تبلیغات
کافه‌ها و روزها - پستو
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

پستو

شنبه 20 دی 1393

صبح هیچ چیز خاصی ندارد... چشمهایت میسوزد... سرت درد میکند... پشتت، کمرت، زانوهایت... اصلن صبح برایم شکل یک هاون بزرگ است که کوبیده می‌شود از آسمانی که هیچ امیدی دیگر به آن ندارند...... تا بعد از ظهر خانه را کمی سر و سامان دادم... کاری که تقریبن از من بعید است اما بالاخره انجام شد... باید همان وقت تلفن میکردم همان وقت که هنوز حواسم سر جا بود... اما این عادت مزخرف عقب انداختن هر کاری از شرکت به تمام زندگیم رسوخ کرده عادتی که از همکاران محترم و با سابقه‌ام به عاریت گرفته‌ام.... هر کار کوچکی را آنقدر تا آخرین لحظه کش میدهند که وقتی بالاخره انجام شد همه از جمله مدیر بخش یک نفس راحتی بکشند... من هم این نفس راحت را از خودم دریغ میکردم...

باید همان دیشب زنگ میزدم.... یک کلمه میگفتم خبر مرگت برگرد تو همین جهنمی که برام درست کردی... نه دیشب شاید چند تا فحش هم میدادم ... مثلن پدر سگ عوضی مادر به خطا کدوم قبرستونی رفتی... نه این فحشها به لحن من نمی‌آید... خیلی خنده‌دار میشوم وقتی پای فامیل کسی را وسط میکشم... باید همان موقع زنگ میزدم... همان وقت که مست نبودم و میتوانستم حق به جانب حرف بزنم... نباید می‌گذاشتم کارم به مغازه فرشاد بکشد... فرشاد در خیابان زند که یک بلوار عریض و طویل... البته تقریبن عریض و طویل در شیراز است مغازه کتابفروشی دارد و من وقتی کشفش کردم که با حیرت که چند صد متری بالاتر مغازه دارد حرفم شد و دیگر حوصله رفتن به آن زیر زمین و لولیدن در بوی سیگار و غرغر کردنهای پیرمرد فسیل را نداشتم... کمی احساس بی سر و سامانی میکردم... در یکی از پرسه زدنهایم که شرق شهر را به غربش وصل میکند و در قهوه‌خانه‌ای با قلیان دوسیب نعنا سرانجام میگیرد وقتی هیچ جایی پیدا نکردم روی نیمکت روبروی کتابفروشی ولو شدم... سیگارم را درآوردم و آتش زدم... ماه رمضان بود خوب به خاطر دارم فروشنده با ویلچرش از روی رمپ پایین آمد... قربان ماه رمضونه شما جلوی مغازه ما نشستی سیگار میکشی؟... لهجه‌اش شیرازی بود و با لبخندی حرف میزد که کم مانده بود قاه قاه بخندم و بگویم به تو چه مرد حسابی تو خیابونم چه ربطی به مغازه تو داره!! ...  خیلی خستم به نظرت کجا باید خستگی در کنم؟... بفرمایید تو مغازه قربان مشتریای کتابفروشی از خودن تو خیابون دردسر میشه... خیلی دلم نمیخواست داخل کتابفروشی شوم هر چه شر است در زندگی من یک سرش از کتابفروشی بوده از کتابفروشیهای میدان انقلاب و نشر ثالث تهران گرفته تا سیوند و امامی و حیرت فقط اگر نفس راحتی در کرمان کشیدم به خاطر این بود که کتابفروشی خوبی نداشت... خوب تو مغازه یقه شما رو میگیرن.... نه قربان همه از خودن... دیگر سیگارم تمام شده بود فیلترش را روی کاشیهای یکی در میان قرمز پیاده‌رو له کردم و بلند شدم فرشاد با ویلچرش دوری زد رفت طرف مغازه.... چایی هم هست بیا تو....یکدفعه دنبال یک بابای ویلچری راه افتاده بودم و میخواستم دوباره در یک کتابفروشی آرام بگیرم... فرشاد بهترین کتابفروشی هست که دیده‌ام کتاب‌فروشی که اهل کتاب خواندن نیست اما به شدت از بودن در مغازه‌‌اش لذت میبرد روی پیشخوان ورودی را قرآن و کتاب دعا و رمز موفقیت و روابط زناشویی و چیزهایی مثل اینها چیده... قفسه‌های اولی مربوط به داستانهای قرآنی و پندهای نهج‌البلاغه‌ایست و بعد رمانهای معمولی و گاهی هم زرد و همینطور که به آخر مغازه میرسی متوجه میشوی که انگار زمان و آدم مغازه فرق کرده است آن آخر بعید نیست حتی اگر چند جلدی افست از آیات شیطانی هم پیدا کنی... مغازه فرشاد دالانیست که باید درش فرو بروی تا کتابهایی را که میخواهی پیدا کنی و اگر شروع کنی و با حوصله باشی بعید میدانم نا امید شوی.... همین چندگانگی فرشاد بود که   ر   را رماند... مثه بازار تره‌بار همه جنسی رو ریخته توش... حالا کی میره اونجا کتاب بخره... دور هم جمع بشیم؟ به بچه‌ها هم خبر بدم؟... نه بابا بی‌خیال اونا بزار یه چندتا جدیدش رو پیدا کنیم... و فکر میکنم از همینجا شد که   ر   از کتابفروشی فرشاد کنده شد و رفت یک زیرزمین دیگر را چند خیابان بالاتر پیدا کرد... الهام زندگانیم را هم به مغازه فرشاد برده بودم... کلن با مرد جماعت خوب کنار می‌آمد... کاری به کتابها نداشت... پشت کامپیوتر مغازه که تازه آپگرید شده مینشست و انگری برد بازی میکرد... گاهی هم عکس دید میزدیم... فرشاد بساط وی پی انش را راه انداخت و مدام الهام ما در فیسبوک پرسه میزد... قربان شما امر بفرمایید ما هر نوع بساط لهو و لعب باشه فراهم میکنیم...بعد نگاهی به الهام میکرد و میگفت البته جسارت نشه ما به خاطر استاد اینجا عرق هم میاریم... آخرین ردیف قفسه‌ها جابجا میشد به اندازه‌ای که یک ویلچر به سختی میتوانست از آن عبور کند و به پستوی پشتی برود... این پستو دری به حیاط خانه پشت مغازه داشت که صاحب مغازه در آن زندگی میکرد و صاحب مغازه پیرمردی بود که گاهی در مغازه مینشست و گاهی هم به فرشاد کمک میکرد... البته کمک‌کاران اصلی فرشاد دوستانش بودند که کارتنهای کتاب را باز میکردند و کتابها را در قفسه‌ها میچیدند و گاهی حتی برای مشتریها کتاب می‌آوردند... البته به قول فرشاد اینجا سلف سرویس کتابه هر کس کتابش رو برداره بیاره، براش حساب کنیم... انگار پیرمرد با پدر فرشاد بده بستانی داشته که با اجاره‌ای ناچیز مغازه را دست او داده اجاره‌ای حدود یک میلیون تومان در ماه... مثل اینکه پیرمرد چند دهنه مغازه در دبی دارد، برای الهام تعریف کرده بود اما نگفته بود که در دبی چه میفرشد... اونا رو هم اجاره داده... پس وضعش توپه... من کلن نصف حرفهاش رو نمیفهمم چه لهجه مزخرفی داره... پیرمرد لاری بود و بعضی جمله‌ها و تکه کلامهایش را به زبان لاری میگفت، میدانست که فرشاد در پستوی پشت مغازه عرق نگه میدارد و از این عرق‌خوری در مغازه خیلی شاکی بود... مشتریهای مغازه فرشاد از پیرمرد هفتاد ساله گرفته تا دختر مدرسیها همین که وارد مغازه میشدند میفهمیدند که من و الهام و گاهی   ر   و یکی دو تا از دوستان فرشاد مثل علی‌رضا مشتری نیستیم و عوض فرشاد از ما سوال میکردند و گاهی حتی از ما نظر میخواستند که فلان کتاب را بخریم یا نه و دیگر نیاز چندانی نبود که فرشاد حرف بزند... اما همیشه و هر روز در مغازه نمینوشید... عصرهای جمعه‌ و روزهای تعطیل مینوشید به خصوص روزهای قتل که به قول خودش این مردم، مصیبت‌دیده هم که باشند دیگه عمرن فکر کتاب خریدن به سرشون بزنه مگه یکی اورژانسی کتاب دعا بخواد....

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها