تبلیغات
کافه‌ها و روزها - الهام زندگی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

الهام زندگی

شنبه 1 آذر 1393

تا حالا از کسی الهام گرفتی؟... نه، خیلی راحت جواب داده بودم... هیچ موجود الهام بخشی وجود ندارد نه برای من نه برای هیچ احد الناس دیگری... خوب اشتباه میکنی دیگه!!! همه شاعرها و نویسندهها باید یه منبع الهام داشته باشند یه کسی یا چیزی که بهشون انگیزه نوشتن بده تازه اون هم تو این بازار داغ سریال ترکی کی دیگه کتاب میخونه.... تو کتاب میخونی؟ نمیدانم چرا این را پرسیده بودم، از وقتی آمده بود یعنی دقیقن در سومین روز آمدنش هال ورودی تغییر کرده بود تلویزیون دوباره جان گرفته بود و آنتن ماهواره دوباره توی بالکن تنظیم شده بود...

... نه نمیخونم، وقت نمیکنم آخه... دومین شبی که صدای سلطان سلیمان و خرم بانویش من بیخیال و بیخبر را هم هوایی کرد رفتم پیشش از اتاق عقبی من تا هال جلویی او راهی نیست، خانه من همین یک هال جلویی و یک اتاق عقبی را دارد که وقتی نصف کرایه خانه را او بدهد و رختخواب و میز من هم در اتاق باشد خوب پس هال میماند برای او... همینه که حوصله نوشتن نداری، چون اصلن انگیزه و شوقش رو نداری.... حرفهایش روی هم جدید نیست، حداقل وقتی به من میرسد اینطور است هیچ چیز جدیدی ندارد که بگوید، روی کاناپه لم دادم و منتظر شدم که جناب سلطان جواب بانویش را بدهد.... من میتونم برات اینکار رو بکنم، میتونم برات الهام بخش باشم....خوب پس الهام زندگی من هم بالاخره نازل شده بود و راست در هال جلویی ساکن شده بود و حالا رسمن وظیفهاش را اعلام میکرد... چی شده دوست داری بدونی سم رو کی ریخته... همیشه کسی بود که سم را بریزد کسی که توطئه کند اصلن راز دراز گویی این سریالها همین کسان هستند... واقعن چطور بدون تلویزیون زندگی میکردی؟؟ خیلی باحالی اصلن نمیتونم یک شب هم بدونش سر کنم بالاخره یک کانال باحال پیدا میشه دیگه... بلند شدم حوصلهام سر رفته بود دیالوگهای تکراری و باسمهای، لباسهای پر زرق و برق، تاریخ بزک شده... چی شد خوب هر جاش رو نمیفهمی بگو برات توضیح بدم !! چرا ول کردی حداقل یه خورده تاریخ یاد میگیریم... صداش رو کم میکنی؟! کار دارم حوصلم از این اراجیف سر میره... اراجیف!!؟؟ اصلن نمیتونی کار جدی و دراماتیک رو دنبال کنی... صدا قطع شد به چهل ثانیه نکشید که صدای سلطان و خدمه و زنهای حرم سرایش کاملن قطع شد... از در اتاق سرک کشیدم سیمی سفید تلویزیونم را به گوشهایش وصل کرده بود... حالا الهام زندگی من دقیقن وسط قصر نشسته بود و من وسط کاغذهای امتحانی دانشجویان پاره وقتم...




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها