تبلیغات
کافه‌ها و روزها - بالاخره نوشتن
کافه‌ها و روزها

اینجا یک دفتر یادداشت است مینویسم تا فراموش نکنم...

بالاخره نوشتن

پنجشنبه 29 آبان 1393

بالاخره نوشتن یکجا خرت را میگیرد یکجا و یکجور که خودت نمیفهمی و فکر میکنی که خیلی عادی است که مینویسی... از همان اولین الفی که یاد میگیری نوشتن برایت نقشه میکشد که روزی به سراغت بیاید روزی که اگر آگاهانه انکارش نکنی آرامتر با تو مدارا خواهد کرد... میگذاردت که دکتر نسخه نویس شوی یا وکیلی در شور و حال یک لایحه دفاعی... شاید هم یک مهندس پر از مشغله و تهدید بیکاری... اما مسلمن اگر سبزی فروشی باشی که مدام به کاغذهای پاره ناخنک میزند و هی روزنامه‌های تاریخ گذشته را میخواند... یا معلمی که چندرغازش را دزدکی کتاب میخرد.... یا زنی خانه‌دار که تا ساعت نه صبح همه کارهای خانه هفتاد متریش را انجام داده و فرزندش را هم راهی کرده...

خوب همخانه من هیچکدام اینها نبود و باز هم نوشتن به سراغش آمد... میگوید سالهاست که راه و بیراه مزاحمش میشوند و او هی همان جواب را میدهد همان جواب نه را... همخانه من زن سمج خشک مزاجیست...

نه کتاب میخواند و نه اهل موسیقیست... سازم را یکبار شکست... البته نه مثل بقیه که به سادگی سازی را به در و دیوار میکوبند و شروع میکنند به فریاد زدن... کارگردانشان هنوز کات نگفته و آنها حسابی در حس انجام کاری مهم فرو رفته‌اند... نه... زن همخانه من سازم را به آرامی ترک داد طوری که صدایش زنگ بردارد و... با هر نتی ناله کند فقط....منصفانه بگویم که او با کتابهایم کاری نکرد هیچ کار فقط به سادگی گرد رویشان را نسترد ... و من حالا دیگر رقبت دست زدن بهشان را ندارم.... خودکارها در باز ماندند و او فقط طوری گذاشتشان که نک سر بازشان رو به آسمان باشد و... حالا خشک شده‌اند از شرکت دو تای دیگر آوردم آنها هم خشک شدند... زن فقط خودکارها را مرتب میکنند... مرتب و سربالا توی جامدادی که خودش پارسال از قوطی کنسرو لوبیا ساخت... هیچ وقت رب گوجه فرنگی نمیخرد یک راست میرود کنسرو لوبیا و قارچ میگیرد... بعد در کنسرو را به دقت باز میکند و.... من لوبیاها را جدا میکنم و خودش قارچ و سس و پیاز و هر چیز دیگری که در ظرف مانده باشد... بعد قوطی را به دقت میشورد و.... من بقیه ظرفها را میشورم صبح قبل از اینکه بوی سیگار و قهوه‌اش بلند شود... من آب جوش را یک شعله این طرفتر میگذارم تا گچ آب آرام شود... صدای سیفون می‌آید و چند تا فحش به سیستم فاضلاب... من اول لیوانها را میشورم... این را از دوستم یاد گرفته‌ام ... دو سالی که در کرمان فوق لیسانس میخواندم یاد گرفتم که اول لیوانها را بشورم...تا هنوز اسکاچ چرب نشده... سه تا لیوانی که اسکاچ میکشم یکبار مایع ظرفشویی میریزم... دو تا لیوانی که آب میکشم تمام سینک را از نو آب میریزم.... زن همخانه‌ام حالا دارد مسواک میزند... یکبار قبل از صبحانه یکبار بعد از آن... اولین چیزی که از من پرسید این بود که چند بار مسواک میزنم من گفتم هفت بار و او گفت چهار بار من هفته را گفته بودم و فکر میکنم او ساعت را.... دیشب دوباره هم پرسید ....

البته که از نوشتنم میپرسد.... میگویم که مینویسم میگوید پس کو.؟؟؟ میگویم سر کار مینویسم صبحها قبل از اینکه رئیسم بیاید وقتی هنوز بقیه دارند خمیازه میکشند و چای میریزند... وقتی هنوز چایشان آنقدر خنک نشده و مجبورند آن را هم بزنند....وقتی... میگوید پس کو...؟ زن خوبیست نمیگویم که چرا تمام خودکارهایم را سر و ته گذاشته.... نمیپرسم آن همه موشک را برای کی میسازد آن هم با کاغذهایی که من این ور و آن ور کش میرم تا رویشان بنویسم...زن خوبیست صدای سازم را دوست داشت نوشته‌هایم را... حتی تمام عکسهایم را دوست داشت همانهایی که توی لپ تاپم بودند و... همگیشان سوختند...نتیجه تصویری تمام سفرهایم... درست هشت روز بعد از اینکه او دوتا ساکش را آورد و ول کرد توی هال ورودی...دوتا ساک پر از وسایل بچگیهایش... پر از همه چیزهایی که باهاش خاطره داشته... یک عینک دور سیمی در جیب جلوی ساک قهوه‌ای بود گفت که مال یکی از معشوقهایش بوده اما نمیداند کدامشان... عکسهایم که سوختند او گفت که حالا هر چه من از سفرهایم بگویم او باور خواهد کرد... من بدبخت هی به این در و آن در زدم بلکه کسی پیدا شود تا بتواند هارد لپ تابم را درست کند تا آن عکسها را برگرداند سرجایشان... خاطره‌هایم... دوستانم سفر گرجستان... مادرم سفر سوریه... دمشق رویایی... وای جنگ شده بود و من دیگر هیچ چیز از سفر دمشق نداشتم.... هشت روز بعد از اینکه ساک قهوه‌ای و سورمه‌ایش را خالی کرد من لپ تابم را انداختم توی ساک سرمه‌ای و رفتم به پی‌سی سنتر... بعدش که هارد نایلون پیچم را تحویل گرفتم سر به خیابان ملاصدرا و تک تک مغازه‌هایش زدم... فایده‌ای نداشت... برگشتم هارد را از من گرفت و داخل کمدی گذاشت که بقیه یادگاریهایش را در آن مخفی کرده... گفت که دیگر کسی نمتواند درستش کند... نه حالا شاید چند سال بعد گفت که بهتر است منتظر بمانم ... منتظر پیشرفت تکنولوژی... گفت که حتمن به اینجا هم میرسد ...به هر حال هر اتفاقی توی دنیا بیفتد به اینجا هم میرسد... چه عکسهای قشنگی هیچوقت فراموششون نمیکنم برات نگهشون میدارم هیچ جای دنیا عکس رو دور نمیندازن... حتمن یه روز یه روش جدید برای دوباره دیدنشون پیدا میشه... فکر کن اگه همه اون عکسهای قدیمی رو یه احمقی مثه تو بیرون میریخت چی میشد؟؟ تازه اون هم فقط برای اینکه نخواد دور خودش آشغال جمع کنه... پوزخند میزند نمیتواند ادامه دهد راحت میخندد... ول کن... بیخیال... آنوقت خودش باد شکمش را به راحتی خالی میکند و لباسهایش را میکند... بیا یه کار جدید بکنیم... حمام رفته حالا... همیشه کار جدید را با حمام شروع میکند...




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها