زمختش را دور گردن دخترک حلقه کند... تو باهوشترین و زیباترین دختری هستی که دیدم تا حالا... این که جک نبود نمیدانم چرا الهامم اینقدر به آن خندید... نه صمد جان اینطوری که از یه دختر تعریف نمیکنند خیلی تابلو که ناشی هستی... بعد از اینکه برگشته بود چند باری گفته بودم دلم برات تنگ شده ... چند باری که بعدش چپیدم و رفتم توی اتاق عقبی... دلتنگی که خجالت نداره... آمده بود تا دم در... نه بابا بی‌خیال راحت باش تازه از سفر رسیدی... فکر میکردم هر روز صبح قبل از بیدار شدنش در را قفل میکنم و از خانه میزنم بیرون... پنجره حیاط خلوت را که بزرگ‌تر است میله آهنی میزنم پنجره آشپزخانه را هم بعد کم کم کارم میکشید به روزنه حمام همانجا که به اندازه یک فن پانزده سانتی‌متری باز شده... تا یک هفته بعد از آمدنش مدام این سوال تا گلویم بالا می‌آمد که بپرسم کی دوباره می‌خواهد برود اما به خودم نهیب میزدم دوباره قورتش میدادم که مردک به تو چه... صبح دوباره کلید را برایش میگذاشتم پول گرفت و رفت و تمام پرده‌های خانه را نو کرد حتی برای حیاط خلوت پرده خرید و دوتایی با هم وصلش کردیم... احساس میکردم خانه رنگارنگ شده رنگهای روی بوم رفته بودند سرجایشان... روکش مبلها، لوسترها، شمعدانها... حتی کتابهایم جابجا شدند و همان نظم همیشگی را گرفتند که من آرزو میکردم داشته باشند به آنها هم انگار الهام شده بود که باید کجای کتابخانه بنشینند طبقه چندم در کدام گروه... به سادگی داستانها از فلسفه‌ها جدا شده بودند و آلمانیها از انگلیسیها... دو هفته بعد از آمدنش دیوار هال جلویی شده بود نمایشگاه عکس رفته بود و خاطرات تصویری سفرش را چاپ کرده بود لمینت کرده بود زده بودشان روی تخته شاسی در ابعاد ده در پانزده... سراسر دیوارها را عکس گرفته بود از سفرهای دورش تا همین ماجراجویی چند روزه اخیر با دوربین و کارگردان و پسرک خواننده... دیگر لازم نبود که از سر کار برگردم و سراغ هارد دیسک و لپ‌تاپم بروم میرفتم توی هال و به جای تلویزیون زل میزدم به دیوارها و چای مینوشیدم... هرکس برای خودش چای میریخت شکلات تلخ و قند روز میز گذاشته بود فقط سیگارهایم غیب شده بودند... من عادت نداشتم در خانه‌ام به کسی بگویم برایم چای بریزد یا بپرسم سیگارهایم گذاشت.... واسه عید چند روز مرخصی داری؟... سه هفته نمیرم شرکت کلن... واو چه شرکت با حالی... پروژه نداره کجاش با حاله... خوب بریم سفر... بی‌خیال روی مبل لم داده بود و دامنش چین خورده بود... کجا میخوای بری؟... کجا میخوای بریم!؟ نمیدونم هر جا تو بخوای چون تو خیلی سفر نکردی و یه خورده ناشی هستی یه جای آسون میریم دفعه اول... نه تعارف نکن واسه من فرقی نمیکنه کلن سفر کردن سخته... دوست نداری؟... چرا فقط... بعد از چند لحظه دیدم که دارم جسمی ظریفش را فشار میدهم دیو چنگالهایش را در هم قفل کرده بود حس کردم نفسش بند آمده... ببخشید اذیتت کردم؟...منتظر جوابش بودم منتظر اینکه سرش را برگرداند اخمی کند قهر کند دنباله شالش در هوا بپیچد و در به هم بخورد و رد عطرش همان پشت بماند صدای کلید را میشنیدم که نوسان میکند و به در میخورد... میدانستم که  اگر اینبار برود دیگر حتی دنبال دو تا ساکش هم برنمیگردد...


صفا
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 08:41 ب.ظ
وای صمد ...
چکار کردی دختره رو !!!
دلشو شکستی یعنی...؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها