تبلیغات
کافه‌ها و روزها - حرفهای مردانه
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

حرفهای مردانه

شنبه 29 آذر 1393

عمه‌ام بالاخره رفت بعد از اینکه نتوانست راضیم کند تا الهام زندگانیم را برگردانم.... بعد از اینکه هر چه با کتابها و کاغذهایم

ور رفت نتوانست نظمی بهشان بدهد.... رفت... فقط دو تا لنگه النگوی چکش خورده‌اش را گذاشت تا بکنم دست عروسم.... و من

همینطور تمام وقت سرم توی لپ تاپم بود تا بالاخره راضی شد که برود و مرا با دود و عرق و کاغذ باطله‌ها و کامپیوترم خلوت

بدهد.... راسی اسم ای دختره مرضین هی نگو الهام الهام دلش میشکنی فکر میکنه یه زنی چیزی تو زندگیت بوده حالا یادش

افتادی.... نمیدانستم عمه‌ام چند بار دلش با شنیدن اسم دخترها شکسته است... شوهرش هنوز هم گاهی که تنها باشیم و بخواهد

حرفهای مردانه
بزند اسم زنهای دیگر را می‌آورد....


صفا
یکشنبه 30 آذر 1393 05:29 ب.ظ
خب.
حالا الهامت چی شد؟
مرضیه. رفت؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها