تبلیغات
کافه‌ها و روزها - نیمکت خیابان زند 2
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

نیمکت خیابان زند 2

چهارشنبه 24 دی 1393

وای اگر فرشاد میخواست همینطور پیش برود چه داشتم که بگویم!! باید هر طور شده بود سر و تهش را هم می‌آوردم... میگی بهش زنگ بزنم؟؟... تو اصن نم پس نمیدی! خو لامصب بگو چه مرگیت بود دخترو رو فراریش دادی؟... من کاریش نداشتم که!... خوب همی کارش نداشتی ولت کرده نه!... میدونم تقصیره منه!... صمد مردونه!؟ اذیتش کردی؟... نه به خدا بهش دست نزدم... خیلی خری... 

پاکت سیگارم را گرفت و یکی آتش زد. برایش خوب نیست، میدانم اما اینها مال وقتیست که سر حال باشیم... میگما صمد ای عرق بود یا آب؟؟ عامو چرا هیچ باکیمون نمیشه؟ تو بالویی؟...هی نیمه بالام حالم از تو بهتره!!... عمرن، میری بی‌زحمت از ای سوپریو یه دلستری، آب میوه‌ای چیزی بسونی، امشب بترکونیم!! حاجیم نیس آی حال میده... فاصله مغازه فرشاد تا سوپری تمام نمیشد آدامس میجویدم و با هر بار دندان زدن یکبار شماره الهام زندگیم را میگرفتم... الو سلام... سلام کی میای؟... چی شده؟ موبایلت یا خاموشه یا در دسترس نیست!... گفتم کی میای؟... کارم تموم بشه دیگه!... کی تموم میشه... نمیدونم باید بپرسم!... خوب بپرس الان... الان که سر کار نیستم بیرونم... کجایی اصن تو؟... ضربان قلبش را میشنیدم و صدایش که کمی میلرزید... کیشم... خوب کی تموم میشه؟؟... بهت خبر میدم از فیلمبرداری دیگه چیزی نمونده!!... فیلم؟... آره کلیپ بعدن میگم پشت تلفون نمیتونم... خوب میای دیگه؟... گند زده بودم در آخرین جمله تسلیم بودم لحنم، سوالم، لعنت به من. لعنت به ... هاهاها،خوب حالا چی شده چرا اینقدر استرس داری؟ طوری شده؟... نه طوریم نیست!... چرا یه چیزی شده!! انگار بی‌خیال بی‌خیالیت شدی؟... نه یه کارت داشتم باید یه چیزی بهت بگم... خوب بگو!!... دور و بر سوپری میپلکیدم و نمیدانستم چرا حرف به اینجا کشیده بود... باید بیای حضوری بگم... عجله داری تو یه سر بیا این طرفا هوا خیلی باحال شده، تو هم که دیگه شنیدم شنا میری و مشکلی نداری و... نمیشه حتمن باید تو خونه باشیم... او او او مشکوک شدی؟!... من تنهام مهمون هم ندارم از این به بعد هم لازم نیست به خاطر مهمون من ول کنی بری فهمیدی!!... صمد تو الان خیلی هیجان زده‌ای اصلن بهت نمیاد اینطوری حرف زدن قطع کن وقتی آروم شدی زنگ بزن، میترسم یهو قلبت از دهنت در بیاد... تو قلبت تند نمیزنه؟؟... نه من دیگه حالم خوب شد اون چند دقیقه اول بود حالا دیگه نه!! گوش کن.... صدای خش خشی آمد حتمن گوشی را برده بود روی قلبش بگذارد تلفن را قطع کردم لعنتی فهمیده بود...


صفا
چهارشنبه 24 دی 1393 10:18 ب.ظ
سلام
یكم فاصله نیافتاده؟
تو نوشته های قبلی خبری از قهر نبود.
حالا تو این نوشته طرف یه دفعه نگران برگشتن الهام هست
پاسخ Samad M : داستانها منسجمند و نه زندگی ما
همه چیز که نوشته نمیشود آدمیزاد را نمیدانم ... اما من یک ماه که بدون الهام زندگی کنم حنی اگر به جای ده پست دویست پست هم بنویسم و هی به این در و آن در بزنم باز نمیتوانم فراموشش کنم اما این راهیست که باید رفت... باید رفت ... باید رفت ... باید رفت ... باید رفت ... باید رفت ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها