تبلیغات
کافه‌ها و روزها - Stealing Beauty 1
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

Stealing Beauty 1

شنبه 15 آذر 1393

تکنیکهای جناب برتولوچی را همه می‌دانیم همه ما فیلم‌بینها، اگر چه کارگردان و منتقد هم نباشیم و هفته‌ای سه تا فیلم بشود سهمیه ما از هفتمین هنر... افشای تدریجی که هم در داستان فیلمهایش هست و هم در افشای صحنه با دکوپاژ خاص پلانهایش... اما چیزی که به نظرم مهمتر است (و البته هیچکس در اهمیت تکنیک سینمایی تردیدی ندارد که اگر نتوانی زبانی را درست صحبت کنی هر چقدر هم بخواهی حرفهای قشنگ بزنی ناگزیری به عبارتهای ساده و پیش‌پا افتاده آویزان شوی و معنی مورد نظرت را به پایینترین مرتبه زبانی تنها برای فهمیده شدن تقلیل دهی که این طریق شاید در کارهای فنی دردی را دوا کند اما در هنر قال قضیه را میکند و دیگر چیزی از هنر باقی نمیگذارد...)



برخورد و در واقع تعامل فرهنگیست که در سطح و عمق داستان جریان دارد... چند زبان و ملیت که در خانه‌ای ییلاقی گرد هم آمده‌اند... درست است که حادثه‌ای در گذشته ذهن شخصیت اصلی فیلم را درگیر کرده است اما لوسی در زمان حال زندگی میکند و شاعره‌ای آمریکایی در بیست سال بعد از آگوست 1975 است... این آمریکایی بودن را از رویابینها به خاطر دارم... لوسی شعر میگوید اما از اداهای شاعرانگی بری شده... موسیقی راک گوش میدهد اما بقیه تنها  بالا و پایین پریدنش را در کلبه چوبی تماشا میکنند، بقیه‌ای که از دنیایش بسیار دورند... آنها آدمهای بیست سال پیشند آخرین تاریخ به روز شدنشان به همان زمانها برمیگردد... این را به این خاطر میگویم که برای لوسی لباس مادرش در جوانی(از عکسها و یادداشتهای دفتر خاطرات اینطور برمی‌آید که این لباس را مادر لوسی در همان 1975 میپوشیده است) را آماده میکنند و در ضمن هنوز همان جشنهای قدیمی را به شادی مینشینند و از ابزار مدرنتر مثل تلفن همراه یا تلویزیون یا دستگاه پخش موسیقی استفاده نمیکنند (یا حداقل فیلمساز تاکیدی به استفاده از این ابزار ندارد...و درضمن دوست میراندا، دختر خانواده که از موبایل استفاده میکند از آنجا رانده میشود) لوسی شعرهایش را گوشه کاغذی مینویسد آن تکه را میکند و جایی مخفی میکند، در میان سنگچینهای دیوار یا لابلای صفحه‌های کتابی... انگار برای کسی مینویسد که در چند سال یا چند روز بعد آنجا در آن کلبه کوچک دو اتاقه بیتوته خواهد کرد... (اینجا یک گفتگوی یک طرفه با شاعر سرطانی شروع میشود چون لوسی بعضی از این تکه‌های کاغذ را در اتاق دوم کلبه که اتاق اوست پنهان میکند...) لوسی باکره‌ایست که ساکنان ملک را به تکاپویی خوشایند وا میدارد او آمده تا روح‌القدسش را انتخاب کند یا شاید هم پیدا کند... چرا دختری که میتوانست تعطیلاتش را در تفریحگاههای آمریکایی بگذراند به ییلاق ایتالیایی آمده (قطعن سفرش با هواپیما و قطار کم هزینه نیست) همنشینی عده‌ای پیرمرد و پیرزن و بیمار را برگزیده و در مجلسی شرکت میکند که بیشتر صورتی آیینی دارد (و صحنه‌هایی از این مجلس تامل برانگیز است...) در ابتدا وانمود میکند که منتظر آمدن پسر خانواده است و بعد در جایی میگوید که پدرش او را به این سفر تشویق کرده است پدری که هرگز دیداری از این ملک و این آدمها نکرده است... و لوسی که مادر شاعره‌اش را از دست داده (مادرش خودکشی کرده) با دفترچه‌ی عکسها و دستنوشته‌های مادر شروع به کشف بیست سال پیش میکند... در میان دو سه مرد مانده همه آنها او را میخواهند و او پدرش را میجوید با نشانی کفش سبز رنگ.... تعلیقی در فیلم وجود دارد، در واقع تعلیقهایی و بی‌پروایی دخترک ترسی به جان مخاطب می‌اندازد...




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها