تبلیغات
کافه‌ها و روزها - قلیان با طعم بلوبری
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

قلیان با طعم بلوبری

جمعه 28 آذر 1393

حالا دیگر عمه‌ام همه چیز را فهمیده از آن سر دیلم آمده و کیسه و بقچه‌اش را توی همان هال جلویی گذاشته در بیمارستان

دکتر خدادوست به چشمش قطره ریختند و تزریق کردند...حالا دیگر درد خودش را فراموش کرده می‌خواهد از عروس آینده‌ام

پرستاری کند گرچه پیرزن دل‌نگرانست که این خانه امن شیراز که حرف و حدیث هیچ زنی در آن نیست را از دست

بدهد...عروس آینده هم گذاشته و رفته و من میترسم از اینکه مطمئن شوم که او کجاست... حوصله غریبه‌ها را ندارد و فکر

نمیکنم حتی دیگر هوس الهام بودن هم به سرش بزند... سه روز من بازداشت بودم و او هم بستری بود تا بالاخره عمه‌ام آمد و

سه بار قسم دروغ خورد که ما محرم شده‌ایم... من هم که از اول گفته بودم همینها را ولی واقعن نمیدانستم یک نوعش هم هست

که اصلن نیاز به ثبت شناسنامه‌ای ندارد.... گفته که برمیگردد چون اجاره سه ماهش را داده برمیگردد.... نمیتوانم عمه‌ام را بیرون

کنم خودش میگوید که دروغ نگفته که قسم دروغ هم نخورده دختره با پای خودش آمده به اسم کس دیگه‌ای هم که نیست...

(البته من اینها را فارسی ساده مینویسم وگرنه خودم هم بعضی حرفها و اصطلاحهای عمه‌ام را نمیفهمیدم اما آخرش فهمیدم به

یک همچین چیزهایی فکر میکرده وقتی قسم میخورده به کربلا و مشهدو قم و جمکران و بقیه جاهایی که رفته بوده...) لپ‌تاپم

را زیر و رو کرده بودند... با نوشته‌های کاغذیم کاری نداشتند با آن خرچنگ قورباغه‌ها... میپرسیدند الهام دیگر کیست یعنی

چی الحام....تمام مدت توضیح میدادم که به خدا اینها همه قصه است قصه یک آدم بی‌کار درمانده.... عمه‌ام را که آورده بودند

همان اول همه چیز را درهم و برهم برایش توضیح داده بودند و عمه‌ام بنای آه و ناله گذاشته بود که ما سید هستیم و به این

پسر ظلم شده و .... طفلک نمیدانست به کدام زبان حرف بزند لهجه عربیش و کلمه‌های فارسیش آش در هم جوش بود بعد هم

با قسم و به میان کشیدن پای خواهر و مادر افسر بازجو مرا ملاقات کرد (اینها را طوری برایم گفت که انگار یک سردار بسیجی دارد ماجرای فتح خرمشهر را تعریف میکند...)  بعد  من هم از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم و البته کمی هم

بیشتر گفتم اصلن نمیشد به عمه ام  بگویم که ما همینطوری بدون گفتن هیچ کلام عربی در دواتاق جلویی و عقبی زندگی

میکنیم....


عمه‌ام سالی چند بار برای چشم و قلب و کلیه و معده و بقیه اعضای باقیمانده بدنش به شیراز می‌آید و همیشه هم بعد از اینکه

کلی تعارف میکند که غیر از خانه تو جایی ندارم و انشاالله که زن بگیری و سر و سامان و... میرود ....و البته که اول در

حرفهایش شرمندگی هست... آخرش 
اما افسوس و درماندگی اشکش را در می‌آورد.... اینبار کمی دردهایش را دست کم

گرفته بود اینبار انگار کمی به من ادای دین کرده بود کمی مفیدتر بود... خودش را در آیینه برانداز میکرد و میگفت یعنی

زنت مونه میپسنده؟؟....بعد میخندید خوب تونه که پسندیده....کمی دلشوره داشت یعنی بازم میتونم بیام پیشت؟!!... شما همیشه

میتونی بیایی اینجا چه با عروس چه بی‌عروس تا هر وقت هم دلت ورمیداره میتونی بمونی هر غذایی هم دوست داری میتونی

درست کنی هر چیزی رو هم بخوای میتونی جابجا کنی غیر از دو تا ساک این دختره ...مدام میپرسید... از آمدنش از خانواده‌اش

از لباس پوشیدنش... یعنی تو یه عکسی ازش نداری؟؟... کمی لپ‌تاپم را زیر و رو کردم وقتم را گرفت...عمه هی سوال

میکرد... خوب مگه آلبون نداری؟؟!!... نه همش رو اینجا نگه میداریم خیلی زیادن دیگه نمیشه چاپشون کرد.... کمی همه

حافظه کامپیوترم بهم ریخته بود.... بالاخره پیدایشان کردم عکسهایی که الهام میخواست در پروفایل
couchsurfingاش

دانلود کند.... به عمه نشانشان میدهم.... الهام و کوله‌پشتیش در میان جاده... جلوی تریلی با راننده و یک همسفر دیگر.... در مرز

زمینی ارمنستان با مرزبانهای ارمنی... آویزان از طناب در تنگ رغز... در میان خاکهای سرخ جزیره هرمز... سوار بر دوچرخه

در ساحل کانی قشم... ساحل اولیمپوس آنتالیا با مردی که هفده سال است سفر میکند...دوباره در قشم خزیده در تنگنای

طولانی‌ترین غارهای نمکی
جهان
.... مردها و زنهایی که میخندند و گاهی دست در گردنش انداخته‌اند و الهام که انگار کمی

فاصله‌دارتر ایستاده بوده و بعد نزدیک
ترش کرده‌اند و در آخرین لحظه هم خندیده و آن لحظه دیگر ثبت شده بود. عمه کمی در

خودش رفت و نچ نچی زیر لبی کرد... یعنی تو باهاش ایجاها نبودی؟؟.... نه دیگه عمه من که زیاد اهل سفر نیستم ولی قراره با

هم یه هند و پاکستانی بریم... وووی نع پاکستان نه اونا همشون یا معتادن یا آدمکش....کمی درباره پاکستان با عمه کل کل

کردم اما خوب پاکستان واقعن چیزی ندارد که من حتی بتوانم عمه پیر و بیسوادم را با آن قانع کنم این همه آدم کشی و بمب

و انفجار وتجاوز و بدتر از همه اخباری که یکی در میان از تروریستها میگویند و خوب... عمه و شوهرش هم در آن سر دیلم از

موجهای فراگیرش ب
ی‌نصیب نیستند... اما هیچ کدام این حرفها نتوانست حواس عمه را پرت کند... مواظب ای دختره باش سر به

هواست انگار.... نه عمه خیالت راحت من باهاش کاری ندارم....خوب اوچی؟؟ها؟ او باهات کار داره.... به عمه جوابی ندادم

حتی اینبار چشم هم نگفتم... کمی قاطی کرده بودم این قضیه الهام‌بخش بودن و آن فرود نهایی و اینکه به قول خودش من را

کلن هیچهایک کرده و بعد هم الکل و قرصها آن هم در خانه من.... اصلن برای عمه چطور باید این موضوع هیچهایک را

توضیح داد... به قول مهدی فقط هیچهایکرها میفهمند که هیچهایک یعنی چی... مهدی از دوستان الهام بود و از تبریز که دنبال

هاست میگشت الهام زندگانی خانه من را به او نشان داده بود و من هم خوب معلوم است که همینطوری تبدیل به یک
CS ی

بی جیره و مواجب و بی پروفایل شدم و عواید و رفرنسش هم حواله پروفایل الهام شد که اصلن مهم نبود فقط من راضی نشدم

کس دیگری با مستاجر هال ورودی هم اتاق شود پس چند روزی دوتایی یعنی من و مهدی هم اتاق شدیم... حرف خاصی بین

ما سه تا نبود آنها از برنامه سفرشان میگفتند و من هم کمی خرکیف میشدم وقتی الهام از نیامدنم می‌نالید... کمی هم نقشه سفر

سه چهار نفره ریختیم... من کم آوردم با   ر   تماس گرفتم که بیا که حرف از تخصص توست.... و مگر تخصصش چه بود...

نقشه کشیدن و برنامه‌ریزی کردن و چند نخ سیگار و .... مهدی که سیگار نمیکشید من و   ر   سیگار دود میکردیم و آن دوتا

هم قلیان .... رفته بودیم به یکی از همین قهوه‌خانه‌های دروازه قرآن... الهام گفت تنباکوی بلوبری، مهدی هم رفت و سفارش

داد...طعمش خوبه دیگه...نه من تا حالا بلوبری نکشیدم تو کشیدی صمد... به مهدی نگاه کردم طفلکی همینطور تعارف زده بود

که الهام طعم تنباکو را انتخاب کند...نه من فقط دوسیب و  نعنا میکشم... به   ر   نگاه کردند...من مهندس اصلن طرف قلیون

نمیرم....   ر   کمی ساکت شده بودکمی کمتر شکوه میکرد. الهام و مهدی میانگین سنیمان را پنج شش سالی جوان کرده

بودند... دوتایی روی هم پنجاه و یکی دو سالشان میشد و شاید همین ما دو تا آدم مثلن باسوادتر را کمی سر شوق آورده بود... قلیان و

سیگار و چای و چند کله خرما وکمی مصلحت اندیشی و بسیار رویاپردازی.... بعد الهام تعریف کرد که چطور اولین بار مهدی را

دیده گویا یک شب در راه سفر ترکیه مهمان خانه‌شان بوده و بعد که الهام مدتی در اصفهان زندگی میکرده مهدی دو ماه از

خدمت سربازیش را آنجا گذرانده... خانواده الهام گرگانی هستند و او قول داده که اگر پسر بقیه سربازیش را گرگان بیفتد به

او حتمن سر خواهد زد... آن موقع الهام راهنمای تور بوده...   ر   حواسش را خوب جمع کرده بود چون بالاخره الهام زندگانی

من داشت درباره چیزهایی حرف میزد که من هرگز از او نمیپرسیدم ....   ر   هم جرات نداشت که بپرسد و هر دوتایمان هم

میدانستیم چرا...!!!


best supplement medicare plans
چهارشنبه 10 آبان 1396 09:55 ب.ظ
سلام من لذت بردن از خواندن تمام پست شما را دوست دارم. من دوست دارم کمی بخوانم
نظر شما برای حمایت از شما
best psychic readings
چهارشنبه 10 آبان 1396 08:17 ب.ظ
من نیم ساعت به طور منظم برای خواندن این وب سایت صرف کردم
مقالات هر روز همراه با یک فنجان قهوه.
local std testing
دوشنبه 8 آبان 1396 08:32 ب.ظ
این پست ارزشمند است چگونه می توانم بیشتر بیاموزم؟
real psychics
دوشنبه 8 آبان 1396 04:29 ب.ظ
با تشکر از شما یک دسته برای به اشتراک گذاری این با همه مردم شما
واقعا چه چیزی صحبت می کنی تقریبا!
نشانه گذاری شده لطفا با وبسایت من مشورت کنید =).
ممکن است ما توافقنامه تغییر لینک را در بین ما داشته باشیم
cheap psychics
دوشنبه 8 آبان 1396 01:28 ب.ظ
ممنون برای نوشتن خوب این در واقع یک اوقات فراغت آن را تشکیل می دهند.
نگاهی پیچیده به دور از شما دلپذیر!
به هر حال، چگونه می توانیم یک مکاتبات را نگه داریم؟
myfreecams token
یکشنبه 30 مهر 1396 02:16 ق.ظ
Howdy از وردپرس برای پلت فرم وبلاگ خود استفاده می کنید؟ من به دنیای وبلاگ جدید هستم، اما من هستم
تلاش برای شروع و راه اندازی خود من. آیا شما نیاز به مهارت های برنامه نویسی HTML دارید تا وبلاگ خود را بسازید؟

هر گونه کمک خواهد شد بسیار قدردانی!
صفا
جمعه 28 آذر 1393 03:52 ب.ظ
سلام
من سلسله داستان خیلی دوس دارم. این یکی خیلی خوشمله.رنگ واقعیت هم داره اسم سی اس هم چپوندی توش صمد خانم!!!
باید بگم روحیه ی با شعوری دارید.
امروز باخوندن وبلاگتون یکم از حسهای واقعی غریب رو دیدم.داستان همخونه خیلی جالبه. یکمم یاد خودم افتادم که گاهی میخوام تغییرات بزرگ بدم
پاسخ Samad M : سلام دوست عزیز
نمیخواستم جوابتان را بدهم نه اهل بحث هستم و نه اهل مبارزه که اگر بودم میم از من نمیرنجید... اما جمله تان برایم آشناست صمد خانم... همان دفعه که چادر سرم کردم و ریش نتراشیده عکس گرفتم دوستانی بودند که اینطور صدایم کردند و من نه جوابی دادم و نه عکسهایم را حذف کردم ... ای کاش زن بودم...آنوقت میتوانستم با چند خط مرثیه کمی با شعور جلوه کنم ... اما امان از سیستمی که ما را گرگ میکند و مجید توکلی را از سر تحقیر خانم!!!!!!!!!!!!!!!!!....ما میشویم گرگهای بی دندان.... گرگهای بی شعور... .و مبارزانمان لچک به سرها...
صفا
جمعه 28 آذر 1393 03:48 ب.ظ
واو صمد...
قرار نبود الهام زندگیت الهام بندگیت شود...!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها