تبلیغات
کافه‌ها و روزها - چند رابطه مثلثاتی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

چند رابطه مثلثاتی

پنجشنبه 16 بهمن 1393

از زمانی که با داوود هم اتاق شدم یک چیز خوب در مغزم جا باز کرد و آن هم ریاضیات بود... با داوود آنقدر معادلات دیفرانسیل حل کردیم که بعد از سه چهار ماه اصلن لازم نبود مسئله را روی کاغذ حل کنم تا بتوانم جواب معادله را بنویسم.... شکل معادله را که میدیدم تابع جواب جلوی چشمهایم شروع میکرد به بالا و پایین پریدن... فقط باید با نصفه مدادهایی که همیشه میشد در یکی از جیبهای داوود پیدا کرد چند تا ضرب و تقسیم انجام میدادم تا بتوانم ثابتهای مسئله را هم با شرایط مرزی به دست آورم... داوود با خرق عادتهایش با استعداد عجیبش در درک ریاضیات با یک چشم چپش که هرگز اصراری به معالجه آن نکرد و با یک نمره بیست از معادلات دیفرانسیل ادامه داد و رفت که دکترا بخواند و بشود منبع مقاله‌های نمیدانم چه معادله‌ای در حل مساله نمیدانم چه ذره‌هایی در نمیدانم چندمین بعد وجودی عالم که بیرون معادله‌ها اصلن کاری به ما ندارند.... من ماندم و یک چند روز عجیب فرجه‌های ترم سوم روزهای بهمن ماه با داوود و تابعهای مثلثاتی که دیگر دست از سر خواب و خیالم برنداشتند... حالا میبینم که زندگیم واقعن شده معادلات دیفرانسیل حالا که دیگر هیچ جور نمیشود داوود را پیدا کرد و از او پرسید که چرا تابعش پوشا نبوده و دیگر پیدایش نمیشود....

حالا من و   ر   تابع سینوسی هستیم و   ر   با دخترها تابع کسینوسی... خیلی هم ساده میشود به این نتیجه

رسید وقتی ما نزدیکیم او از دلدارانش دور است و نمیدانم که چطور میشود که آنها نزدیک میشوند و ما پرت

می‌افتیم.... من و داوود تانژانت بودیم از یک بینهایت دور به هم در نقطه‌ عطفی رسیدیم و دوباره به یک

بینهایت دور رفتیم.... من و الهامم اما عکس مجذور فاصله‌ایم گرچه این یکی مثلثات نیست ولی انگار بنیاد

هستی را که گرانش باشد و جاذبه همین یکی توضیح میدهد وقتی که دوریم او میخواهد برگردد و من هم...

وقتی همینجا فاصلمان یک اتاق میشود نگران میشویم و وقتی پایش به این طرف این دیوار کتابخانه‌ام برسد

نمیدانم بینمان چه چیزی به بینهایت خواهد رفت.... تابعهای سینوسی و کسینوسی به توان دوم همیشه بین یک

صفر و یکی نوسان میکنند...نوسانی میانه‌روانه... هیچ اتفاق خاصی برایشان نمی‌افتد همیشه بالا میروند و پایین

می‌آیند و همیشه هم هستند که باشند... مدام بالا و پایین رفتنشان تا به ابد میشود یک تقدیر شوم تکراری....

تانژانت به توان دو باید فقط بایک، یک جمع شود تا به عکس کسینوسی به توان دو تبدیل شود و من فکر

میکنم آن هم تقدیریست همان فراموشی اسطوره‌ای میان من و داوود که انگار از قوم لوط به ما رسیده بود و

هیچ‌ وقت هم نباید سربرگردانیم تا دوباره به یاد بیاوریمش... اما عکس مجذور فاصله به توان دو.... با هیچ کدام

از دوستانم که شاید به اندازه انگشتان دست و پایم روی هم شوند و انگشتان پاهایم که همه رابطه‌های خطی

هستند و میماند چند تا انگشت دست که به هیچ ترتیبی نمیتوانی در یک خط ردیفشان کنی، اینطور نبوده‌ام...

فرشاد دوباره زنگ زده بود... مرد سوپری بقیه پول را گذاشته بود رو پیشخوان... زنی به پسرش میگفت: صب

کن پولش رو حساب کنم برات بازش میکنم.... صاحب سوپر میخندید و در حالی که پول زن را میگرفت

میگفت قابل نداره... پیاده‌رو خلوت بود آدامس میجویدم و آب‌میوه را برای فرشاد میبردم...


صفا
دوشنبه 20 بهمن 1393 10:13 ق.ظ
این مثلثا همشون درگیر میكنن آدمو. بعضیش دیگه وقتی میری توش دلت نمیخواد بزنی بیرون ! اگرم بخوای نمیتونی. اصلا واسه همینه برمودا رم مثلثی كشیدن تا توجیه كنن.
ولی خدایی او گردلیه بیشتر آدمو جذب میكنه . تو ریاضی میشه همون دایره.هرجاشو بهت بدن انگار همه جاشو داری. و از خط كنار همش نگاهت به نقطه سفرهست. مركز سقل. بدجوری جذبش میشی.مثل زمین كه نمیزاره جسمت ازش جدابشه. ولی من دلم نمیخواسته مثل سوزن پرگار اون وسط جا خوش كنم و بدون تكان شدید،گردحركت كنم.من دلم میخواسته ضلع سوم مثلث قایم ولزاویه باشه. نه فقط بخاطر متفاوت بودن ها. به این خاطر كه اون دوتای دیگه رو بهم میرسونه و معنی مثلث تكمیل میشه.آخه من همیشه دو خط عمود رو رسم میكردم و بعد ضلع سوم رو.
نمیدونم اینجا شكل مهمتره یا محتوا ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها