تبلیغات
کافه‌ها و روزها - جناب 2 A. J. Hoge
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

جناب 2 A. J. Hoge

پنجشنبه 4 دی 1393

چقدر جای جناب A. J. Hoge خالیست که بگوید تا کی میخواهی اینطور زندگی کنی... تا کی میخواهی جلوی موجهای زندگیت را

بگیری موج که میرسد کمی بپر و بعد سبک شو و با موج حرکت کن اینطور دریا ساده‌ترین جای جهان است برای شنا

کردن... آب شور را بخور و لذت را فرو بده و تندی و شوریش را تف کن... سوم شخص تا همین سه روز پیش شنا نکرده بود

و در آب هم نشاشیده بود(البته او هرگز نمیتوانست اینکار را بکند به شکلی کاملن سخیف به توالت از نوع ایرانی و فرنگی و

نشسته شاشیدن شرطی شده بود)... فقط پاهایش را هر بار با ترس در آب فرو میکرد و آنقدر در دریا فرو نمیرفت که تا یک

وجب بالای زانویش خیس شود.... سوم شخص خوب میدانست شنا کردن در دریا استعاره از چیست!!!.... گور پدر استعاره...

اصلن دل فرو رفتن در سبز آبی لجنی را نداشت.... تا همین سه روز پیش ساحلها برایش مسخره‌ترین جای دنیا بودند.... مردمی

که جایی جمع میشوند و کمترین مقدار ممکن لباس را میپوشند.... آخرین مقصد سفرش میتوانست شهری ساحلی باشد تا وقتی

جنگل هست...

سوم شخص از هر چه کوه و بلندی تهوع‌آور بود نفرت داشت از دره‌های سرد با آبگیرهای پنهان.... تا وقتی

جنگل هست.... سوم شخص از جنوب و شمال مملکت به یک اندازه فراری بود شهرهای تکراری...مردم در حسرت چند تکه

پارچه به اسم مایو و بی‌کی‌نی... فکر میکرد تا وقتی جنگل هست و آن غارهایی که میتوانی فرو بروی درونشان... گرم و تاریک

و هیچ مجوزی هم نمیخواهند حتی اگر مسیر خروجیت را پیدا نکنی باز هم میتوانی آنجا اتراق کنی کسی بیرونت نخواهد

انداخت ارثیه اجدادت هست آخر... نه بادی به تندی وزیدن میگیرد نه موجی ناگهان از جا میکندت... تا همین سه روز پیش

غارها امنترین جاهای جهانش بودند.... و فکر کرد جهانش چقدر کوچک است جهانی که خیلیها دوست داشتند در آن جا شوند

و سوم شخص فکر کرد که چرا آنهایی که در جهانش هستند طاقت ماندن ندارند.... و چرا آنهایی که بیرونش ایستاده‌اند کمی

تامل نمیکنند... سوم شخص مدام به جناب A. J. Hoge فکر میکرد که چقدر دنیایش را بزرگ کرده و فکر میکرد چند نفر

در دنیای او طاقت ماندن نیاورده‌‌اند.... سوم شخص سه روز پیش به اشاره یکی از دوستان دخترک رفته بود... راهنمای تنگ

بنیون میخواستند و چه کسی بهتر از یک سوم شخص تنها که نه محل کارش او را در این سه روز پناه میدهد و نه هیچ‌کدام از

دوستانش دیگر طاقت می‌آورند پکهای سیگار از سر صبر و نگاه خیره او را... همین که دنگ سفرش را حساب نمیکردند شگفت

زده‌اش کرده بود یعنی آدمهایی هم بودند که تحملش میکردند و از او پول نمیخواستند....!!! با دوستان آن دیگری که بود همان

اول میرفت و حساب میکرد و اینقدر باورش شده بود که غیر قابل تحمل است که بدون هیچ حرف و سوالی تاوان تحملش را

پرداخت میکرد.... دوست الهام، خانم دکتری بود که چند وقتی مانده بود به شروع دوره طرح تخصیصیش مریم نامی که دو

باری در دراک دیده بودش و همان وقت که نفس او گرفت این خانم دکتر گفته بود مگر شما چقدر سیگار میکشید... خانم

دکتر بعد از سومین پک به آخرین سیگار سوم شخص زنگ در را زده بود.... شما چرا تلفنتون رو جواب نمیدید.... بدون سلام

این را گفته بود... سوم شخص تلفنش را نگاه کرد سایلنت شده بود در شرکت صدایش را بریده بود و هنوز هم.... ببخشید

حواسم نبود تلفنم رو سایلنت بود.... من با مرضیه تماس گرفتم گفت که با شما یه بار رفته تنگ بنیون ما یه برنامه سه روزه

داریم با ما میایید به عنوان راهنما.... سوم شخص فکر کرد چقدر بد است که هر کسی الهام زندگیش را با یک اسم عوضی صدا

کند... اصلن انگار برایشان مهم نبود که هر کس فقط میتواند یک اسم با مسما داشته باشد... یک اسمی که شخص به خاطرش به

دنیا می‌آید... نمیشود که همینطور راه افتاد و هی اسم امام و امامزاده روی بچه‌ها گذاشت و اینقدر این کار را تکرار کرد که

آخر سر آن آدم اصلی هم تبدیل به یک موجود بدبخت درمانده بی‌هویت شود.... فکر کرد که اصلن نباید روی آدمها اسمهای

ثابت گذاشت باید کمی صبر کرد شاید یک نفر از بین یک میلیون نفر پیدا شود که اسم واقعیش را خودش بتواند پیدا کند آن

هم بعد از کلی گشتن و به این در و آن در زدن و آن‌وقت  مدرک مسخره‌ای مثل شناسنامه هست که همیشه یک غریبه را به

تو وصل کرده... تا آخر عمرت هی باید با خودت و با آن اسم کذاییت کلنجار بروی و دلت را خوش کنی که آدمهای بزرگی

بوده‌‌اند که با همین اسم تو صدایشان میکرده‌‌اند و اینکه اسمت در فارسی میانه یا عربی دری یک معنی دارد و بالاخره در یک

جای یک کتابی آمده است... مرررضیه؟؟!!!!....ببخشید شما الهام صداش میکردید....سوم شخص منتظر ماند تا خانم دکتر زحمت

را کم کند و برود... میشه بیام تو... سوم شخص رفت کنار به این فکر میکرد که چرا یک نفر که میخواهد برود نمیتواند برود و

گورش را خیلی ساده با دیگری تقسیم کند...خانم دکتر سرفه کرد سوم شخص هنوز دم در مانده بود به نظرش میرسید که باید

برود و در بالکن را باز کند... شما مهمون داشتید الهام از بیمارستان اومد خونه من، یکی از دوستاتون آوردش... سوم شخص

فکر میکرد که چرا زن نشسته و توضیح میدهد او که چیزی نپرسیده بود او فقط سرش را زیر انداخته بود و از جلوی در رفته

بود کنار و به نظرش فاصله میان در ورودی و بالکن آنچنان بعید مینمود که ساعتها طول میکشید تا خودش را از کنار در

ورودی بکند و به در بالکن برساند و بازش کند تا دودها یک جور دست به سر شوند و خانم دکتر از شر سرفه کردن در امان

بماند... من خیلی حالم برای سفر مساعد نیست... این چه حرفیه میزنید مشکل جسمی مگه دارید؟؟؟...نه ولی حوصلش رو هم

ندارم نفسم هم که مدام میگیره... آره خوب با این همه دود معلومه!!... زن لبخندی زده بود که سوم شخص نمیفهمید معنیش

چیست یعنی نمیفهمید که مسخره‌اش کرده یا میخواسته به او نزدیکتر شود... هیچ حسی هم نداشت آن دیگری که رفته بود

حسهای این یکی را هم با خودش برده بود و حالا این یکی فکر میکرد دنیا چقدر جای مسخره‌ایست که نه عقل میتواند از

پسش برآید نه احساس در آن دوامی می‌آورد... میدانست که باید ژست آدمهای عاقل و منطقی را داشته باشد که باید کمی

بی‌خیال‌تر به نظر برسد که باید همان باشد که بقیه قدرت درکش را دارند.... به عنوان راهنما اگر با ما بیایید برای روحیتون هم

خوبه ما چهارنفریم که با شما میشیم پنج تا دنگتون هم با من... کجا گفتید؟....تنگ بنیون، نزدیک بوشهره بعد از دو راهی

دلوارتو راه اهرم فکر کنم از دو راهی اهرم باید بریم سمت اهرم روستای بنیون.... یاد آدرس گرفتن الهام افتاد همیشه سه راهی و

دو راهی و گوگل مپ و این دوست و آن آشنا که راهنمای فلان تور است و آن دیگری که یکبار سه سال پیش رفته و راننده

کامیونی که خودش اهل فلان روستا بوده و در فلان مسیر که الهام و همسفرش را به عنوان هیچهایکر سوار کرده تعارفی زده و

شماره‌ای رد و بدل شده و حالا که موقع برنامه‌ریزی است ناگهان اسمش از توی بلک لیست موبایل خانم بیرون می‌آید و در سه

دقیقه تماسی گرفته میشود و بعد هم قراری... الهام شماره همه راننده‌ها را بعد از پیاده شدن راهی بلک لیستش میکرد ولی لیستی

داشت که بعد از هر سفر آپدیتش میکرد و این لیست شامل اسم و شماره کسانی بود که شاید روزی میتوانستند در سر دو راهی

به اندازه پیچیدن به راست یا چپ راهنماییش کنند و تازه او میماند و دردسرهای یک کوره راه... آره یادم میاد اتفاقن حدود

یک ماه پیش رفتیم اون دور و برها... خوب پس خیلی خوبه چون هنوز مسیر رو باید یادتون باشه دیگه.... سوم شخص فکر

کرد که چرا حواله   ر   نکند خانم دکتر را او که بهتر میداند و پای رفتنش هم به راهتر است.... من شاید نتونم بیام ولی از

دوستانم کسی هست که میتونه ببردتون.... نه راستش به الهام شما قول دادم که شما رو ببرم طفلکی هرچی باهاتون تماس گرفته

جوابش رو ندادید خوب نگرانتون شد و به من زنگ زد... سوم شخص کمی مشکل داشت نه فکر کنید که مشکلش جسمی بوده یا

جنسی نه اصلن حرف ریه و جهاز هاضمه و آلت تناسلی نیست سوم شخص با واژه‌ها مشکل داشت شما هم اگر مریض شوید

شاید فکر کنید که برایتان خیلی راحتر خواهد بود اگر عوض راه افتادن و رفتن به نزدیکترین درمانگاه از در خانه‌تان بیرون

بیایید و به اولین سه نفری که رسیدید مشکلتان را بگویید و از این سه نفر حداقل دو تا نسخه شیمیایی و یک نسخه گیاهی

دریافت کنید... هاهاها... نه شاید هم به سراغ نت بروید و شاید هم اگر کمی فکر کنید که به هر حال هر دردی در این عالم را

برای وجود متخصصی آفریده‌اند بالاخره به خودتان زحمت میدهید و با دفترچه بیمتان که البته به نظر نمیرسد کارایی چندانی

داشته باشد به سراغ درمانگاهی بروید که بیمه‌تان را قبول کند و این تازه اول ماجرای شما و بدنتان است که دوست دارید درد

و مشکلی نداشته باشد.....

اما مشکل سوم شخص با واژه‌هاست و اینکه کسی به خودش زحمت نمیدهد که از واژه‌ها درست

استفاده کند یا حداقل منظورش را واضح بگوید زبان شیرین و پر از ابهام پارسی حالا برایش شده بود منبع درد و سوزش...

نگرانی؟؟؟!!!!..... این را گفته بود و خیلی واضح در چشمان خانم دکتر زل زده بود و خندیده بود.... آره نگرانتون شده بود چرا

جوابشو ندادی.... سوم شخص باید یک قدم از مبل میرفت به سمت کتابخانه و فرهنگ لغت عمید را برمیداشت و در سر خانم

دکتر میکوبید... اصلن میفهمه نگرانی یعنی چی؟؟؟... چرا سر من داد میزنید حالا!!!؟؟؟.... داد نزدم با صدای بلند گفتم که

بشنوید..... میشنوم با همون صدای معمولی هم که بگید میشنوم... سوم شخص رفت و از در یخچال بطری آب سرد را در آورد و

سر کشید این بهترین راه بود که بغضش را قورت دهد....آن دیگری که بود راحت مینشست و اشک در چشمانش جمع میشد

اما او رفته بود و این یکی که مانده بود و نع گفته بود تصمیم داشت به هر قیمتی شده تمام بغضهایش را بخورد حتی اگر مجبور

شود هر بیست دقیقه یکبار برود و بشاشد...و این آب سرد بهترین راه حل بود...


std testing cost
پنجشنبه 18 آبان 1396 12:27 ق.ظ
ضرب و شتم شگفت انگیز! من می خواهم تا زمانی که اصلاح می کنید، شاگردی کنید
وب سایت شما، چگونه می توانم برای یک سایت وبلاگ مشترک شوید؟ حساب من به یک معامله قابل قبول کمک کرد.
من کمی از این پخش تلویزیونی شما مطلع شده ام
روشن مفهوم روشن است
how much do std tests cost
شنبه 13 آبان 1396 08:50 ب.ظ
با تشکر از شما، اخیرا به دنبال اطلاعاتی در مورد این موضوع برای
در حالی که شما بهترین من تا به حال پیدا کرده ام.
اما، چه مربوط به انعقاد؟ آیا شما در رابطه با عرضه اطمینان دارید؟
stds testing
شنبه 13 آبان 1396 06:02 ب.ظ
قطعا مانند وب سایت شما، اما شما باید چندین پست خود را املای امتحان کنید.
بسیاری از آنها با مسائل املایی فراوان هستند
و من آن را بسیار حیرت انگیز به حقیقت بگویید اما من قطعا دوباره دوباره آمده است.
ask a psychic
جمعه 12 آبان 1396 09:51 ب.ظ
حالت شما از توصیف همه در این پست در واقع است
هر کس می تواند به راحتی آن را بداند، بسیار سپاسگزارم.
best psychic medium
چهارشنبه 10 آبان 1396 05:31 ب.ظ
هی اونجا! من فقط می خواستم از شما بپرسم آیا شما تا به حال
هر گونه مشکلی با هکرها؟ آخرین وبلاگ من (وردپرس) هک شد
و به دلیل عدم تهیه پشتیبان داده ها، چند ماه کار سختی را از دست دادم.
آیا شما هر گونه راه حل برای محافظت در برابر هکرها دارید؟
صفا
جمعه 5 دی 1393 05:56 ب.ظ
انگار با یه نگاه صاف به دریچه قلبت وارد میشن.هنوز اذان نگفته پیله کرده تو دوباره چرا نماز نمیخونی؟
بار سوم که تکرار کرد دستمو گذاشتم رو خط داستان که گمش نکنم.گفتم ها؟ چی ؟هاااا. میخونم که . وبرگشتم رو داستان.
زورم کمه و الا قانعش میکردم که اگه من 8 ساعت کلم تو این کله خوره تو هم کم کمش 8 ساعت نمازات و قرآن و مفاتیحت میشه. چه خبره؟ دس وردا.این دوتا بیچاره ای که رو شونه تونشستن قیامت یخه تو میگیرن. وقتی خوابیم داری ذکر میگی . خب به اونام استراحت بده.
خونه که نیس.مسجده! هر طرف لم میدی پات میشه روبه جانماز و قرآن لابد باید پاشم بشینم.
بعد از یه ساعت که دوباره سراز تو کتاباش ورداشته،پاشده کتاب و با رحل آورده میگه فارسیاشو بخون از فضیلت شب جمعه آگاه بشی ببینم بازم میشینی پای این لامصب.
دیدم اگه بگم نه رحل میاد تو سرم تازه بعدشم باید هموزن کتاب چن کیلویی شکلات نذری بدم پس گرفتم و خوندم.یکی دوتا...اصلا تا خود صبم بیدار بمونی و بخونی که تموم نمیشه حالا بخوای بجا بیاری دیگه باید دس بدامن جبرئیل بشی.
کتابو بستم برگشتم سر داستان خودم. تازه این وبو پیدا کردم.هی بگی نگی مشتریش شدم. مث اینه بشینه تو یه کافه یکی برات قینوس بخونه تو هم باور کنی. لامصب دروغای راستی میگه ...
امشب ازون شباش بود. صداش رفته بود بالا تر. دیدم مصلحتی باید اعصابشو آروم کرد. پاشدم رفتم دستو پامو خیس کردم اومدم جانمازو برداشتم رفتم تو اتاق گفتم الله اکبر...
5دیقه دیگه هم ورگشتم که یعنی خوندم .آخه بااین بدن مگه میشه .امشب که بخیر گذشت خدا بقیشو بخیر کن!!!
اصلن همش خیر باشه. خوب شد خدا؟ راضی شدی؟
آخه برا هین رضایت خدا چقد که دروغ نگفتمو چقد که ریا نکردم. اصلن ادب هم آموختم!!!...
صفا
جمعه 5 دی 1393 05:08 ب.ظ
خواهر یه لیوان آب سردم برا من بیار
چقد سرد.خیلی سرد
ننم دیگه طاقت نمیاره با صدای بلندتر میگه-صداش که کلا آروم نیست حالا بلندترش هم یه معنی میده-چشم ازین لپ تاپ بردار !!!
نه اینکه بگه برو خودت آب بخور ها. من خیلی لوسم.
یه نگاهی به خودت بکن مثل شغال شدی.
از خدمت که اومدی خونه بعدشم دوسال رفتی غربت ولی تپل مپل شدی.صورتت حال امده بود الان هرچی دوا درمون تو حلقت میکنم روزبروز چروکیده تر میشی
میگم ننی ازین اینترنتو ازون گوشی نیس. من مشکل دیگه ای دارم. میگه خب غصه نخور دنیا که جای حرص و جوش فقط نیس.
میگم... باشه خب بزار راحت باشه.خودمم اینطوری راحتترم ونمیشه که بگم ازونم نیس.نمیشه بگی غریضم ایقد اوج گرفته که چسبیده زیر چونم
میگن خب برو زن بگیر دختر افشار مگه چشه. و من دوباره مجبور میشم الکی یک عیب مهندسی طراحی کنم.
خب نمیشه بگی باشه ولی جهیزیه نیاره. عصرا بیاد خونمون و صب زود پاشه بره دنبال زندگیش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها