تبلیغات
کافه‌ها و روزها - ویزیتوری آب‌میوه گازدار
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

ویزیتوری آب‌میوه گازدار

یکشنبه 19 بهمن 1393

قوطی آب‌میوه و آگهی تدریس را روی میز فرشاد گذاشتم.... به‌به تدریس میفرمایید جناب استاد معظم... نه این آگهی رو سوپری داد... تدریس ریاضیات، حساب دیفرانسیل و انتگرال توسط مدرس خانم... بطریت رو بده ببرم پر کنم... فرشاد بطری دلستر را دراز کرد به طرفم.... ایروزا دیگه کی دنبال مدرس خانم میگرده... کاغذ را مچاله کرد... صمد از ای کلاس خصوصیا بزار مشتریت با من... چی درس بدم.... همین دیفرانسیل میفرانسیل خوبه دیگه تو که استاد این چرندیاتی خداییش.... بی خیال من دلال نیستم... دلالیش با من... رفته بودم ته مغازه و داشتم قفسه کتابها را جابجا میکردم و صدای فرشاد همه جا را گرفته بود دلالیش با من... خوب چی میگی رییس حله؟ اینقدر مشتری دختر برات جور میکنم حالش رو ببر تو چیکار داری یه دو تا خط ریاضیم بنویس درصد ما رو هم خودت حساب کن... به فرشاد نگاه کردم هیچوقت اینطور چروکهای صورتش را ندیده بودم تمام خطهای صورتش جمع شده بودند انگار توی چشمانش، چشمان ریز شده و حریصی که انگار تن من را ورنداز میکردند تکه گوشتی آماده، فقط کافیسیت پرتش کنی، چشمانی که اگر خوب کار میکردند درصد خوبی نصیبشان میشد... تو چت شده صمد؟ بابا مردم اینروزا فکر کردی چه جوری نون در میارن ها؟ تازه خلاف هم که نمیخوای بکنی اصلن وایسا به همشون فقط درس بده ای چش غرنه رفتنت دیگه محضه چیه؟...

هفت میوه سن ایچ را باز کردم و روی ته مانده آلوورا و عرق ریختم دوباره هم رویش عرق ریختم... اوه تمومش کردی عامو... سیگارم را آتش زدم و از مغازه  بیرون آمدم غروب شده بود حالا اذان میگفتند. دوباره روی نیمکت بلوار زند ولو بودم صدای نوحه‌ها کم شده بود... تدریس... تدریس خصوصی... داوود هم درس میداد به همکلاسیهایمان به دانشجوهای سالهای پایینتر به پسرها در خوابگاه گاهی هم به دخترها در کتابخانه... ترم سوم بودیم که هیچ کاری نتوانست پیدا کند و برای امتحانهای میان‌ترم شروع کرد به درس دادن اوایلش یک گوشه خلوت اتاق کتاب و کاغذهایش را پهن میکرد بعد کم کم رفت روی تخت و پرده جلوی تخت را هم میکشید من بالای سرش بودم کاغذ و مداد و خودکارمان یکی بود کتابهایمان هم. او هیچوقت کتاب نمیخرید یا کتابها و جزوه‌های من بود یا از کتابخانه میگرفت میگفت پسر خیلی باحالی عین دخترا جزوه مینویسی... بعضی وقتها هم غلطهای جزوه‌ام را میگرفت... حواست کجا بوده اینا چیه نوشتی اینطوری حل میشه... من ردیف آخر مینشستم و حواسم به همه جا بود همیشه هم میدانستم که جزوه مینویسم تا خوابم نبرد تا وقتی داوود بود که میتوانست مساله‌ها را حل کند تا وقتی کتابهای مرجعی وجود داشتند که میتوانستی بروی و تمام زحمتها و بالا و پایین پریدنهای استاد را از رویشان در چند دقیقه مرور کنی و باز هم مرور کنی تا وقتی اینهمه دختر سر کلاس بودند که با یک اشاره‌ام جزوه‌های تمام رنگی خط‌کشی شده‌شان را در اختیارم میگذاشتند چطور میتوانستم با حواس جمع سر کلاس هم بنویسم و هم گوش دهم.... داوود گاهی رفاقتی درس میداد نه حرف پول میزد نه حساب کتاب میکرد برای تقلبهای سرجلسه پول میگرفت اما برای کلاسهایش به یک ناهار هم راضی میشد موقعی هم که طرف میگفت خوب ناهار مهمون من جواب میداد که من و صمد با هم ناهار میخوریم و من هم یک ناهار روز تعطیل مهمان میشدم بیشتر وقتها ساندویچ بود یکی دوباری هم چیپس و پنیر... اولین چیپس و پنیر عمرمان را یکی از همکلاسیهای خوشتیپمان خریده بود و میشد حقوق یک جلسه ریاضی درس دادن که خوب بعد سر تقلب جلسه امتحان از خجالتش حسابی در آمدیم و پول سه جلسه را برایش حساب کردیم البته بعضیها هم بودند که چند سیخ کباب میخریدند... داوود آدرس کبابی سر امیر آباد را میداد پیاده از کوی دانشگاه میرفتیم بعد از دانشکده فنی دانشگاه تهران نرسیده به چهارراه (بعد از پانزده سال نام چهارراه را فراموش کرده‌ام) همان کبابی که هر وقت پولی میرسید به حساب من یا داوود شب اول را آنجا میرفتیم بعد از پارک لاله و موزه هنرهای معاصر... گاهی هم پل گیشا را میرفتیم تا بالا آن دور و برها به یک کله‌پزی سر میزدیم بنا گوش و چشم و زبان رویش هم آبلیمو میریختیم بعد دوباره راه می‌افتادیم پیاده تا برسیم به امیرآباد و کبابی خودمان... توی راه هم کلی مردم آزاری میکردیم با لباس و سر و ریخت قرضیمان در مغازه‌های لوکس قیمت ساعت وکفشی را میپرسیدیم که هرگز خواب پوشیدنشان را هم نمیدیدیم داوود زود خسته میشد حالا که فکر میکنم تفریح مزخرف و خسته‌کننده‌ای بوده که او فقط به خاطر من به آن تن میداد... گاهی هم به دخترهایی گیر میدادیم که میخواستند اتو بزنند و خیابان را بالا و پایین میرفتند من هم از اینطور مسخره کردن مردم زیاد دل خوشی نداشتم ولی نمیدانم چرا پانزده سال پیش از کلافه کردن دخترها لذت میبردم.... به دور و بر کوی که میرسیدیم کمی آدم میشدیم اینجا ممکن بود هم دانشکده‌ایهامان را ببینیم یا مثلن یک آشنای دیگر را... یک بار دکتر پذیرنده با پرایدش از در دانشکده فیزیک که چسبیده بود به خوابگاه دخترها بیرون آمد و جلوی پای ما روبروی کوچه هفدهم کارگر شمالی ترمز زد تعجب کرده بود که فرجه قبل از امتحانها را داریم به پرسه زدن میگذرانیم من هم تعجب کرده بودم که او سرش را از روبرویش چرخانده و ما را دیده است... داوود گفت: امتحان سگ کیه دیگه حالا که یه مایه‌ای رسیده میخوایم حالش رو ببریم حضرت پذیرنده نازل شده، مردک ترسو.... و این جناب دکتر پذیرنده که سال قبل رییس بخش بود اینقدر از حرفهای داوود در جلسه انتخابات انجمن اسلامی ترسیده بود که او را به دفترش دعوت کرده بود و برای دفاعش از لائیسیته به او هشدار داده بود... پانزده سال پیش داوود فکر میکرد میشود اصلن بساط انجمن اسلامی را برچید و یک انجمن دانشجویی بنیان گذارد... داوود یک ایده‌آلیست لائیک بود و من که همیشه در کتابها فقط از این جماعت ایده‌آل‌گرا شنیده بودم بعد از یک سال هم‌اتاقی شدن با داوود به یک درک عینی از وجودش رسیدم مثل درکی که از این مخلوط آبمیوه و الکل دارم که کم‌کم ذهنم را رها میکند و یک جور خلاصی میدهد که انگار تاوانش دست و پا زدن در گذشته است... اگر هم پولی نداشتیم نان و خیار بود یا نان وپیاز و خیلی کم میشد نان و گوجه فرنگی... ژتون فروشی میکردم و کارهای دانشجویی دیگر، زورم به کلاس حل تمرین نمیرسید داوود در عوض کلاس حل تمرین میگرفت سر ظهر ژتونهایش را حساب نمیکردم بیشتر آشپزهای کوی میشناختندمان یک ژتون که میدادیم دو تا و نصفی غذا میدادند مخصوصن شبها که صبحانه هم از همان میخوردیم... آخر ترم که حقوق کار دانشجوی را واریز میکردند داوود برای خانه پول میفرستاد من اما همه‌اش را همانجا خرج میکردم مادرم حاضر بود مبلغی هم دستی بدهد که سر و کله‌ام شیراز پیدا نشود از بس که وقتی به خانه میرسیدم همه چیز یکهو به هم میریخت... یک مدتی هم راه افتادیم دنبال ویزیتوری ما دو تا که فکر میکردیم کلی کار بلد هستیم و خیلی هم باهوش تشریف داریم در به در دنبال مشتری بودیم برای فروش برنامه حسابداری و آبمیوه گازدار و....


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها