تبلیغات
کافه‌ها و روزها - وقف
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

وقف

شنبه 13 دی 1393

نتوانستم سه روزم را وقف دره و دریا کنم... روز دوم آن چهار نفر دیگر و دو چادر و ماشینشان را گذاشتم و به

محض رسیدن به بوشهر که حدود هفت عصر بود به شیراز برگشتم... فکر میکردم که چقدر برای الهام زندگیم

کسل کننده بوده‌ام اگر با چنین دوستانی به گشت و گذار میرفته... کمی کمتر از دو روز کامل گذشته بود... پر از

صدا و هیجان... آن چهار نفر که اصلن نمیشناختمشان و خنده‌های مدامشان به یادم می‌آورد که چقدر به جمعشان

وصله شده‌ام... شب خوابیدن تو چادر خیلی سخته؟؟؟....نه اما می‌خوام برم شیراز... چرا، خسته شدید؟؟؟... نه ولی

بهتره دیگه برم دو روز هم برای من زیادیه... فردا رو هم میریم دریا شنا میکنیم، خوش میگذرونیم، بعد از ظهر راه

میفتیم شیراز.... به التماس افتاده بودم که خانم دکتر را راضی کنم، نمیتوانستم ادامه دهم و میدانستم این جماعت

نسوان تا دلیل چیزی را نفهمد دست بر دار نیست...

اصلن یک عادت موروثیست اگر خداوندگار عهد عتیق هم در سفر پیدایش،همان وقتی که حوا را درست

کرد هنوز که آدم خواب بود او را میکشید کنار و دلیل نخوردن میوه ممنوع را برایش توضیح میداد راضی

کردن آدم کاری نداشت همان یک جمله‌ای که میگفت آدم، حق خوردن میوه را نداری... همان کافی بود...

آخه فردا که تعطیله کاری نمیشه کرد شیراز، تازه روز قتل هم هست...برای من فرقی نداره راستش یه خورده

کلن خسته هستم... خوب تفریح کنید!!! چقدر سخت میگیرید.... تفریح من، اون هم این شکلی عمرش دو روز

بیشتر نیست.... اووووه پس شما چطور میخواستید با مرضیه برید مسافرت؟؟.... خوب اون موقع برنامه‌ریزی

می‌کنیم.... ساک وسایلم را برداشتم و منتظر نشدم که همه صندوق عقب را زیر و رو کنند گفتم که اگر چیزی

مانده بعدن می‌آیم و میگیرم عکسها را هم قرار شد همان بعدن بروم و بگیرم... بعد از نیمه شب رسیدم شیراز

باید راه به راه می‌افتادم توی رختخواب اما نتوانستم بدنم بوی گندیگی میداد. نمیدانم شاید به خاطر آبتنی در

برکه بود بوی عرقم تند و غیر عادی شده بود از همه جای بدنم هم بیرون میزد حتی از سوراخهای دماغم چون

بعد از کشیدن دو نخ سیگار که دیگر هال جلویی را دود گرفته بود باز هم عوض بوی سیگار بوی عرقم توی

دماغم بود عرقم چرب شده بود و به همه جای بدنم نفوذ کرده بود شاید هم روان شده بود و از همه سوراخهای

بدنم بیرون میزد حتی از روزنه‌های باز کنار شقیقه‌هایم... این عرق تند و چرب بود که من را به سمت حمام

هل میداد... گرچه هر وقت اینقدر خسته و عصبی باشم خوب میدانم که باید بروم حمام و چکار کنم... میروم

زیر دوش و خودم را خوب خیس میکنم و شروع می‌کنم به فکر کردن... تصویر لازم دارم و بدبختانه در زیر

دوش همیشه تصویرهای تکراری سراغم می‌آیند... معمولن کمی شامپو روی سرم خالی میکنم و شروع میکنم به

چنگ زدن... چنگ زدن موهایی که چندان بلند نیست کوتاه هم نیست فقط به اندازه‌ایست که میتوانی چنگشان

بزنی و دنبال یک تصویر خوب و چسبناک در ذهنت بگردی... فیلم پرنو که نگاه نکنی در حمام به غلط کردن

می‌افتی و شروع میکنی به توبه کردن... حتمن باید فیلم تازه‌ای نگاه کنم... عکسهایی که فرشاد فرستاده بود

کافی نبودند باید تصویر جان‌دار باشد باید حرکت کند و من نمیتوانستم آن شب حرکت و نرمش در اندامهای

حک شده داخل ذهنم به وجود بیاورم... سرم را آب کشیدم و رفتم سراغ صابون کمی زیر بغلها و سینه و دور

گردنم را صابونی کردم و دستم رفت طرف کشاله رانم و ذهنم یکهو افسار پاره کرد و رفت سمت خانم دکتر

و اندام ورزیده‌اش... گوشه حمام ولو شده بودم و آب شیر را نمیتوانستم ببندم البته همیشه همینطور است که

بی‌رمق میشم بعد از آن لحظه پرشکوه و لرزشهای مست کننده... اما گاهی که به هوش  باشم اول شیر

را میبندم که صدایش اضطراب‌آور است و انگار کسی که دارد صدایت میکند یک دم از شر شر نمی‌ایستد...

پاهای بی‌رمقم را جمع کردم و خودم را کشاندم زیر شیر حمام دوش بلند بود و دور... زیر شیر گلوله شدم و

گذاشتم تا همه جای بدنم شسته شود... خستگی و آرامش آن لحظه‌ها را با یک لیتر عرق سگی هم عوض

نمیکنم... شبهایی که چیزی برای نوشیدن ندارم این بهترین روش برای خوابیدن است فقط باید خودت را در

حمام جمع کنی و بیرون بیایی و به تخت خواب برسانی... با سر و بدن خیس روی تخت بیفتی و بعد که سردت

شد از یک گوشه پتو بگیری و خودت را در آن بپیچانی.... امان از وقتی که کس دیگری در خانه باشد... چون

آنوقت صدای آب میشود سپر صوتیت و باید حتمن باز باشد تازه باید خودت را بپوشانی و از حمام بیرون بیایی

بعد هم خیلی خوش شانس باشی که طرف حواسش نباشد و نخواهد چیزی از تو بپرسد یا عافیت بگوید یا

موبایلت زنگ نخورده باشد یا... به هر حال باید خوش شانس باشی که بتوانی راه به راه سرت را زیر بیاندازی و

بروی روی تخت خودت را ول کنی.... و من با مستاجر هال جلویی اینقدر خوش شانس بودم که حرفهای

مهمش را قبل از حمام رفتنم میزد و بعد از حمام دیگر سراغم را نمیگرفت... اما نمیدانم چرا هیچوقت زیر دوش

که می‌ایستادم این مستاجر لعنتیم را به یاد نمی‌آوردم... هر چه فکر میکنم هیچ جای قرارداد زبانیمان اشاره‌ای

نکرده بودیم که کسی حق تصور بدن برهنه دیگری را ندارد... دوست داشتم بفهمم چه کار میکند.... با بدن من

چطور تا کرده... ولی فکر میکنم یک چیزی گفته بود این مستاجرم که معنی خودمانیش میشد سوالهای شخصی ممنوع... من

هم کپم را بسته بودم و امیدوار بودم این قضیه تن ما هم از حوزه بسیار شخصی به حوزه نیمه شخصی وارد شود

و بعد بالاخره روزی حساسیتش را از دست بدهد و سر حرفش باز شود... گرچه باز هم به حال من فرقی نمیکرد

که بفهمم او با بدنم چطور تا میکند چون من نمیتوانستم تصورش کنم و این اصلن تقصیر خودش نبود... (این

فقط یک کنجکاوی ابلهانه است که میخواهی بدانی دیگری در حساس‌ترین لحظه‌هایش تو را تصور میکند یا

نه... و تازه من مطمئن نبودم که این دیگری من اصلن از این لحظه‌های حساس دارد یا نه... مسائل شخصی را هم

که نمیشد سوال کرد....)

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها