تبلیغات
کافه‌ها و روزها - پلیس امنیت اخلاقی
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

پلیس امنیت اخلاقی

دوشنبه 17 آذر 1393

یعنی هیچ کاری نداره؟ مگه میشه... نپرسیدم ازش... خوب مهندس بپرس ازش همینطوری سرش رو انداخته زیر اومده تو زندگیت حتی نمیدونی چی کارست... ببخشید،  یعنی بقیه سر به هوا میان تو زندگی شما؟ همونهایی که تو کتابفروشی پیداشون کردی مثلن؟... و   ر   چیزی نگفت من اصلن نمیفهمم این نگرانی او برای چیست خوب معلوم است مهم نیست برایم که الحام چه میکند و از کجا کرایه خانه‌اش را در می‌آورد، حتی اگر... نه اصلن لوزمی ندارد اینقدر بدبین باشم.... نمیتونم ازش بپرسم. مکث میکند   ر   حتمن دوباره به دنبال راه حلی میگردد جالب است که همیشه راه‌حلهایی هم پیدا میکند بهتر از   میم   است که نتوانست راه‌حلی با مادرش پیدا کند و راهی روستایی حوالی لنگرود شد...ام‌م‌م‌م نمیدانم، شاید آن هم یک راه‌حل محسوب میشود...

اما راه‌حل من هم این است که بنشینم و ببینم چطور راه‌حلهای مردم آنها را حواله خانه من میکند مثل   میم   که مثلن راه‌حلش، به واحد پنجم بلوک بیستم منتهی شد و نتوانست دوام بیاورد، بعد از هشت ده روز رفت تا من دوباره تنها بمانم و هر وقت به خودم بیایم یا اینقدر خسته‌ام که توانایی حل کردن تنهاییم را ندارم و یا آنقدر در هیاهویم که مساله‌هایم برای حل کردن بی منتها به نظر میرسند... اما بد شد خیلی هم بد شد. رفتن   میم   را میگویم یک شب که من و   ر   و علی و یکی دوتای دیگر رفته بودیم بلوار چمران قدم میزدیم و برای حل مشکلات بشریت نقشه میکشیدیم   میم   نتوانست تنهایی و سنگینی چمدانش را تحمل کند و رفت آنهم با یک نصفه چمدان... زیر پیراهنها و زیر شلوارهایش را گذاشته بود حتی ظرف خرما و کیسه چایش را هم... چای مینوشید و خرما میخورد و سیگار میکشید یعنی فکر میکنم غیر از این سه قلم در خانه من هیچ چیز دیگری مصرف نکرد... چایش را آورده بود که چای شمالی برگ پهن و دیر دمی بود و همینطور کمی خرمای خشک که بعضیهاشان هم کرم زده بودند... تازه سر این کار جدید رفته بودم و دو ماهی بود که مرتب حقوق میگرفتم... عادت کرده بودم که خرج نکنم اصلن نمیدانستم یخچال را چطور باید پر کرد.... به قول   ر   این کار زنهاست که خانه را سر و سامان دهند و من  فکر میکردم خیلی ایده مزخرفیست که   میم   بفهمد من هنوز هم هیچ زنی را نمیشناسم که به خانه‌ام رفت و آمد کند....   میم   را از دانشگاه میشناختم از سال هشتاد و دو شمسی... تا هشت سال بعد از بهترین روزهایمان کماکان غیبش زده بود و بعد یکهو سر و کله‌اش پیدا شده بود در ترمینال کاراندیش... البته قبلن هم یکبار دیگر آمده بود، شاید هم دوبار دیگر... سال هشتاد و شش را یادم هست گرچه دیگر از روزهای خوشمان نبود.... رفته بودیم دروازه قرآن و از بالای قبر خواجو دل سیری شهر را دید زده بودیم یک دل سیر چهار پنج ساعته... آن سالها هنوز قبر و بالای قبر بلیطی نشده بود هنوز دروازه قرآن پاتوق لاتهایی بود که خیلی با پلیس فرقی نداشتند، پلیس امنیت اخلاقی. باید ازشان میترسیدی بی‌دلیل اینکه چه کسی همراهت هست یک زن معمولی یا یک زن همینطوری... البته آدم که با یک زن همینطوری نمیرود خواجو حتمن چیزی هست که نمیتوانی ببریش خانه و از ده صبح تا سه بعد از ظهر مجبوری همراهش پرسه بزنی هی راه بروید و او حرف بزند و تو زمانی را به یاد بیاوری که چقدر راحت همدیگر را میبوسیدید و در آغوش میکشیدید و او طوری نگاهت میکرد که انگار همان آقا گرگه هستی که از در خانه شنگول و منگول داخل شدی و... نمیدانی از چهار پنج سال پیش بقیه چیزها چطور به خاطرش مانده بعضی اسمها را نه اینکه فراموش کرده‌ای بلکه به نظرت تازه و نو هستند انگار اولین بار است که میشنویشان... هنوز هم از به یاد آوردن نگاه استاد راهنما به او حرصت میگیرد هنوز هم استاد مشاور مهربانش را به خاطر داری که دکترای ریاضی داشت و هیچ نمیفهمید که تو همانقدر از کوانتوم مکانیک میدانی که او از الکترودینامیک... اما تو را در جمع کوچکشان همانطور پذیرفته بود که دانشجوی دکترای خودش را و مدام میپرسید که از کوانتوم مکانیک چه میفهمید غیر از فرمولهای ریاضی و مساله‌های چاه انرژی چه چیز دیگری بعد از شش هفت سال فیزیک خواندن یاد گرفته‌اید....   میم   که دو سه واحدی فلسفه کوانتوم مکانیک در دوره لیسانس گذرانده بود چیزهایی میگفت بعد پیرمرد باز هم اصرار میکرد و تو با آن چهار نفر جمع میشدی تا بعد از شش هفت سال فیزیک خواندن چیزی یاد بگیری....

ادامه دارد....




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها