تبلیغات
کافه‌ها و روزها - Blue Baby
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

Blue Baby

سه شنبه 25 آذر 1393

اینبار دیگر آرام میمانم... همانطور که اوضاع مملکت به من مربوط نیست همانطور هم شلوغ‌بازی و

رجزخوانی مخالفانش به من ربطی ندارد... هاهاها می‌دانم که اگر   میم   اینها را بخواند دیگر اسم مرا هم

فراموش میکند.... عصبانیم کرده بود و من داد زده بودم... هیچ‌کس باور نمیکند که من سر   میم   داد بزنم...

منظورم همان سه پنج شش نفریست که من و او را می‌شناسند یا اصلن همین چند صد دانشجویی که شش سال

در یک کلاس بیست و چند متر مربعی روبرویشان سر کردم.... در شش سال فقط دو بار داد زدم... ...یک بار

سر این بود که یکی از دانشجوها کمی عقب‌ماندگی داشت یعنی چطور بنویسم...!!؟ عقب‌مانده یعنی به اندازه

بقیه تر و فرز نبود و اغلب حرفهای پرت ناگهانی میزد... همیشه هم می‌شنیدم که دیگران مخصوصن دخترها

ریز ریز و زیر زیرکی به پسر بی‌چاره  میخندند... یکبار صدای خنده مردانه‌ای را از ته کلاس شنیدم که بلند

بود و آزاردهنده.... آزاردهنده یعنی اینکه مرا از دالان تو در توی حرفهای نامربوط پسرک ناگهان بیرون

کشیده بود..... ام‌م‌م‌م‌م... داد زده بودم... از دالان بیرون آمده بودم و داد زده بودم همه کلاس ساکت شدند سکوتی

دلنشین بود... فکر میکنم از پسرک دلیل حرفش را پرسیده بودم... درست یادم نیست اما کمی دیگر هم به

هارت و پورتم ادامه دادم و بعد یک قانون گذاشتم... اگردیگه کسی از حرفهای آقای...(که

مسلمن اسمش را الان به خاطر ندارم) بخنده اصلن لازم نیست به خودش زحمت امتحان دادن بده چون

معلوم میشه که اصلن و ابدن هیچ چیزی از فیزیک مکانیک نفهمیده باید یه ترم دیگه هم بیاد سر کلاس و...

فکر میکنم صدای زمزمه‌هایی بلند شد. دخترهای ردیف اول شکلک در ‌آوردند و پچ پچ کردند که چی

مثلن...چه ربطی داره......!! همین یک‌بار داد زدن خوب به خاطر م مانده.... از بار دوم اما که فقط خراشیدگی و درد

تلخ گلو... آن دانشجوی پسر را یکی دوباری دیدم نپرسیدم که درسش را تمام کرده یا نه فکر

میکنم رشته زمین‌شناسی میخواند و خوب البته که من او را ناتوان‌تر از بقیه نمیدیدم که نتواند دوره لیسانسش

را در یک
ساختمان تو سری خورده ته شهرک صدرا تمام کند و مدرکش را از دانشگاه آزاد اسلامی شیراز

بگیرد ..... پسرک نه درست و واضح کلمه‌ها را میگفت  و نه میتوانست خودکار به دست بگیرد و خوب انگار

هیچ‌کدام اینها لازم نبود که او دانشجو بشود.
در واقع برای کسانی که در آن دانشگاه رفت و آمد میکردند خودکار

و زبان بیشتر موجوداتی لوکس بودند که گاهی از سر اتفاق و تفنن مورد استفاده قرار میگرفتند البته اگر غرغره

کردن فحشها و جکهای بقیه را جز استفاده از زبان حساب نکنیم... اما جالب این بود که پسرک با همان

تواناییش کار میکرد باورش برایتان سخت است اما من او را در یک پاساژ لباس بچه فروشی دیدم.... مغازه‌های

این دالان خیلی شیک و استثنایی نبودند فکر میکنم هنوز هم یک همچون جایی در در رحمت آباد وجود دارد

البته بعد از این همه تغییر و تحولی که در اسم خیابانها به وجود آمده خوشبختانه چون شکل و سازماندهیشان

هرگز تغییر نمیکند همیشه میتوان اینطور آدرس داد که مثلن از چهارراه سینما سعدی به طرف پارامونت... و از

این چهارراه تا آن سینما (سینما پارامونت که حالا دیگر فقط پارامونتش مانده و آن دور و برها که بروی هیچ

نمیفهمی که زمانی سینمایی هم اینجا بوده...) بیشتر مغازه‌ها را دیده بودم و از اینکه نمیتوانستم برای یک بچه

شش هفت ماهه لباس بخرم کلافه بودم فروشنده‌ها سرشان گرم بود بیشتر مردهایی که همه چیز را خیلی زیاد

برای مشتریهای زن توضیح میدادند و زنهایی که دو سه تا سرهمی و دامن و بلوز می‌آوردند که یکیش را

انتخاب کنم و من دلم برنمیداشت... خواهرم سخت‌گیر است و همیشه مرا بی‌سلیقه‌تر و بی‌پول‌تر از بقیه فرض

میکند... آنروزها اصلن دلم نمیخواست بی‌پول و بی‌سلیقه به نظر برسم...از رنگ صورتی کم‌رنگ و آبی آسمانی

یا به قول خودشان
Blue Baby زیاد خوشم نمی‌آید و اصلن نمیفهمم چرا فسقلیها را از همان ابتدای ورودشان

به این دنیا در انبوهی از رنگها صورتی و آبی بی‌جان فرو میبرند تازه با همان آبی هم این آبجی ما مشکل

داشت که این رنگ پسرانه است و چرا برای دخترم ژاکت آبی خریده‌اند... من برای تولدش یک پتوی صورتی

و نارنجی خریده بودم خواهر کوچکترم خندیده بود که صمد چقدر سلیقه‌ات لری شده... من هم پرسیده بودم

که ببخشید شما چند سال با لرها زندگی کرده‌اید که من نمی‌دانم؟!!.... مادرم چشم غرنه رفته بود و من

خفه‌خون گرفته بودم... تریپ غیرت برداشتن به من یکی اصلن نیامده.... پتو را دور بچه پیچیده بودند و تا دو

سالگی هم فکر میکنم فسقلی با یک پتوی رنگ لری سر کرد... از سرما که بهتر بود.... خواهرم هرگز به

صرافت یک پتوی دیگر نبود و تازه میتوانست ماریا را لای آن پتو راحت بخواباند... بدون پتو بی‌خوابی به سر

بچه میزد.... به خانه مادرم که میرفتم تا ماریا را ببینم همیشه بلوزی میپوشیدم که رنگ تند داشت با شوهر

خواهرهایم هیچوقت صاف نشدم خانه‌شان هم خیلی نمیرفتم.... تنها کاری که بلد بودم این بود که بلوزی به

رنگ نارنجی یا قرمز یا سبز فسفری بپوشم و جلوی فسقلی شکلک دربیاورم... بچه ساکت میشد من برایش اغو

پغو میکردم واومیخندید... حسابی سرگرم بودیم دوتایی. جرات نداشتم بغلش کنم هیچوقت بچه‌‌های خیلی

کوچولو و تازه به دنیا آمده را بغل نمیکنم... مادرم میگفت بالاخره که چی؟!! خودت بچه‌دار نمیشوی؟؟!!

خوب حداقل یاد بگیر... خواهرم زیر لبی میگفت رو بچه من؟؟!!... بچه مادر داره به هر حال هر کی بتونه نه

ماه تو شکم تحملش کنه حتمن میتونه بغلش هم بکنه و می‌تونه از پس بقیه کارهاش هم بربیاد، اصلن شما تا

حالا فکر کردید بچه برای چی مادر داره؟؟!!... مادرم گفت نه من که تا حالا چهار تا شکم زاییدم وپنج بار هم

حامله شدم هنوز نفهمیدم بچه چرا مادر داره!! تو فهمیدی؟؟!! به ما هم بگو از من که گذشت حداقل این

خواهرهات بفهمند برای چی قراره بزان!!!... مگه خواهرهای من میخوان باز هم بزان!!... خواهر کوچکترم گفت

نه دیگه همین دو تا بسه نفری یکی من هم قول میدم یه دونه بزام فقط.... مادرم گفت خوب نگفتی!!!..... اولن

نفری یکی زیاد هم هست بعدش هم بچه مادر داره که بغلش کنه دیگه تازه آنا و ماشالا خدا داده عمه... خواهر کوچکترم گفت تو که دیگه

نمیگفتی ماشالا... چی کارکنم خوب بعضی وقتا  فقط همین یک کلمه  میتونه قضیه رو
خوب جا بندازه این

رسالت مادری و عمگی خیلی مهمه... تازه مادرش هم حتمن باید عوضش کنه... گفتم نه خوب اون رو عمه و

مادربزرگ و بقیه افراد متخصص هم میتونند... شما هم دست به هیچی نمیزنی؟؟؟!!.... نه خوب من که اصلن

جرات ندارم دست به بچه بزنم.... خواهرم گفت تو جرات داری برو زن بگیر... خواهر کوچکترم گفت حتمن

که خانم هم لازم نیست دست به چیزی بزنند.... مادرم گفت کار ما رو هم که حتمن قبول ندارن... خواهرم

گفت اون بیچاره!!! سر تو که از تو کتابهات اصلن در نمیاد....گفتم غلط کردم اصلن الان میرم بغلش میکنم. بچه

چشماهایش را باز میکرد، چشمهای سیاه و گردش روی بلوز نارنجی من که خطهای سبز تند داشت دو دو

میزد... خواهر کوچکترم جیغ کشید نه صب کن خودم بلندش میکنم تو بشین میزارم تو بغلت... فسقلی کمی

غرولند کرد که چرا عوض من خواهرم بغلش کرده...
من شروع کردم به زبان خودمان با او حرف زدن. زبان

خودمان یعنی زبانی که حتی مطمئن نبودم ما دوتایی هم خوب ازش سردر ‌آوریم، اما حداقل به هم وصلمان

میکرد و مگر زبان چه کار مهمتری دارد غیر از ربط دادن آدمها به هم، و این زبان خودمانی خیلی

خوب این رسالتش را انجام میداد... حتی از فارسی و ترکی و چند زبان نیمه زنده و نیمه مرده دنیا هم بهتر از

پسش برمی‌آمد، زبانی که تنها دو نفر آدم را از بین هفت میلیارد و خورده‌ای میتوانست به هم وصل کند.
بچه

باز میخندید و من صدایم بلندتر شده بود، یک سخنرانی خیلی جدی را شروع کرده بودم... خواهرم گفت

اه‌ه‌ه‌ه...تو که صدات از صدای بچه بلندتره حالا یکی رو بیاریم تو رو آروم کنه... خندیدم و چیزی نگفتم

همانطور بی‌صدا ادا و اطوارم را ادامه دادم... مادرم گفت این تخم جن به ما اینقدر نمیخنده... گفتم خانم به

خارزاده ما فحش نده برو به خارزاده‌های خودت از این حرفها بزن.... خواهر کوچکترم گفت خوبه تو هم ما رو

کشتی با این خارزادت....پسرک شلوار لی کوچکی را جلویم باز کرده بود تکه پارچه‌هایی قرمز سر جیبها و

کنار کمرش دوخته بودند... استاد این خ‌ی‌‌ی‌ی‌لی خوشگله... دوباره لکنت گرفته بود... نه ببین من که دیگه

استادت نیستم... نه آقا شما همیشه استاد ما هستید... خندیدم این کلمه همیشه کمی متلک و ناسزا همراه خودش

داشت هویتت را انگار خورد میکردند و میکوبیدند و با ته مانده شخصیتت هم تریت درست میکردند و با

پیاز که خرش خرش میجویدند از توی دهانشان کلمه استاد در می‌آمد.... خوب بی‌خیال من میخوام برای

خواهرزادم لباس بخرم... چقدرشه استاد؟؟... شش هفت ماهش میشه....شش ماه یا هفت ماه آقا؟؟... شروع

کردم به شمردن از روزهای آخر اسفند پارسال... خوب شش ماهش سه روز دیگه تموم میشه!!! حالا شش ماهه

حساب میشه یا هفت ماهه؟؟!!!.... پسرک خندید استاد شما برای هفت ماهه باید لباس ببرید اما این شلواره

خیلی قشنگه.... برای چند ماهست؟؟!! یه ساله شایدم بیشتر.... مشتری‌های دیگرش را دست به سر میکرد کمی

لذت میبردم چند تا لباس کوچولوی دیگر را هم جلویم باز کرد، فکر میکردم من هم حتمن لباسی مثل اینها

میپوشیدم.... بعدها بود که بعد از کلی نگاه کردن به لباسهای خواهرزاده‌ام و فکرکردن به اینکه از این لباسها چقدر

به خاطرش خواهد ماند مادرم دلش برایم سوخت و از بین چیزهایی که میخواست دور بیاندازد یک سرهمی

زرشکی کوچولو را بیرون کشید و گفت این رو سه ماهت که بود میپوشیدی...واااای جدی میگی؟؟!!....آره

الان یادت اومد؟؟!!!.... خیلی باحالی که نگهش داشتی!!!.... به الحام که نشانش دادم خشکش زد.... یعنی تو

واقعن اینو میپوشیدی؟؟!!!....آره.... خیلی خوشگله حیف که مال من نیست.... نگهش دار.... نه اینو فقط تو باید

نگهش داری تو بساط من فقط یه لباس بچست خیلی مسخره میشه، هیچ طوری به من وصل نمیشه.... چرا دیگه

به هر حال لباس من بوده.... چه ربطی داره؟؟؟!!!.....پسرک هم فهمیده بودکه نمیتوانم تصمیم بگیرم....آقا این

از هم‌م‌م‌م‌م‌ه بهتره.... آخه خیلی براش بزرگه تا دو سال دیگه هم اندازش نمیشه.... صاحب مغازه پسر را کنار

زد... میتونم کمکتون بکنم؟... یه لباس دخترونه میخوام هفت ماهه....اینا رو جمع کن پسر اینا چیه برای آقا

آوردی؟؟؟... کمی خشن کمی سرزنش‌آلود نزدیک بود باز هم کیف کنم!!!.... این ستها از همه بهتر و

مناسبتره.... نه صبر کنید آقا اون شلوار رو نبرید میخوام ببینمش....نه آقا اون به کار شما نمیخوره برای

دوسالست، تازه طرحش هم پسرونست....خوب باشه آقا شلوار که دیگه دختر و پسر نداره همه میپوشند.... والا

چی بگم شما اینطوری میگید ولی همه مشتریای ما میگند که لباس دخترونه صورتی یا زرده، تا حالا هم که اینا رو ما

همش به پسرونه میفروختیم.... کفشهای زیر ویترین قرمز و آبی و سبز بودند جفت جفت در جعبه‌های تلقی....

مرسی آقا این شلوار رو میخوام با یه جفت کفش اگه میشه... مرد نگاهی کرد که یاد خواهرم افتادم... ای به

چشم آقا!! پسر بیا یه جفت کفش بده آقا ببین چه رنگ و مدلش رو میخوان... بعد آنطرفتر گفت دوباره گند

نزنیا کفش زیر یه سال میخواد فهمیدی یعنی بچه هنوز یه سالش نشده باید اون رو بپوشه... بعد رو به من کرد و

گفت ببخشید آقا خودتون بگید چی میخواید براتون میاره مدلاشم تو ویترین هست... پسرک برگشت باز هم

میخندید... آقا ولی این شلواری که برداشتی حرف نداره.... آره خیلی قشنگه.... تازه بچه که همیشه هفت ماهش

نمیمونه، خوب بزرگ میشه.... راست میگی حالا یه کفش قرمزم بده.... سایز کوچیک فقط سفید داریم.... باشه

حالا سایز بزرگتر بده.... این خوبه؟؟ با همین شلواره میپوشه دیگه!!!..... نه فکر کنم این تا چند ماه دیگه

اندازش میشه.... کمی کفش را برانداز کردم روی میز فشارش دادم صدا نمیداد... آقا صدادار میخواین.... نه بابا

بی‌خیال بعد هی بچه که راه میره و صدا در میاره بدجور یاد من میفتن.... خوبه که استاد اینقدر این کفش

صدادارا خوشگلن... نه همین خوبه برام بزارش بهش میدم هر وقت اندازش شد بپوشدش... ... ... ... ... ... من

چطور میتوانستم سر   میم   داد بزنم........ حتمن مست بودم... سالی چند بار مست میکنم؟... اصلن مگر من

مست هم میشوم؟؟!!..... جماعت عرق سگی میخورند که مست شوند من میخورم که بشود یک گلوله آتش و

از گلویم را بسوزاند و برود پایین تازه به معده هم که رسید باز دست بردار نیست.... همینطور میچرخد و میسوزاند

خوب که سرم گرم شود دیگر نمیفهمم چه بلایی دارد سر معده‌ام می‌آید... عوضش بغض مینشیند توی گلویم و

فشار میدهد حالا فشار نده کی فشار بده... چه اصطلاح مزخرفی فشار بغض همیشگیست فقط وقتی الکل میخوری بقیه چیزها

از پا در می‌آیند و این یکی نه، سرتق همینطور سر جایش فشار میدهد و خوب الکل هم که دمار از روزگار

بقیه درآورده... ... ... اما سر   میم   چرا داد زدم؟؟؟.... گریه می‌کرد بالا آورده بود و گریه میکرد آنشب

چقدر نوشیدیم دو روز قبلش یک چهار لیتری عرق و دو بطر آبجو گرفته بودم یا شاید هم یک روز

قبلش....!!!... حالا که دیگر اصلن این چیزها یادم نمی‌آید.... فقط هنوز هم حیرت دانشجویم را به یاد دارم که

پشت تلفن سوت زد....اووووه(چیزی شبیه صدای سوت) استاد یعنی تموم شد.... فکر نمیکردم اینقدر زود تموم

بشه شما که مشکلی ندارید الان.... نه من خوبم برای یه مهمونم میخوام.... خندید از همان پشت تلفن هم میشد

پوزخندش را شنید....!!!! ....



اسفند سبز
جمعه 28 آذر 1393 10:45 ق.ظ
جالب است
دیروز یکی ازمعدود دفعاتی بودکه از الهام زندگیم زده شدم.میشود گفت رنجیدم.
اصلا میدانی چیست الهام ها گاهی درکشان پایین است... میگویندا ولی خوب نمیفهمند!؟
منکه فعلا احساس تنهایی میکنم.
شب ها بامشکل مردانگی و روزها هم با تخیلات فیلمهای نساخته.
الهامم زودتر برگرده بهتره.ها؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها