تبلیغات
کافه‌ها و روزها - یک فنجان قهوه ترک
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

یک فنجان قهوه ترک

شنبه 15 فروردین 1394

نمیشود در ذهنت را باز کنی و با چند آجر و یک ماله و کمی ملات دیواری بین خاطره‌های قبلی و زندگی الانت بکشی... نمیشود به خودت بگویی حالا که الهامی در زندگیت هست برو و بی‌خیال داوود و آن ماچ ناگهانیش شو... هر بار که آدم چشم چپی را میبینی یاد داوود می‌افتی حتی اگر بدانی که اصلن مقصر نبودی و فقط غافلگیرشدی باز هم خودت را سرزنش خواهی کرد برای چند ثانیه که لذت بردی خودت را تا ابد سرزنش خواهی کردحتی اگر به هیچکس نگویی صدایت درنیاید و فرشاد و شیشه عرقش را هم یکطور دست به سر کنی که مبادا
از دهانت حرفی بیرون بریزد وقتی که جرعه جرعه عرق به درونت میریزی...

خودت را دلداری بده... نه من منتظر کسی هستم... من تغییر میکنم... من طلسم را میشکنم... شرم کن

مدام شرم کن از این فکری که به همه جای مغزت پیچیده و به تمام شکافهایش داخل شده... از این

طلسمی که در همه جای زندگیت ردپایش هست... شرم کن چون که حتی به   ر   هم نمیتوانی بگویی

که طلسم شده‌ای... این همه خرد که خورد شده و دکارت که با دستگاه مختصادش درونت تریت شده...

حالا رسیده‌ای به طلسم به اینکه چطور میشود مادرت را با زن فالگیر در خانه گیرآوری و برای تفریح

هم که شده یک فنجان قهوه ترک بنوشی و دل به حکمت فالگیر ببندی!!!!!!... الهام که نبود تکلیفت با

گذشته و آینده‌ای که معلوم نیست و بهتر که معلوم نیست روشن بود، همین که سر و کله‌اش پیدا شد

تمام آن عذاب درونی و شور و شوق دفن شده‌ات موج برداشت و جهنم طغیان کرد... جهنم است این،

جهنم. هر طور میخواهی بخوانش جهنم همین است که مردم برای ورودش سر و دست میشکنند از هم

سبقت میگیرند و تو با خودت شروع کردی با این فریب که میشود از شر این روانی ذهن خلاص شد

اول مخفیانه مینشستی و به تنفست فکر میکردی بعد که الهامی نازل شد با خیال راحت مینشستی و به

الهام و نوشته‌هایت فکر کردی... فکر کردی که اشتیاق است به هر حال فروکش میکند بی‌وفایی که

ببیند فروکش میکند تکرار که شود فروکش میکند... همینطور به در و دیوار زدی با خودت مسابقه

دادی... فراموشی... الهام... تنفس... فراموشی... داستان... الهام... فراموشی... تنفس.... فراموشی...

فراموشی... بعد یک نفر لوچ را در خیابان میبینی و میروی دوباره.... و فکر میکنی که چرا داوود را رها

کردی.... بعد به خودت دلداری میدهی که فراموش میکنی موضوع داوود نیست که موضوع رها کردن

است که کمی غیرممکن به نظر میرسد... بعد دوباره باید راه بیفتی که توی شیارهای مغزت دنبال

آدمهایی بگردی که یک طور رها شدند و دوام آوردند... اینها فقط دلگرمیهای تو هستند دلگرمیهای تو

خاطرات تو پشیمانیهای تو و فراموشیهایی که سعی میکنی به یاد بیاوری از فراموشی میترسی و فکر

میکنی چقدر خوب است که جویس قصه آدمهایی را مینوسد که ذهن سیال دارند و فراموش نمیکنند و

وجود دارند... اینها همه سپرهای نحیف بودنت هستند که فکر کنی هنوز هستی چون هنوز به یاد

می‌آوری.... فریب طلسم برایت لذت بخش است فریبیست عینی آشکار میشود و فکر میکنی خوب

است که بقیه هم بفهمند طلسم شده‌ام این آگاهی شخصی عذابت میدهد و هنوز شرم میکنی که بگویی...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها