تبلیغات
کافه‌ها و روزها - و من خواب دیدم...
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

و من خواب دیدم...

پنجشنبه 18 دی 1393

خوابم برد فقط سرما را حس میکردم و آنقدر خسته بودم که حتی کشیدن پتو و پیچیدنش به دور تنم هم نیاز به نیرویی داشت که من دیگر نداشتم... خزیده بودم گوشه تخت... شب دوباره همان تصویرهای متحرک زیر دوش را در خواب دیدم... و یک خواب وحشتناک دیگر که مدام تکرار میشود و من هر صبحی که این خواب را دیده‌ام تصمیم گرفته‌ام شب قبلش را یادداشت کنم تا بعدها به خاطر آورم کی و چطور این خواب را قبلن دیده‌ام...

خواب اینکه در ساختمان تو در تویی هستم که میگویند خوابگاه دانشگاه است و من باید برای خودم اتاقی پیدا کنم و تختی خالی... اما آن شب سقف طبقه‌ای که قرار بود در آن ساکن شوم خیلی کوتاه بود و من میدیدم که بعضی پسرهای خیلی بلندقد چطور مجبورند دولا دولا در آنجا راه بروند... من هم بعضی جاها دولا میشدم... در هیچ اتاقی نمیتوانستم جای خالی پیدا کنم.... بعضی جاها یک طبقه به یک نیم طبقه دیگر وصل میشد که پله‌هایش نصفه بودند و انگار باید ریسک کنی و وسط زمین وآسمان پا بگذاری...   ر   هم بود از جایی میگذشتیم خوابگاه حالا شده بود ساختمانی نیمه ساز... ما انگار چاره‌ای نداشتیم مگر گذشتن از روی داربست.... بعد نوبت تیرهای آهنی ساختمان رسید من هنوز ساک و وسایلی را که نتوانسته بودم در خوابگاه جا بدهم همراه خودم میکشیدم از روی تیرآهنها که رد میشدیم به نظرم میرسید زیر پایمان حداقل پنج طبقه ساختمان است.... ساکم افتاد من روی تیرآهن راه میرفتم در بلندی یک ساختمان پنج طبقه....   ر   پشت سرم بود هیچی دستش نبود.... چند نفر دیگر هم بودند الهام هم بود که جلوتر از همه رفته بود و حالا از یک سوراخی در دیوار ساختمان رد شده بود روزنه‌ای به اندازه قد یک آدم دولا شده که هنوز با گچ و آجر پر نشده بود میدانستم که باید به روزنه برسم و باید وسطهای راه یکجا بپرم چند نفر دیگر هم توی صف بودند باید برای بیرون رفتن به چپ میپیچیدیم...   ر   یکجا به راست رفت روی یک تیر دیگر بود... پرید... من وحشت زده بودم... نگاه کردم که ببینم چقدر پایین میرود... جایی که   ر   افتاده بود پر از ماسه شده بود میخندید و میگفت بپر... من فقط به تیرها فکر میکردم... نوبت رد شدنم از روزنه که رسید فهمیدم اصلن لازم نیست بپرم خیلی ساده بود لباسهایم هم خاکی نشده بودند.... لباسهای   ر   کثیف شده بودند اما وقتی از ساختمان درآمدیم دیگر هیچکدام از آنها را نمیشناختم...   ر   هم نبود اما من دیده بودم که با لباسهای خاکیش از ساختمان بیرون آمده...

 


صفا
سه شنبه 23 دی 1393 08:38 ب.ظ
نوشته ای بود از روی واقعیت که وقتی بم بودم یه حلاف برام مثلشو تعریف کرد.
ببین چه اوضاعیه صمد!
آدم چجور واقعیتایی یهویی از توش تعریف میشه!
صفا
سه شنبه 23 دی 1393 12:55 ق.ظ
دستام دست خودم نبودن.مثل پاهام كه فقط لغزیدن بی توقفشون رو حس میكردم.
همچین جسمم رو فشار میدادم كه بعضی از كلمات آه بیشتر از درد بود تا نوای لذت بردنش.تازه من وزنمم سنگینتر بود. طوریگرم شده بودیم كه نمیدونستم دارم طبقه رو میلرزونم. انگار برق طبقه پایین روشن شد. طرف صداشو از زیرنای شهوانیش بیرون كشید و یواش گفت بابا... دوسه باری تكرار كرد تا تكونامو كم كردم گفتم من ! آه من بابات نیستم...گفت میگم بابام داره میاد بالا.انگار تمام حواسمو با هوس تو یه چاله انداخته باشم گفتم بگو نیاد.اینقد اون زیر تكون میخورد وزجه مستانه میزد كه اینبار دیگه نتونست بگه از پنجره در رو... تصویر مون روشن تر میشد داشتم به اوج لذت میرسیدم كه یكی گرفتش و د بكش. .. با تمام زور گرفته بود و میخاست دختره رو از چنگم دربیاره اونم اون لحظات آتشفشانی آخر كار...صدای جر خوردنش رو شنیدم.
تصویر خیلی روشن شد ومن شل شدم...بالش چرا خیسه!!! باز توخواب كیو تور كردی سگ مست بد زات؟ پرهای سفید كف اتاق ریخته بود. خیلی زود اتفاق افتاد.رفتن زنمو میگم. دیدی كه فقط یه چادر میخوان و یه كیف دستی.تااومدم یه شلوار نو بپوشم از اتاق بیام بیرون گریه كنان در حیاط بست ورفت...
وحالا... چن ساله مردونگیم خشكیده وتور خوابم پاره شده وفقط میبینم زنم میاد در میزنه وقتی میرم بازكنم از ته كوچه میپیچه و من تا میام شلوار عوض كنم تصویر لامصب روشن میشه. ای كاش نصفه شب در میزد تا وقت كنم برم دنبالش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها