تبلیغات
کافه‌ها و روزها - جناب 1 A. J. Hoge
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

جناب 1 A. J. Hoge

پنجشنبه 4 دی 1393

 فقط حالا که شب بالاخره به خانه میرسم.... نه!!! حرف شخصی زدن ممنوع...
یک نفر آمد و دو نفر رفتند و حالا نفر سوم باقی‌مانده است... یک نفر سوم لجباز که میخواهد به همان روش خودش ادامه دهد... این روش خودش دیگر چه صیغه‌ایست
.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوم شخص را عصرها بالاخره از شرکت بیرون میکنند که برو یارو دنبال بقیه زندگیت چقدر میخواهی بمانی بدون هیچ اضافه‌کار

و پاداشی بدون حتی یک ساعت مرخصی اضافه.... سوم شخص راه میفتد و میرود در ایستگاه اتوبوس مینشیند تا بالاخره 

خط 148 میرسد و چه فرقی دارد که این اتوبوس کی برسد وقتی که سوم شخص تمام راه را قرار است به پادکستهای جناب
A. J. Hoge گوش کند تا چند ساعتی از شر زبان شیرین و پر از دروغ فارسی در امان بماند...

سوم شخص حداقل دو تا اتوبوس عوض میکند و گاهی بعد از مردک آمریکایی حرفهایش را تکرار میکند...

A. J. Hoge حرفهای خوبی میزند حرفهایی که مطمئن است از هیچ مرد و زن فارسی زبانی نخواهد شنید... سوم شخص

بالاخره به خانه خواهد رسید... بالاخره کفشهایش را خواهد کند و لباسهایش را روی اولین صندلی پرت خواهد کرد... اول از

شر جورابش راحت میشود بعد شلوار و آخر سر زیرپیراهنی.... سوم شخص از این آزادیش راضی است از اینکه مجبور نیست

دست و پایش را بشورد و صورتش را آب بزند از اینکه حتی اگر سه پنج روز هم ریش نتراشد کسی چپ چپ نگاهش نخواهد

کرد... سوم شخص اولین نخ سیگارش را آتش میزند و روی کاناپه دراز میکشد... بعد از نخ سوم که به سرفه افتاد بلند میشود و

میرود که دست و رویی بشورد شاید دوش بگیرد شاید ریشش را بتراشد....

دو روز تعطیلی که رییس محترم یک روز وسط آن را

هم به همه مرخصی داده و سوم شخص کم مانده بود التماس کند که نمیخواهد مرخصی برود.... باز در شرکت باید یک ژستی

گرفت باید مثل مهندسها حرف زد فنی و پولی... باید غذا خورد ...بیشتر از دو تا لیوان چای که بخوری چپ چپ نگاهت

میکنند...سیگار کشیدن در حد زدن حرفهای ناموسی ممنوع است به هر حال در شرکت... نه نمیشه یا همه باید بمونند یا همه

باید مرخصی بگیرند و این همه یعنی سه نفر با سوم شخص... سوم شخص نگاهی به پاکت سیگارش میکند، دوتای دیگر تهش

مانده ... لعنت به سیگار... نفسش کم آمده بود در صعود چهار ساعته دراک نفس کم آورده بود... فکر کرد چند روز میتواند

بدون سیگار ادامه دهد... با خودش شرط بست یک روز... دو ساعت... سه دقیقه.... یکی دیگر روشن کرد... آن دیگری رفته

بود همراه دخترک رفته بود... حالا این یکی نه دیگر میتوانست یک خط کتاب بخواند نه یک دقیقه زندگی بقیه را تماشا کند

زندگیهایی که یک کارگردان درست و حسابی داشتند و آخرش... همه‌شان آخری داشتند... دست آخر یک اتفاقی می‌افتاد... نه

اینکه همینطور روز را به شب رساندن و در جا زدن... اصلن زندگیت هیچ هیجانی نداره دراماتیک هم که نیست همش عین

همه... این حرفها را دخترک زده بود به آن یکی همانی که ول کرد و با دختر رفت... این یکی گفته بود من همینطورم و

میخواهم همینطور بمانم... نباید به فکر تغییر بقیه بود نباید تلاش کنیم که کسی را تغییر دهیم... و او تغییر نکرده بود چند باری

به کوه و بیابان و دره رفته بود... دراک و کوه‌سرخ و شهداد و کرکس و تنگ واشی.... آن یکی یاد گرفته بود و رفته بود و

این سوم شخص یک نع محکم گفته بود با افتخار...نع گفته بود و نشسته بود در خانه تا بنشیند روزها از پی هم...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها