تبلیغات
کافه‌ها و روزها - پیژامه پوش
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

پیژامه پوش

سه شنبه 18 آذر 1393

 سه سال پیش راه حل   میم   او را کشانده بود جاده کفترک تا دزدکی وارد آلونکت شود زندان رفته بود   میم    و تو اصلن

نمیفهمیدی در زندان چه بلایی سرش آمده که شاعرانگیش را استفراغ کرده... حالا تلخ بود فقط، یک دختر تلخ پیژامه پوش...

یک شب که بطری شراب انگور یک ساله‌ات را باز کردی همانطور نگاهت کرد که به عکس
شکارچیان نگاه میکنند پای راست

خم شده روی سر حیوان، تفنگ بر پشت... شراب را ریختی، جامهایتان دو شیشه مربا بودند که کاغذشان را زیر آب فتیله کرده

بودی تا برای انعکاس نور از میان شرابت خوب شفاف شوند... شراب خرما را ترجیح میداد... اینجا که خوب میتونی شیره خرما

پیدا کنی... شیره خرما، چگالی سنج، دما سنج و... آن همه ادا و اصول و فرمول برای چند لیتر شراب که تازه اگر دوستان همدلت

بفهمند که به خودت زحمت شراب خرما را داده‌ای اصلن ناشکریت را نمیکنند و دلی از عزا درمی‌آورند. از بین این رفیقان همراه

فقط   ر   تا کنون با تو هم‌پیاله نشده است و ... حتی آن پیر خرفت حیرت هم بدش نمی‌آمد گاهی با هم لبی تر کنید و آن

شاعر شهرتان نوروزی که شیشه‌اش همیشه در جایخی یخچالش بود...

با   میم   چند شبی هم خوب عرق‌خوری کرده بودید شبهایی که ذخیره شرابت ته کشیده بود و تو هم دست به دامن یکی از

دانشجوهایت شده بودی که برایت از پشت محله سعدی دوتا شیشه آبجو خانگی بیاورد و یک چهار لیتری عرق فرد اعلا...   میم  

با تردید آبجوها را بو کرده بود... بخور مطمئنه... اگه بهش الکل اضافه کرده باشن چی؟؟!!... نه از جای مطمئن میگیره راحت باش...

نمیتونم... پس تماشا کن... و تو نصف بطری آبجو را سرکشیده بودی زیاد از این آشغالها نمیخوردی اما باید دلگرمش میکردی که

عرق و آبجویت تقلبی نیست... و چه کار میتوانستی بکنی؟؟؟ نمیشد پسرک دو متر و بیست سانتی نود و هشت کیلو گرمی را

بیاوری خانه و بگویی یالا بخور ببینم کور میشوی یا نه!؟ میخواهم خیال رفیق روزهای خوشم را راحت کنم، میخواهم کمی

حواسش را از زندان و شکنجه سفید و زرد و سیاه پرت کنم میخواهم کمی از آنها که چهار ماه در انفرادی نگهش داشته‌اند

رها شود کمی بتواند روی این کاناپه دراز بکشد و خودش را جمع نکند، کز نکند کنار در بالکن، سردترین گوشه اتاق... درست

سه سال میگذرد از مهاجرت چند روزه   میم   به طبقه دوم پلاک پنجم... سه سال پیش هم روزهای وسط آذر بود که   میم  

از تهران فرار کرده بود و این بار دیگر حتی موبایل هم نداشت فقط لپتاپش را باز میکرد و کابل
ADSL را پشت دستگاه فرو

میکرد و تا عصر همانجا جلوی مانیتورش وول میخورد عصر که می‌آمدی هوا تاریک شده بود، دستگاه روشن بود و چراغ اتاقها

خاموش...   میم   هم مچاله و خواب کنار کاناپه کز کرده بود...




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها