تبلیغات
کافه‌ها و روزها - نیمکت خیابان زند 1
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

نیمکت خیابان زند 1

چهارشنبه 24 دی 1393

یک لیوان از نوشیدنی آلوورا ریختم و دادم دست فرشاد... نوش قربان، حالا چرو تنایی... میرسم خدمتت رییس... یک راست رفتم ته مغازه قفسه را فشار دادم و راهی پستو شدم... یه قلپ از سرش بزن برات بریزم باز... نوش، آب حیات لامصب... بطری نیم لیتری را که لیوان از سرش خالی شده بود پر از عرق کرده بودم و یک بند انگشت از محتوی شیشه را برای فرشاد ریخته بودم با عجله سر کشیده بود و لیوانش را دوباره دراز کرده بود... یه قلپ دیگه صمد جونی... یک بند انگشت دیگر ریختم و در جواب قیافه شاکی و در همش نچ نچ کردم... همی، عامو ای که هیچی نمیشه... میخوای مشتری رد کنی، دهنت بو میگیره... حالا تو بریز آدامس هس در رو هم باز میزاریم... باشه تهش رو برات میارم... از مغازه زدم بیرون و در را نبستم، معمولن رسم عرق‌خوری اینطور نیست. جام و مزه و نوش و دو سه همپیاله‌ای پایه...

من زدم به پیاده رو خیابان زند و روی نیمکت روبروی مغازه ولو شدم هنوز هوا روشن بود، در بطری را بستم و سیگاری آتش زدم فرشاد از روی رمپ پایین آمد... امرو از مشتری خبری نیس میخوای بریم خونه بشینیم... نه حالا هستیم، چند تا از بچه‌ها هم قراره بیان... لوس آنجلسه دیگه کنار خیابون زند تو روز روشن عرق و عشق و حال، لامصب هوام میطلبه... آره هوا خیلی عالیه زمستونه اما هیچیش به زمستون نمیخوره... او شیشتونو مرحمت کنین جناب... شیشه آلوورا را دراز کردم درش را باز کرد و سرکشید... تو حالت خوبه صمد، ای که دیگه هیچیش نمونده... همش مگه چقدر توش بود کمتر از نیم لیتر ناخالص... عامو او دو تا قلوپو رم که بری ما ریختی حساب میکنی... نوش ولی خیلی توش نبود خبری نیست... عامو عرقش خیلی مرده به علی... آره مزشم از قبلی بهتره، صبحا هم سردرد نمیاره... میه هر شب میخوری... آره یه چند وقتیه... عامو صمد نکن ای چه کاریه؟! حتمن از وقتی ای دخترو رفته... تو هم فهمیدی ؟... من!! عامو ای خواجه حافظم میدونه دیگه، یعنی صمد هر کیم نمیدونس تو با ای دختره زندگی میکردی دیگه حالو فهمیده، تازه عامو همه میدونن که رفته... همه کین دیگه؟؟... همه یعنی این جنابان اراذل و اوباش... خندید به کتابفروشی اشاره کرد... همی بچه‌های دور و برمونو میگم... دومین سیگارم را روشن کرده بودم... عامو دست از سر ای دخیو بردار برو دنبال او دخی اصلیو، چیه هی فرت و فرت سیگار پشت سیگار، خفمون کردی به خدا... امروز چرا تعطیله؟... چه میدونم قتل یه امام پیغمبریه حتمن، یعنی کاسبی داغون...مغازه رو خالی گذاشتی که؟!... مغازه هیچیش نمیشه دخل خالیه... خوب کتابا چی؟... عامو تو ای مملکت گه و بلبل کی دیه میاد کتاب بدزده!!... ودوباره خندید... حالا پرتمون نکن، بگو با ای دختره چی کار کردی؟ راسته تو خونه تو قرص خورده با عرق؟... آره، اینو دیگه کی گفته ؟... حتمن از عرقایی بوده که من بهت فروختم؟... عرق عرقه دیگه چه فرقی داره!!... وای دسوم بشکه الهی، الهام اونم با عرقی که ما دادیم!؟ وای وای... حالا کی گفته؟... عامو ای دخترو قاطی داره انگار؟ همی دوست جناب عالی آقای ...( و اینجا اسم   ر   را به اضافه چند تا فحش گفت)، چش بوده حالو؟... نمیدونم فکر کنم تقصیر من بوده؟... جرتون شد؟... نه، ولی حالش خوب نبود سه چهار روزی اصلن سر حال نبود... خوب ازش میپرسیدی چشه؟!... خندیدم... ما اون چند روز اصلن حرف نمیزدیم، نمیدونم اصن همه چیز یه جور مزخرفی شده بود!!...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها